اینهمه سال سختی کشیدم تو این زندگی ، کنار اومدم ، سکوت کردم ، حس میکنم پررو شده بچه ها
پولاشو خرج خانوادش کرد، دروغ گفت ، مخفیکاری کرد، مشکل شدید جنسی داشت و داره ، بخاطر شغلش که رو کشتیه چند ماه یه بار میومد ، دخالتهای خانوادش، بی حرمتیهاشون ، الانم که کاشف بعمل اومد اختلال روانی داره، بخدا با همشون کنار اومدم ، بخاطر آبروم ، بخاطر دخترم ،بهش محبت میکنم، تا روحیه اش بهتر بشه ، اصلا انگار نه انگار، بدتر قیافه میگیره ، بی محلی میکنه، نه حرف میزنه، رابطه که نداریم کلا، نه با بچه وقت میزاره ،هیییییچچچچچچیییییی
منه بدبخت به داروهاش میرسم ، به غذاش ، به نظافتش، به خواب و راحتیش ، عین یه بچه تروخشکش میکنم، عوض اینکه درک کنه بدتر بی محل میشه
کسایی که منو میشناسید نگید چه زود خسته شدی، بابا ده ساله، منم آدمم، به یه محبت و توجه ساده ، به یه همدم و همصحبت و همفکر نیاز دارم ، هییییچییییی نمیخوام ، فقط یه توجه و درک
بدتر قیافه میگیره
انگار نوکر باباشم
منم عین خودش رفتم تو قیافه ، درست شد کمی
از اولشم اینطور بود ، ظرفیت محبت نداشت