شوهرم بیماریه روانیشو بهانه کرده ، و هرررر کاری دلش خواست انجام میده، احساسات و نیازهای منو نادیده گرفته، رابطه نداره، حتی یه بغل یا بوسه ی ساده، یا دستمو بگیره، بشینه کنارم، حرف بزنه، اتفاقات و برنامه های روزمره شو تعریف کنه برام، هیییییچ، واقعااااا هیچ ارتباطی با من نداره، تمام فکر و ذکرش خانوادشن ، بخاطر اونا حتی به بچه ی خودش محل نمیده، کل اموال و داروندارشو داد به اونا بیخبر ازمن، تا به من چیزی نرسه، نه خونه نه ماشین نه پس انداز هیچی نداریم ، فقط مخارج روزمره ی زندگیمونو تامینمیکنه ،همین
منم همیشه تنهام ، مهمون میاد، مهمون میرم، موقع اسباب کشی ، خرید، مسئولیتهای خونه و بچه ، همه و همه با منه
اصلا براش اندازه ی سره سوزن اهمیت ندارم، حس تنفر رو بهم انتقال میده با رفتارش ،
امروز یهو خوب شد، شیرین زبون شد، مهربون شد ، حرف میزد!!!! نگو خواهرش میخواست بیاد! داشت خَرَم میکرد که خواهرش اینارو تحویل بگیرم
منم گفتم امروز کار دارم ، زنگ زد گفت فردا بیاین
انقدر میخواست خرم کنه که بعد چند ماه پیشنهاد داد بریم خونه ی پدرم که کاااااش پام میشکست و نمیرفتم( تاپیک قبلیم توضیح دادم)
الان هنوز باهام خوبه ، در حال خر کردنمه
میخوام فردا که خواهرش اینا اومدن بمونم تو اتاق ، کاری که خواهرش با من کرد ، کاری که خودش میکنه وقتی نیاز دارم به حضورش
میخوام بمونم تو اتاق و بیرون نیام
کار درستی میکنم بنظرتون؟؟؟