حدود 2ساله همسرم مدام به من تهمت میزنه من هیچ جا نمیرم خسته شدم از دستش دیگه واقعا اذیت میشم به خاطر بچه امه ک هیچی به خونواده ام نمیگم باهاش حرف زدم مدام میگه باشه تکرار نمیکنم و دوباره مثل خوره می افته ب جونم و اینکه من هیچ رفتار اشتباهی نداشتم ک اون خیال بد کنه واقعا بریدم خیلی ازش دور شدم اونم همین طور مثل دوتا غریبه هستیم
اگه موردی نداش چرا پنهانی دیشب قسم خورد هیچ کار خلافی نکرده گفتم بیار بهم ثابت کن گفت حوصله ثابت کرد ...
خیلی ناراحت شدم...انشالله خدا به دلت نگاهدکنه و اهلش کنه حداقل شعور درست حرف زدن داشته باشه زن با هزار امید و آرزو با همه مشکلات زندگی مشترک میسازه از خیلی از خواسته هاش میگذره تا اونجا که در توان داره برای زندگی تلاش میکنه که اینجوری ناجوانمردانه باهاش رفتار بشه....چرا جامعه انقدر بد شده
وابسته اونجوری نیس که بتونه ازم دور باشه کلا بچه ترس از دست دادن داره ... وقتی دعوا میکنیم نمیخوابه ...
پسرم هفت سالشه من با مسئولیت های کوچک وابستگیشو کم کردم همین دیروز فرستادمش برام سبزی خوردن بگیره اوایل نمیرفت میترسید بهش انگیزه دادم همکلاسیشو دید تو میوه فروشی اینم جرات پیدا کرد البته بگم خونه ما همه چیز بهش نزدیکه و من دورادور مراقبشم
پسرم هفت سالشه من با مسئولیت های کوچک وابستگیشو کم کردم همین دیروز فرستادمش برام سبزی خوردن بگیره او ...
پسر من بازار میره ... بعد از ظهر ها هم تو کوچه با دوستاش بازی میکنه بعضی وقتا من جایی میرم خونه تنها میمونه... ولی ترس اینو داره که واسه من اتفاقی بیفته یا من واسه همیشه برم ... هردوتامونو کنار هم میخواد
بله پسر داییش مجرده و 8سالم ازمن کوچیکتره پسر خوبیه خودش چند بار دعوتش کرد خونه منم مثل برادرم باهاش رفتار کردم و چیز بدی ازش ندیدم ولی این دل چرکین شده و مدام تکرارش میکنه از گوشی من بهش زنگ زده بود اونم بیچاره پیام داد ببخشید خواب بودم امری داشتین منم گفتم نه و خلاصه خیلی ناراحت شدم به شوهرم گفتم انکار کرد و دیگه از اون روز ب بعد داغون شدم از دستش بعدها ک خودش اقرار کرد ک اون زنگ زده خواسته ببینه چی میشه چجور جوابش رو میده واز این رفتارهای بچه گانه
عجب بازی کثیفی بوده خواسته امتحانت کنه یا پسر دایشو امتحان کنه واقعا کارش بدور از ادب و مردان ...
بله و شاید باور نکنید این کارو ساعت 3نصف شب انجام داده بود من به پسر داییش گفتم شوهرم زنگ زده شاید هیچ وقت پسر داییش حرف منو باور نکرده و فکر کرده من مرض دارم بعدا خودش گفته بود بهش ک خودم شارژ نداشتم از گوشی زنم زنگ زدم اخه ساعت 3چراذبهش زنگ بزنه نمیدونست چیکار کنه ابروم رو برد
عزیزم شوهر منم اوایل ازدواج خیلی شکاک بود مثلا سوار ماشین میشدیم من نمیتونستم از پنجره ب بیرون نگاه کنم میگفت کی رو نگاه میکنی یا تو بازار خدا نمیکرد یک پسری مردی بهم نگاه کنه یا من برم داخل مغازه فروشنده مرد روزگارم سیاه بود مانتو کوتاه نپوش موهات چرا بیرونه دیدم دارم عصبی میشم با خودم نشستم دودوتا چهارتا کردم دیدم خوبی هاش بیشتر از بدیهاشه هزارتا کار خوب برام میکنه حالا شکاکه دست خودش نیست پس چاره کار طلاق نیست ببینم چکار میتونم بکنم یک روز تصمیم گرفتم هر کاری که اون بدش میاد رو بیشتر انجام بدم کم کم باهاش مقابله ب مثل کردم موهام رو بیشتر گذاشتم بیرون مانتو هام کوتاه شد سرم رو از پنجره ماشین قشنگگگگ مثل بچه ها بیرون میکردم همه رو نگاه میکردم🤣🤣مگه حرص میخورد مگه داد میزد منم بدتر میکردم اینقدر دعوا کردیم من کوتاه نیومدم گفتم بالاخره بزار خودش خسته میشه یا طلاق میده یا تحمل میکنه کنار میاد بالاخره بعد پنج سال تموم شد آدم شد الان خودم برای خودم آزاد هرکاری دلم بخواد میکنم اونم حرف نمیزنه مطمئن شد زن پاکی داره و آزادی حقشه اینقدر تو گوشش خوندم تا بالاخره شک رو کنار گذاشت تو هم همین کارا رو انجام بده یا خودش طلاقت میده یا خسته میشه کوتاه میاد فقط کافیه زنش رو بشناسه که پاکه و هیچ خطایی نمیکنه