سخته خوندنش
حکات شِکالِبون ( شکارچی )
پیایی داشت از تِه جنگلی رد اِوید ، شیرینِه دید که سی شغالی
خط و نشون اِکشَه ، شغال رَهد مین هونَس و درِنِه بست ولی شیر
هَنیم به حرکاتِس ادامَه اِداد و شغالِنِه به جنگ دعوت اِکرد .
پیاکه سرگرم سیل کِردن به ای ماجرا بید که غِلاغی از بالای
دَرَخت از هُو پرسید چه چی ای تونِه ایقد متعجب کِرده ؟!
پیاکه گفت : به خط و نشون شیر فکر اِکُنم و شغال که رهد
به هونس و به در نیا !؟
غِلاغ گفت : ای نادون هُنو تونِه سرگم کِردنَه تا روآ تَرِستَه با
غِذاتِه بخورَه .
پیا که دید غِذاس از دستِس رفتََه ،اِز غِلاغ پرسید روآ غِذامِه برد
به شیر و شغال چه اِرَسَه ؟!
غِلاغ ایجور توضیح داد : روآ گشنس بید توان حمله نآشت ،
غِذاتِه خورد و نیرو گرفت ، شیر هم بدنِس کُفتَه بید خُسِه گرم کِرد
تا وقت حملَه آماده با و شغال هم خسته بید رفت به هونَه
تا نیرویی تازه کُنَه تا او موقعی که جلوتر رفتی ، هر سه به تو
حمله کننُ تونِه بخورن !؟
پیا گفت اِز اطلاعاتی که به مو دادی چه به تو اِرَسَه ؟
غِلاغ گفت :هُنو کیسهَ زر تونِه به مو وعدَه داده بیدن تا
تونِه سرگرم کُنُم .