2777
2789
عنوان

زندگی ما...

257 بازدید | 0 پست

گاهی وقتا با خودم میگم چرا ازدواج کردی...

ما از مرداد ماه عقد کردیم

همسرم یه ازدواج ناموفق داشته و الان چند ساله که جدا شده

من مجرد بودم و ۳۱ سالم بود و همسرم تازه وارد ۴۲ سالگی شد

ما ۸ سال پیش وقتی همسرم ۳ سال از جداییش میگذشت با هم آشنا شده بودیم و یه مدتی حرف میزدیم

ولی از هم جدا شدیم و ۸ سال بعد یعنی امسال دوباره همو دیدیم 

خیلی اتفاقی و این موضوع برای جفتمون عجیب و جالب بود

بهم پیشنهاد ازدواج داد و گفت باید ۸ سال پیش این کارو میکردم

منم قبول کردم

عقد کردیم درست روز تولدش

چیزی که جالبه اشتیاق ما و اطرافیانه که هیچکس کاری به کارمون نداره

یادمه برای خواهرم همه ذوق و شوق داشتن

که عروسی بگیره 

بره سر خونش زودتر

ولی واسه من انگار نه انگار

خونواده ی اونم که طبیعتا چون پسرشون قبلا زن داشته الان کاری به این کارا ندارن

از نظر مالی هم نمیگم خیلی پولدارم ولی مستقلم

روزا سرمون به کارمون گرمه

هم اون هم من

اونم تنها زندگی میکنه

تهرانه و من اصفهان

منم‌اگرچه با خانواده هستم ولی در کل همه کارم و همه چیزم و خرجم مستقله

درواقع تو یه اتاق پیششون هستم فقط...

من کوهنوردم و اکثرا توی کوهم

اونم سر کارش و اوقات تنهاییش با دوستاشه و اونا هم میرن کوه

گاهی وقتا میگم شاید شتابزده عمل کردم...

ناگفته نماند که از نظر فکری و روابط زناشویی و علاقمندیهامون خیلی با هم جوریم 

در حدی که همش میگیم چرا زودتر با هم ازدواج نکردیم...

راستی بچه هم نمیخواییم

و به توافق رسیدیم

الانم بعضی روزا میرم پیشش دو سه روزی می مونم

نمیدونم چرا دوست ندارم اون زندگی مشترک همیشگیمون به این زودیا شروع بشه...

رویاهای بزرگی دارم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  4 ساعت پیش