روی تخت دراز کشیده بودم که پیامکی برایم آمد بازش کردم و متوجه شدم از طرف یک دختر است که من را دعوت به گفتگو میکنید دستم روی کیبورد رفت که برایش تایپ کنم و در همان حین از پهلو چپ به پهلو راست چرخیدم و چشمم به زنم افتاد که در آرامش کامل خوابیده بود چه چیزی به او این حس امنیت را میداد،؟چه چیزی باعث شده بود او از خانواده اش از عزیزانش جدا شود و با من زندگی کند و با من احساس امنیت کند؟
وقتی به این چیز ها فکر کردم تلفنم رو خاموش کردم و همسرم را در آغوش گرفتم
قشنگ بود گقتم بذارم شمام بخونید😍😊