خواهش میکنم تا آخر بخونید،همشو نوشتم که منتظر نمونید.(ظهری ام یه بار همین تاپیکو زدم ولی تعداد کم بود)
من ۲۴ سالمه. بچه ندارم.
۱۷ سالگی ازدواج کردم به اصرار پدر و مادرم، شوهرم ۱۲ سال ازم بزرگتره. خیلی مرد مهربون آروم و با درک و از لحاظ مالی ام وضعش خوبه.
من اوایل دوران نامزدی یه اشتباهی کردن رفتم گوشیشو چک کردم،، و عکس یه زن پیدا کردم و یه سری پیام،،، از اون موقه همیشه بهش شک داشتم دیگه،شوهرم گفت اینا مال گذشتست و من دیگه با کسی نیستم...ولی یکی دوماه دیگه باز تو گوشیش پیام دیدم.
خونوادم اجازه ندادن بهم بزنم نامزدی رو. تا عقد کردیم و باز دوران عقد ازش پیام دیدم،البته این پیاما با آدمای مختلف بود.
خلاصه من بخشیدمش و عروسی کردیم.
باز چند ماه بعد عروسیمون با یکی از همکاراش دوست شد. من از اینجا دیگع افسردع شدم ، به خودم نمیرسیدم به خونه نمیرسیدم.. و همیشه حالم گرفته بود و تو خودم میریختم و داغونتر میشدم...
چن سال گذشت تااینکه تصمیم گرفتم جدا شدم... رفتم یه ماه خونه ی پدرم ولی شوهرمو مادرش اومدن دنبالم منم به اصرار مادر خودم برگشتم،،، بعد شوهرم برنامه ضبط صدا تو گوشیشه ولی نمیدونه،،، من صدای تماساشو شنیدم تو این مدتی که نبودم فهمیدم یه زن آورده خونمون و باهاش رابطه ی جن سی داشته. بچه ها شوهر من هیچ حسی به این خانوما نداره، فقط خیلی هوله😔💔 الان خودمم بهش سرده سرد شدم هیچ حسی ندارم بهش.
مشکلم یه چیز دیگست،، متاسفانه مادر من به پدرم خیانت کرد، شاید الانم داره میکنه، من خیلی این موضوع داغونم کرده.
واینکه شوهرم و خونوادش اینو فهمیدن(نپرسید از کجا) ، از صداهای تماس شوهرم فهمیدم مادرش داشت بهش میگفت مادر خانومت زن خوبی نیست و مردم خیلی پشت سرش حرف میزنن بنظرم زنتو طلاق بدی بهتر باشه. بچه ها من میترسم بخاطر این حرفایی که پشت سر مادرم و خونوادمه اگه طلاق بگیرم دیگع هیچوقت نتونم ازدواج کنم... و پشت سر خودمم حتی حرف بزنن... توروخدا عین یه خواهر کمکم کنید،،بنظرتون من چیکار کنم؟؟؟😭😭