من ۲ ماه پیش خواهر ناتنیام ۳ تان با بچه هاشون که هر کدوم ۲ تا دارن هروز میومدن خونمون بعد منم نمیزاشتن برم خونشون .
بعد هفته ای ۴ روز میومدن کیک میپختن غذاهایه رنگ بارنگ هوس میکردن میپختن .همشم پایه من بودا یه نخودم نمیاوردن بعد ما وضع مالیمونم خیلی خوب نیست ولی درک نمیکردن .
یه ظرفم نمیشستن
خونه رو به گند میکشیدن
مثلا ساعت ۱۱ میومدن تا ۹ شب
منم واسه اینکه تنها نمونم میگفتم اشکال نداره .
بعد شوهرم اعصبانی شد گفت چخبره یبارم تو برو چرا اونا همش میان .
بعد فرداش که میخاستن بیان من پیچوندم گفتم خونه نیستم . بعد چند روز بعد زنگ زدم بهشون گفتم خونه اید بیام گفتن بیا منم رفتم هرچی در زدم زنگ زدم درو باز نکردن .
بعد خواهرمم سر کوچه بود دست تکون داد بیا رفتم گفت اره بربری بخر بیا بریم خونه شما .
گفتم سر کوچتونیم دیگه چرا اینکارو کردی
گفت نهه دخترم گریه میکرد اومدیم بیرون حالا بیا بریم خونه شما زنگ زدم بقیه ام بیان آش بپزیم .
(البته بگم دختر منم همسن دختر اونه دوتاشونم ۶ ساله هستن )
خلاصه منم اعصبانی شدم گفتم یعنی چی منو راه نمیدی
خلاصه یکم جر بحث ...
ناراحت بودن که چرا اونروز گفتم خونه نیستم نیایید
خب مگه نمیگن رفت امد منم دلم میخاست برم خونشون
باور کنید تو این مدت من یکبار رفته بودم که اونم رفتم خونه شونو تمیز کردم ناهارم بهم ندادن حتی
خیلی دلم گرفته من خواهر تنی ندارم احساس تنهایی میکنم . از طرفی دلم شکسته بابت کاراشون از طرفی ام میگم ولش کن زنگ بزنم بیان باز از تنهایی بهتره