دیشب یه خوابی رو دیدم که الان همه چیش اومد توی ذهنم خیلی واضح
خواب دیدم رفته بودم توی یه روستای سرسبز که فکر میکنم شمال ایران هم بود و مادرم هم همرام بود
نمیدونم چرا اما دنبال یه نفر میگشتم که بتونه دعا خوندن یا گرفتن رو بلد باشه واسه کارم
از یه خانم که از اهالی همون روستا بود پرسیدم این افراد کجا هستن بهم ادرس داد
رفتم و پیداشون کردم چند نفر بودن،پول دادم و یه دختر جوون که تقریبا همسن خودم یا شایدم چندسال بزرگتر بود اومد
توی خوابم میخواستم بپرسم کسی واسم دعا گرفته یا نه
اون دختر تا من رو دبد بدون اینکه خواستم و سوالم رو مطرح کنم ازم پرسید یه خاله داری که حسوده و به شما حسادت میکنه؟منم در جواب بهش گفتم اره...یه سری تکون داد و ازش پرسیدم واقعا کسی واسم دعا گرفته؟بار اول جوابی نداد دوباره پرسیدم و گفت اره گرفته
بعد که پرسیدم اون نفر خالم بوده یا نه و این که چه کسی بوده سکوت کرد،اون دختر محو شد انگار و یهو هرجا رو که گشتم پیداش نکردم انگار اب شد و رفت توی زمین
بچها اصلا احساس خوبی ندارم تک تک جزئیات رو یادمه
من یه خاله دارم که بخاطر یه سری دلایل یجورایی دشمن مادر و خانواده من محسوب میشه سه سالم هست که قطع ارتباطیم،حتی بخاطر بحث با مادر و خانوادم به منی هم که همه به پاکیم قسم میخورن کلی تهمت زد و فحش ناموس داد،هم خانواده مادرم و هم خانواده خودم هیچکس باهاش خوب نیست و درارتباط نیست
قبلا هم میدونم یبار واسه پسرش دعا گرفته
من هم حدودا سه ساله که واسم بلا نازل میشه منی که صحیح و سالم بودم توی این سه سال میگرن مزمن گرفتم که از دردش حتی اشک میریزم،پام رو جراحی کردم که بخاطر قصور پزشکی ممکن بود راه رفتنم تا همیشه دچار مشکل شه....یمدت یه دوره افسردگی رو گذروندم، حتی سرامتحاناتم قفل میکردم و باوجودی که میخوندم سرجلسه نمیتونستم چیزی رو جواب بدم و منی که بهترین دانش اموز مدرسه بودم درنهایت دوتا امتحان نهایی رو حتی افتادم!توی نمونه دولتی هم درس میخوندم و همه فکر میکردن یروز دکتر میشم الان پشت کنکورم😔
نمیدونم چرا حس بدی دارم به این خواب....
نکنه واقعا...؟من چه گناهی کردم اخه😔