بعضی وقتا... یه چیزی تو گلوت گیر میکنه... که نفستو میبره.... از بین هم نمیره....فقط...
فقط باید اون آغوشی رو که محتاجشی بدست بیاری که اون غده تو گلو که راهه نفستو سد کرده... تبدیل بشه به مروارید های غلتانی که از چشمات به سمت پایین سر میخورن....
اما...
.افسوس و صد افسوس....توی این شهر همه غریبن.... حتی وقتی که به آینه نگاه میکنی....