۸ آذر تولدمه من دوست زیادی ندارم فقط ی دوست صمیمی دارم که همیشه خیلی پایه همه چیه هس تنهام نمیزاره بجز اون خواهرم و زن داداشم که ۲۵ سالشونه خودم ۱۹ چند روز همش میگم تولدمه اصلا انگار ن انگار رن داداشم برگشته میگه میشه شب تولد بگیری من بعد از ظهر از سر کار میام حوصله ندارم میخوابم حالا مثلا ی بعد از ظهر نخوابی چی میشه من تولد اون با این که خیلی خسته بودم کل خونرو تزیین کردم تمیز کردم کمکش کردم و الانن اون ..
خواهرم ی بچه دوقلو داره ۸ ماهشون هر جا میره یا خونه ماس یا مادر شوهرش گفتم خب تولد منم بزارشون خونه مادرشوهرت چون دو نفر باید مواظب اونا باش هم بچه ها اذیت میشن هم ما دقیقا صورت هر دوشونم جوری گلافه بود انگار تو دلشون میگقتن کاش اصلا تولد نگیری
منم میخوام ی کیک کوچولو بگیرم ب دوستم بگم بیاد خونه باهم چند تا عکس بگیریم و یکم دور هم بشینیم تمام کسیرم دلوت نکنم