روزی از روزهای زیبای خدا تو در سر راه من قرار گرفتی وقتی میگویم زیبا به همین دلیل است که آن روز با وجود تو خیلی برایم زیبا شد،ان روز با وجود تو شد یک روز خاص ....
از آن روز به بعد هر روزم بهتر از دیروز میشد چون حالا دیگر تو شده بودی تمام شب وروزهای من ...
هر ساعتم هر دقیقه هر ثانیه دوست داشتنی تر میشدی کم کم به جایی رسیدم که برام شدی تمام زندگی
چه زندگی قشنگی چه زندگی لذت بخشی چه زندگی آرامش بخشی آخ که چه روزایی بود حتی نمیتوانم حسم را از اون روزهای زیبا توصیف کنم ....
هر کلمه هر جمله هر سخنت انگار جانی دوباره به من میداد هیچوقت دوست نداشتم حرفایت تمامی داشته باشد ...آخ که گفتم تمامی چقدر سخت است
دیگر نبودنت در لحظه های زندگیم
چقدر سخت است نبودنت در هر روز و شبم ....
واما بلاخره رفتنی شدی مرا در همان حال و هوای خوب تنها گذاشتی و رفتی بی آنکه با خودت فکر کنی بعد از تو چه به حال شب وروزهایم می آید
رفتی ورفتی ....
و من هنوز سردرگمم در هر لحظه از شب وروزهایم
و فقط از تو همان حرفای نابت به یادگار مانده که فقط باخودم مرورشان میکنم آخر مرورشان هم مثل وجودت زیباست ....