2777
2789
عنوان

پدر که باشی !!!

| مشاهده متن کامل بحث + 76913 بازدید | 4214 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

سلام من این تاپیک رو الان پیدا کردم چند تا صفحه بیشتر ازش نخوندم ولی دلم خواست بیام صفحه ی آخرش و برای بابایی عزیزم که خیلیم دوستش دارم بنویسم راستش منو بابایی رابطه ی خیلی خوبی باهم داریم هیچ وقت احساس نکردم پدرمه آخه همیشه برام مثل یه دوست بوده هیچ وقت تو ذوقم نزد هیچ وقت سرم داد نزد چرا اگه بگم نه دورغه ولی همه خوبیاش به اون در...نمیدونم با این که تو زندگی مامانم خیلی بیشتر برامون سختی کشید ولی همیشه احساس میکنم بابامو بیشتر دوست دارم آخه میدونین که دخترا باباین...وقتی یادم میاد به روزایی که بابام با غرور منو مینشوند رو دوشش و منو پیاد میبرد عصرونه گردی تو محله غرق شادی میشم یا وقتی یاد اون شبایی میوفتم که منو تا دیر وقت میبرد بستنی فروشی میگفت هر چقدر دلت میخواد میتونی بستنی بخوری و منم خودمو واسش لوس میکردمو تا ته این خندق بلا رو پر بستنی میکردمو فرداش که دل درد میگرفتم ومامان میفهمید پر دختری دوباره رفتیم یللی تللی خندم میگیره.خلاصه کنم پدره منم کاستیایی شاید داشت ولی من خوبیاش همیشه تو ذهنمه. یادمه وقتی بعد قرنی افتخار میداد میومد مدرسه تا خوراکی مو که جا گذاشته بودم برام میورد دوستام میگفتن بابات قیافه ی مهربونی داره من عاشق کچلیه بابامم اون روزا هر کی سر به سرم میزات میگفت بابات کچله تو بچه گی چه حالا که به قول بابام خانومی شدم بهشون چشم غره ایی میرم که حساب کار می یومد و میاد دستشون خخخخ. خلاصه میکنم گذشت گذشت تا من عروس شدم اونشب واسه اولین بار تو زندگیم اشک بابام رو دیدم بابایی که تو اوج ورشکستگیش خم به ابرو نیورد که یه موقع ما ناراحت نباشیم اون اشکش جدایی رو واسم سخت کرد من الان ازشون دورم زیاد نمیتونم ببینمشون آهان اصلا اینو میخواستم بگم با این همه رابطه ی صمیممم با بابایی نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم بهش بگم دوست دارم انگار یه حس خجالتی هست من هنوز نتونستم مادر بشم ولی برای هر دو جنین سقط شدم هر بار کلی اشک ریختم و میخوام یه اعترافی بکنم نصف بیشتر اشکام واسه اینکه هنوز لایق این نشدم تا پدر مادرم رو پدر بزرگ مادر بزرگ کنم آخه بابام عشق بچه های کوچیکه و هر دوبار که شنید حامله هستم کلی ذوق کرد ولی هر بار نا امید شد و نمیدونم با اینکه من مقصر نیستم ولی چرا بابت این که هنوز واسشون نوه نیوردم خجالت زدم از خدا میخوام انشاالله هر چه زودتر همه ی منتظر های نی نی به آرزوشون برسن و همینطوز منو شوهرم بابا مامانم الان مشهدن امروز که زنگ زدم بهشون گفتن واسم خیلی دعا کردن من میدونم انشاالله خدا دعای مامان بابام رو قبول میکنه و به منو شوهرم هم بچه هایی سللم صالح میده امیدبه خدا انشاالله
از تمام سنگ هایی که جلوی راه توست می توانی پله هایی برای بالا رفتن بسازی
و در آخر پدر که باشی همه ی هستی ات فرزنداتنت میشوند همه ی سختی ها را به دوش میکشی تا آنها سختی نبینند. دوستت دارم بزرگ مرد زندگیم
از تمام سنگ هایی که جلوی راه توست می توانی پله هایی برای بالا رفتن بسازی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

هفت چاکرا

اقلیما1386 | 11 ثانیه پیش
2791
2779
2792