داستم فراموش میکردم ک حودا ۱۰ روز پیش شایدم کمتر خاله زهرام گفت نازنین درسته و الکی خر نشو دیگه داغ کردم پیام دادم و با مامانش حرف زدم قرار شد مامانش ی شب بیدار بمونه بهش گوشی بده ب پسر عمومم گفتم دیگه قاط بودم قرار شد شب همو ببینیم ولی نشد گفتم پس بکو با گوشی مامانس پیام بده
چت کردیم اول از خودش خواستم بگه ولی نگعت چیزی😔
بعدش گفتم حتما تا بفهنه ابراز پشیمونی میکنه ولی نکرد با قلدری گفت آره قلیون میکشم بی تی هم میزارم ک قلیون نکشم
وقتی گفتمم من نمیتونم کنار بیام گفت من ترک نمیکنم باید کنار بیای هروقت دلم بخوا میکشم هروقت نخوام نمیکشم
قلبم انگار نمیزد این سید سبحان من نبود رابطمونو تموم شده میدونستم اما چون میش زهرا بودم نمیخواستم جیزی بروز بدم
گوشی مامانش شارژش تموم شد و خاموش شد زهرا اومد بغلم گریه میکرد نازنین تروخدا خوب باش تروخدا قرص نخور محمد رفت تو دیگه نرو باورم نمیشد زهرا زار میزد و من مات نگا میکردم انگار واقعا مرده بودم
خودمو زدم ب خواب زهرا ولم کرد رفت اما شب من قصد سحر شدن نداشت ب سبحان گفته بودم صبح منتطر جوابتم از ۵ صبح دوباره نخوابیده بیدار شدم خواب با چشمام قهر کرده بود