وقتی مادرم توی بستر مریضی بود من تنهایی ازش مدتها پرستاری کردم قید ازدواج زدم پای خانوادم موندم خواستگارام از دست رفت بابام اون موقع هم عین خیالش نبود بعد فوت مادرم زود زن گرفت اخلاقش بدتر و بدتر شد ازش حالت تهوع میگیرم
مثلا بهش میگم نون بخر میگه همه همسنای تو متاهلن تو عین گدا موندی خونه من نمیخرم ندارم دروغ میگه ندارم
الان زن بابام چند روزه رفته خونه مادریش، بابام مطلقا هیچی نمیخره بخاطر یه زردچوبه باهام جنگ راه انداخت میگه خواهرتو ببین از تو کوچیک تره ولی بچه داره انگار یادش نیست جوونیم پای این سوخت
همش طعنه میزنه میگه تو دیگه خواستگار برات نمیاد فکری به حال خودت کن گندیدی
یک ریال پول دست من نمیده میگه میخوام انقدر زجرت بدم خسته شی بزاری بری
منم شاغل بودم یکماهه بخاطر فشار درسی و یکسری مسائل اجبارتا باید خونه نشین بشم امکان سرکار رفتن تا آذرماه ندارم توی این مدت خونم به جوش اورده
خواهشا نگید برو خونه ۲۰۰میلیاردی با خدم و حشم بخر مستقل شو من آه در بساط ندارم
کارت حقوقش داده دست زن بابام اونم تا میتونه منو زجر میده اینجا انگار جهنمه