دیشب عروسی فامیل شوهرم بود فامیل جاریمم میشد بچه برادرجاریم .
بعد من مادرشوهرمم فوت کرده خواهرشوهرامم خیر شر نبودن جاریمم با خواهرا زنداداشاش دو تامیز نشسته بودن منم رفتم سمت میزشون اخه کسی رو نمیشناختم .
جاریمو بچه هاش نزاشتن میگفتنجا نداریم
برو یه جایه دیگه بشین
قبلا برام مهم نبود این رفتاراشون میرفتم پیش خواهرشوهرم میشستم ولی اینبار هیچکی نبود منم هیچکسو نمیشناختم
با ناراحتی رفتم تو یه میز ته ته تنها نشستم
همه ام میگفتن این کیه این کیه
ولی بعدش دیدم نمیشه اونا خوشحالن الان من اینجا با ناراحتی نشستم
به روم نیووردم اصلا رفتم
سر میز زنداداشایه جاریم
با اونا میرقصیدم
اخه با اونا بهترم
جاریمو دختراشم داشتن سکته میکردن چپ چپ بهم نگاه میکردن
خواهرایه جاریم طوری قیافه گرفته بودن مثلا صاحب مجلس بودن
که چی بشه واقعا مثله ملکه ها نشسته بودن چند بار سلام کردم جوابم ندادن
واقعا چرا بعضیا اینجورین چرااااا
خرده برده ایم با هم نداشتیم
از دیشبه تو فکرم چرا
دلم میخاد کاراشنو تلافی کنم چون دارم میترکم چجوری تلافی کنم اونا که نیازی بمن ندارن بهم بگین
اینم بگم با جاریم یه ساختمونیم با این مدل برخوردا چجوری برخورد کنم بهتره
روزایه دیگه با من خوبن ولی وقتی ۴ تا ادم دورشون بودنی قیافه میان منم متنفرم از این مدل برخورد