2777
2789

من کلاس دهم تجربی بودم که عموم با خواهر این پسره ازدواج کرد و تابستون عروسیشون تو روستا اونا بود ما قرار نبود بریم چون بابام کار داشت ولی شب قبل عروسی یهو نمی‌دونم چیشد که تصمیم گرفتیم بریم ، تو یک ساعت واسه عروسی آماده شدیم و راهی روستا شدیم اونم راهه ۱۲ ساعته 😰 اونجا منو دیده بود و خوشش اومده بود و خاستگاری کرد منم ازش خوشم اومد و قبول کردم ولی گفت من نامزدی روستا زندگی میکنم و منم گفتم وقتی میگه دوسال یعنی همیشه 😏چون خونه ام واسش درست کرده بودن و اینکه من قبول نکردم چون من تهران زندگی کردم و نمیتونم برم شهر دیگه دور از خانوادم . خلاصه که عشقش تو دلم بود و سال دهم معدلم ۱۹/۴۵ شد با وجود سختی که داشتم 😭 ولی  دوباره عید یازدهم منو دید و بازم خاستگاری کرد و گفت میام تهران و باز قبول کردم و اجازه گرفت که تو گوشی آشنا بشیم منم فکر میکردم حتما یه هفته نهایتش بخواد دیر بیاد و جوابش رو دادم سوالاشو بپرسه 🤦‍♀️  اوایلش خیلی خوب و عالی پیش میرفت همه چیز و خودش و اخلاقش کاملا همون عشق رویایی من بود به قدری بهم ابراز علاقه کرد که دیوونه ش شدم 😔 همش میگفتم بیا عقد میگفت من سرمایه م تو روستاست و کشاورزی و دامداری گوسفندارو الان ارزونه نمیتونم بفروشم و بهونه فوت همسایه و آشنا و غریبه رو میگرفت و نمیومد 🙂 تو این دوران هیچ اختلافی نداشتیم جز همین شهر زندگیمون که من میگفتم تهران اون اول قبول کرد بعد گفت نه یا روستا پیش مادرم یا شهر نزدیک روستا چون مامانم تنهاست ( اوایل هم مادرش تنها بود ولی قبول کرده بود ) منم گفتم نمیتونم بیام و گفت اگه تونستی تربیت معلم قبول بشی میام تهران و این قضیه شهر و روستا دیگه تمومه ولی اگه قبول نشی قیدتو میزنم یا میارمت روستا حالا خوددانی 🤦‍♀️😔 منم خیلی درس و هوشم خوب بود ولی فکرم درگیر این بود و اصلا وقت نمیکردم بخونم اونم هی میگفت بخون بخون بیزارم کرده بود من بد تر دلسرد شده بودم به درس ، کلا خیلی افت تحصیلی پیدا کردم ، کنکور دادم قبول نشدم ، اینم گفت اشکال نداره و بیخیال و اینا ولی کم کم رفتارش باهام سرد شد و حرفای منو هیچی حساب نمیکرد میگفت ۱۰ سال ازم کوچیکی بچه ای و نمیفهمی و باور نمیکرد و میگفت راه زندگی رو نمیخواد تو بهم نشون بدیچون یکبار پیامای اونو خواهرشو خونده بودم که دستش رو شده بود میگفت دیدم نسبت بهت عوض شده و تو فوضولی و اینا و کلا بهونه اینکه نمیتونه مامانش رو تنها بزاره و مریضه و اینا رو گرفت و جدا شدیم به نظرتون این چه جور شخصیتی ؟! 

وا دختر شهری که با روستایی نمیتونه زندگی کنه 

چطور خانواده ت قبول کردن؟؟😐

اکثر آدمهایی که مارا رنج میدهند،رنج کشیده هایی هستن که نتوانسته اند از زخم های خود عبور کنند

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خلاص شدی از دستش خدا رو شکر کن....

همینجوریش یه شهر بام بَده..تو سمت من باش عذابم نده💔🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶🎶      یکروز بالاخره آخرین کسی که تو رو میشناسه میمیره! و خاطرت برای همیشه فراموش میشه....! پس از زندگیت لذت ببر❣️

وای چقدر دست پایین خودتون میگیرید 

هرکی خواستگاری کرد که نباید حتما شوهرتون بشه 

یه کم بزرگترشو معقول تر 

بعد ازدواج خوب کن بابا

اکثر آدمهایی که مارا رنج میدهند،رنج کشیده هایی هستن که نتوانسته اند از زخم های خود عبور کنند

وای چ خوش شانسی دختر. ک نیومد خاستگاریت و جدی نشد

 شب ها وقتی دستان کوچکت را در دستانم قرار میدهی و با نوازش مادرانه انگشتانم به خواب میروی،با خودم فکر میکنم...دیگر چه کسی در طول عمرت انقدر عاشقانه و بدون چشم داشت برای آرامشت تلاش میکند... بعد از این روزهای کودکی، دیگر چه کسی توی خواب محو تماشایت میشود و به رویت لبخند میزند تا آسوده بخوابی؟و من چقدر دیر میفهمم عظمت عشق مادرم را. و تو هیچ وقت نمیفهمی! هیچ وقت حجم احساس مرا درک نخواهی کرد! تو دختر نیستی! تو هیچ وقت مادر نمیشوی
وا دختر شهری که با روستایی نمیتونه زندگی کنه  چطور خانواده ت قبول کردن؟؟😐

البته حکم مسلم نیست بعضیل می تونن من دیدم

چه می دونم فدای سرم که خراب کردم منم بار اولمه که دارم زندگی می کنم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز