شوهرم وقتی ۶ سال پیش ازدواج کردیم بهش ارث رسید گفت میخای خونه بخریم و ... یا کار کنم باهاش زیادش کنم
گفتم من ندید بدید نیستم دنبال ماشین ال و خونه بل باشم
خلاصه همفکری کردیم یکم باهاش کار کرد دو تا شد چهار تا
هربار هرچی خرید به نام خودش خرید با اینکه میدونه منم دوست دارم یه چی واسه منم بخره
حتی ماشین من که دوران مجردی با خودم آورده بودمو هربار به یه بهونه عوض نکرد و همش سوارشه و ماشین میلیاردی خودش همش تو پارکینگه
داریم خونه میخریم یه کلمه نگفت بیا سه دنگ برنم به نام تو
امشب بهش گفتم با اشک مشکل من اینه خیلی زود گریم میگیره اول پیجوند بعد گفت نمیرنم بعد پای اعتماد من به خودش و این چرت و پرتارو وسط کشید آخرش باشه الکی گفت دید من گفتم اوکی دیوونه شد انقدر کلی بازی درآورد باور کرذنی نبوذ با اینکه من ۸ هفته حاملم هرچی دلش خواست گفت
حتی گفت نکنه میخوای طلاق بگیری پول و ببری
گفتم ساکت حالم بده گفت چیه صدای پول دوست داری
خیلی حالم بده خیلی نمیدونم چیکار کنم