بالخره اوردنم تو بخش و حدودا بعد ۲۷ ساعت مرخص شدم
اومدم خونه خالم اینا اومدن خونمون فرداش
یکم حرف زدیم و ...
با سبحانم ک اشتی گرده بودیم فرداش مامانم میرفت سرکار و عصرش اجیم کلاس داشت سبحان گفت میام پیشت دلم اونجاس نمیتونم ولت کنم نگرانتم
اومد صبح ک اجیم خواب بود تو اتاقم منم گاهی میش اجیم بودم گاهی پیش سبحان باهم حرع زدیم شرطامو گفتم
گفتم دلم نمیخواد نگاه ب هیچ دختری کنی و همه حرفامونو زدیم ظهر واسه اولین بار کنارش ی چرت کوچولو زدم خیلی آروم بودم خیلی اما چون اتاقم گرم بود زود بیدار شدم ک دیدم بیداره و داره نگام میکنه
نهار واسش یتیمچه پختم میخندید میگف منو عادتم نده به دست پخت خوشمزه خودت ک دیگه هیچ جا غذا نمیخورما کلی خورد ترشی های ک خودم درست کرده بودمم اورده بودم همش از اونا میخورد و تعریف میکرد چ غذایی چ تزئیناتی کلشو سوخی میکزد میگفت من یه هفته پیش تو باشم از بس چاق میشم دیگه لباسام اندازم نی
بچه ها این علاقش ب غذاهایی ک من میپزم ی جوره خاصه ک قشنگ متوجه میشه غذارو من پختم یا ن
مثلا ی بار با دوستام زهرا و مهلا دلمه درست کردیم گفت دلمه برگ مو هارو ت درست کردی مزه دست تورو میده ولی اونارو ن
قشنگ حدس میزنه و درست هم هست
اومد خونمون لواشک خورد گفت تو درست کردی باقالی خورد گفت مامانت پخته مزه تورو نمیده
نمیدونم از کجا اما قشنگ طعم دستپختمو میفهمه خیلی تین کارش برام شیرینه حتی ی بار زنداییم ماکارونی پخت بهش دادم گفت تو نپخته بودیا گفتم چطور بد بود گف نه ولی دستپخت تو نبود مزه تورو نمیداد