خانواده شوهرو دعوت کرده بودم جاریم از اول تا اخر نشسته بود روی یه مبل از جاش تکون نخورد بارداره البته ولی کلا تو قیافه بود اخر غذا هم از شوهرم تشکر کرد بعد غذا داشتم تو اشپزخانه جابه جا میکردم یهو دیدم اومده تو اشپزخونه گفتم عجبه
بهش گفتم عزیزم برو بشین گفت نه دارم راه میرم پاهام باز بشه زیاد نشستم .منه احمق فکر کردم اومده مثلا کمک .