برادرم صبح تا شب بیرونه ، سره کاره، سرش گرمه ، شب ساعت ده و نیم به بعد پیداش میشه، زنگ میزنه پیام میده ، که بیاد خونم برای وقت گذرونی
کل روز یه خبر نمیگیره ببینه خواهرش زندس مرده!
بعد ۱۱ شب میاد تا ۱شب میشینه
منم اونموقع وقت استراحتمه
مشکلم بیشتر با طرز برخورد و رفتارشه البته
یکی دوبار رفتم دم مغازه ش ، بی ادبانه برخورد کرده، جلو من تف میکنه رو زمین
خودشم جاسوس و خبرکِشه مامانمه ، نمیشه باهاش دو کلمه حرف زد ، میره چندتا میزاره روش گزارش میده
جلو شوهرم کتکم زده ، پولامونو بالا کشیده ، مامانم یادش داده
منم دلم باهاش صاف نمیشه دیگه
شب که میشه پیام میده کجایی؟!!
شوهرم ولم کرده رفته، اینهمه بدبختی آوار شده رو سرم ، ندیدم دلسوزی کنه ، کمک کنه ،
فقط تحت فرمان مامانمه
منم میبینم اینجوریه رابطمو محدود میکنم
میرم خونه ی مامانم، هیچکس محل نمیده بهم ، بابام میشینه پا تلویزیون یا میخوابه ، برادر کوچیکم اصلا نگاهم نمیکنه ، سلام نمیده، همش کاره مامانمه ، تفرقه انداز غیبت گو
منم همش ازشون فراری ام