سه چهار ماه قبل این که ازدواج کنیم رفت خدمت یه شهری دور از شهر خودمون بود که فاصلش نیم ساعت بود بعد از ۱۰ ماه اومد تو شهر خودمون یکی دوماه اول خوب بود بعد یکی دو روز نرفت و غیبت کرد ،بعد که رفت هیچ تنبیهی براش نکردن این شد که مزه کرد زیر دهنش ۱۰ روز نمیرفت وقتی میرفت ظهر میفرستادنش خونه ایتم فکر کرد کاری بش ندارم غیبتا هی بیشتر و بیشتر شد تا این که شد ۶ ماه اضافه خدمت
از اول مرداد تا وسطای شهریور نرفت وقتی رفت بهش گفتم اینقدر خدمت داری هی میپیچوند خودشو میزد به مریضی استعلاجی گرفت ، از شنبه تا امروز استعلاجی داشت
حالا فردا وه باید بره میگه نمیرم
میگه کلا دیگه نمیخوام برم به زور بابام رفتم حالام نمیرم کلا خسته شدم من نمیتونم تو اونجا بمونم و کلی بهونه
چیکار کنم دارم دیوونه میشم
مامان باباش وقتی نمیره همیشه منو مقصر میدونستن دهنمو سرویس کردن