اول اونا ۷ونه نبودن بعد برکشتن من نفهمیدم رفتم دیدم غذا شونو خوردن بقیشم دور ریخت اون با صدای برادر شوهر گفت به مامانش چرا ریختیش دور اونم گفت خراب میسه کی میخوره برادر شوهرمن گفت .....چی گ۴ت حتما خورده بعد اومد در اتاق گفتش غذا خوردی گفتم الان میام سفره نیندازم بخوریم اونم گفت ما خوردیم مامانم فکر کرد تو خوردی ریختش دور منم گفتم اشکال نداره گشنم نیس اونم رفت یکم جر بهث کردن فکر کنم بابمامانش بهثش شد منم دیکه زیاد حالم خوب نبود نرفتم بیرو