۲۴ سالمه
خسته شدم از تمام بدشانسی هایی که تو زندگیم از روز اول دنبالم بودن
بچه بودم تو دعوا مامان بابا بزرگ شدم
ب سن بلوغ رسیدم کتکای بابام شروع شد گیر دادناش محدود کردنام تهمتای ناروا زدن بهم حرفای زشت زدن بهم حسرت به دل همه چی بودم حتی لباس زیرم برام نمیخرید مامانم فقط ب فکر خودش بود
بعدش تو ۱۷ سالگی ازدواج کردم
گیر ی مرد بی عقل بی مسئولیت افتادم
پشت هم کتکم میزد
پشت هم بدهی بالا میوورد
۳ ساله بیکاره
از شانسم بچه دار شدم گرسنگی میکشیدم تو بارداری پول نون نداشتیم
بچم ب دنیا اومد همون شبش بیمارستان بستری شد ۱۱روز بیمارستان بود شبی ۱۰ تومن بود ماشین و فروختیم برای بچه
الانم ک ۴ ماهشه من نمیدونم چیکار کنم جاییو ندارم برم نمیتونم خودمو بکشم کسیم به حرفم گوش نمیده
من چیکار کنم اخه