من هرگز برنمیگردم اونجا شکنجه گاه بود 8 سال به بدترین شکل خودش و خانواده ش عذابم دادن من بی زبون بودم هیچی نمیگفتم دختر خواهر وقیحش 10 سال از من کوچیکتره تو خصوصی ترین مسائل زندگیم دخالت میکرد به اون گفته بود چرا به زنت آزادی میدی؟ انگار من چکار میکردم چرا باید به یک بی سر و پا اینقدر رو بده؟
عمه ش زنگ زد برگرد بیا با شرایط قبل بهش گفتم پسر برادرت تمام پل های پشت سرش و خراب کرده و راهی نذاشته گفتم دختر خودت بود میگفتی برگرد؟ (عمه ش تو جراین تمام مشکلات ما بود اون ننه عوضیش گفته بود زنگ بزنه)
من از جهنم بیرون اومدم دیگه برنمیگردم تو آتیش به هر کس گفتم اینا باهام چکار کردن همه گفتن اینا قوم تاتار هستن تا خاله هاش به مادرش گفتن چرا دختر مردم و جز میدین هیچکس حق و به اون نداده