دیگه از زندگی تو این دنیا خسته شدم
فشار هایی که همیشه از طرف مامانم روم بود ، همیشه بهم میگفت باید نمرت 20 بشه 19 نداريم کارای خونه انجام میدی همه کاریییییی.
زور گفتن داداشم
و اینکه بین اینها هیچکس نبود پشتم باشه
بد بختی من از بی تفاوتی مامانم شروع شد که داداشم هر کاری دلش می خواست بهم میگفت مامانم دفاع نمیکردم اونم هر روز شیر تر میشد
هیچ وقت زورم بهش نرسید هیچ کس پشتم بنود حتی این وسط بابام هی باز منو دعوا میکردم میگفت تقصیر تو هس
ولی به خدا من همیشه کوتاه میومدم
همیشه تو سری می خوردم
از 10 سالگی تا الان یادم نمیره چه بلایی سرم آورد
با پا زد تو چشمم محکم زود تو کمرم کبود شد
میزم کوچولو بود اون وقت کنار میز نشسته بودم. خالیش کردن رو سرم
همیشه ازش متنفرم و خواهم بود
چون خیلی اذیتم کرد
وقت دلم می خواد از این خونه برم 😭🥺🥺