همیشه مورد اعتمادش بودم، هرچی میگفت میگفتم چشم. یه بار خواهرم گفت نورچشمی مامان بابایی و تازه متوجه شدم همیشه منو مثال میزنه واسه بقیه و خلاصه کمر همت بستن منو از چشم بندازن!
خداحفظش کنه تو مجردی هم خیلی هوامو داشت الان متاهل شدم بیشتر گاهی میرم خونشون بدونه من هستم کلی چیز میز میخره گاهی بزور بهم پول میده نگیرم میبینی زده به کارتم منم برا خودم خرج میکنم به شوهرمم نمیگم کلا بابام خیلی دوستش دارم روش غیرت دارم کسی بخواد بهش چیزی بگه دیگ من جوابشو میدم حالا هر کی میخواد باشه اونم خیلی هوای منو خواهرم داداشم داره هیچ وقت ندیدم بین ما فرق بزاره حس میکنم ولی منو یکم بیشتر دوست داره چون گاهی صدام میزنه مادر الان که باردارم حالم زیاد خووب نیس بیشتر. روزا اونجام خیلی بهم میرسن