یه بار شوهرم اومد کنارم روی تخت و موهامو نوازش کرد و باهام حرف زد همینجور هی حرف زد یه دفعه صداش بم تر و بم تر شد تا حس کردم انگار از ته حلقومش میاد بیرون دوتا دستشو روی گلوم گذاشت و فشار میداد منم در حال خفه شدن و فلج کامل ...
ولی اونجا احساس میکردم که انسان نیست به زور تونستم بسم الله بگم و خلاص بشم.
وقتی بلند شدم نمیدونستم خوابم یا بیدار ولی با هزار زحمت خودمو رسوندم به اتاق دیگه و دیدم شوهرم خوابه.