من اگه بگم با تبر اومده بالا سرم باور میکنید؟
با قیچی آشپزخونه ...
گلومو میگرفت خفم کنه
به زور بیهوشی بستریش کردیم ،یعنی مادرش التماس کرد که راضیش کن بریم دکتر ،فقط به حرف من گوش میداد،منم بردمش اونجا منم گول زدن و با رضایت مادرش بیهوشش کردن،فرداش زنگ زدن که بی قراری میکنه میگه زنم تنهاس،باهاش صحبت کردم میگفت غلط کردم گلوتو گرفتم نفهمیدم ببخشید،دکترا گفتن مادرش به شوک رضایت داده رفتم دادوبیداد که توروخدا نکنید ،سنی نداشتم ۲۳ سالم بود اونم ۲۸ ,خیلی دوسش دارم و داشتم ولی اینم امتحان زندگیه منه،کلی نذر کردم این دکتر و اون دکتر نشد که نشد،گاهی فکر میکردم جن زدگیه کلی قرآن و دعا ،همهذاز دکتر و قاضی و کلانتری و .. میگن چه جراتی ولی کسی نمیدونه من حاضر بودم بمیرم ولی جدا نشم،همیشه گریه میکرد میگفت میری ،خانوادش اول به خودش ظلم کردن بعد به من