حالا شوهرش ی مرد اقایی ی مرد محترمی ایشون سواد خوندن نوشتن ندارن اما شعورش این خانوم دکترو نابود میکنه به جای عمم اون به منو ابجیم میگفت چه بزرگ شدین چه خانوم شدین همشم به خانومش میگفت این حرفارو ولش کن بیا بشین کنار داداشت بغلش کن بوسش کن هشت ساله ندیدیش اما عمم میگفت به تو ربطی نداره داداشمو ک دارم میبینم دیگه
شوهر عمه ی بیچارم هرچی میگفت عمم مث سنگ رو یخ ضایش میکرد