میاد خونه من پاش میندازه رو پاش من ظرفش. یی دارم من میرم خونه اون میگم بشورم نمیگه نه یا میاد خونه من تو کارا ددیگه میتونه کمک کنه که نمیکنه من تو اشپزخونم شوهرمم سفره میندازه هر سری میگم نکنم منم بعد میرم اونجا موذب میشم ولی فکر کنم دیگه میخواد بخره بعد میریم خونه مادرشوهرمم ما دونفریم اونا با مادر شوهرم شش نفر حس میکنم مثلا توقع داره من ظرفا بچینم تو ظرفشویی مادر شوهرم ما دوتا بشقاب کثیف میکنیم اون دوتام بچه داره صدتا ظرف کثیف میکنن منم خونه مادر شوهرم پا نمیشم اون بچینه تو ظرفشیی اگه ماشین نبود یکی میشست یکی اب میکشید الان ولی خودش بچینه بمن چه ولی خودمون دوتایی میریم خونه مادر شوهرم من میچینمو جمع میکنم
من چی بگم رفتم خونه خواهرش کل ظرفای مهمونی ۸ نفره رو تنهایی شستم آب کشیدم بعد خانم اومد دو روز خونم خورد خوابید لیوانشم جابجا نکرد. منتظرم برم خونش از جام بلند نشم ولی دعوت نمیکنه
پَ بُزرگــــ میشــــَـم...واسه هر کـــی که کوچـــــیکمکرد....
یه صلوات برای سلامتی و عاقبت بخیری دخترکم میفرستی ؟ تخصص عالی در زمینه گذشتن از موقیت ها ی مختلف زندگی و گفتن جمله واااای خدایا من چرا اینقد خر بودموامروز به تاریخ ۱۶/آذر/۱۴۰۲ بی بی چک من مثبت شد و نی نی ناخواسته اومد تو دل من.مامانم من خیلی خوشحالم ولی بابا زیاد راضی نیست و اخم تخم کرده ولی من از همون ثانیه عاشقت شدم.بخاطر بیماریم استرس مریض شدنتو دارم ولی تورو سپردم به حضرت زهرا و از خدا میخام زیر بیرق ائمه نگه دارت باشه عزیزکم.خدایا شکرت..خب خب انگار بابا فندقو قبول کرده بلاخره🫡😂و داره کم کم باورش میشه پدر شده...امروز ینی ۸ بهمن من فهمیدم فندق یه دختر چادر زریه🥺🥹و من همونجا روی عکس سیاه سفید مانیتور گل سرا و دامن چین چینشو تصور کردم و از ذوق مردم براش ولی طبق پیش بینیم بابای دختری اصلااا خوشحال نشد و یک روز کاااامل رفت توی قیافه..میدونم عاشقش میشه حتی بیتشر از من و مادر خودش ولی خب...امروز ینی۲۷مهر نورجهان من ،دخترک شیرین و عزیزم دوماه و چند روزشه و شده همه ی زندگی منو باباش🥹 خدایا شکرت خودت نگه دارش باش و حفظش کن برامون
نیازی به شمزدن نیست شش نفرن دو نفریم بدون بچه و اونا دو تا بچه قرار باشه ظرفا ده نفر بشورم خودم میرم وقتی اونا نیستن طرف خودش باید بفهمه و توقعم نداشته باشع