2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 30986 بازدید | 628 پست
اینجاهاشو ک میگم دلم میخواد زار بزنم تروخدا ارومم کنید بکید اخه چراااااااااااا ی جیزی بگید قانعم کنه ...

اره معجزه دست خداس و براش هیچ کاری نداره.فقط ازش بخواه و اینکه لقمان حکیم رو هممون میدونیم در جواب ادب از که آموختی،گف از بی ادب.حالا چی؟ تعمیم به هر مطلبیه.ینی هر کاری بدی رو که دیدی برعکسشو انجام بده که میشه کار خوب.

عزیزم همه اینطوری نیستن.درسته خیلی زیاد شده ولی همه نه.قرارم نیس چون دنیا بد شده آرزوی مرگ کنی.دنیارو همین ماها که توش جمع شدیم با کارمون بد کردیم.پس هر کدوممون از خودمون شروع کنیم تا لااقل ما بدترش نکنیم.نعمت حیات رو اگر نداشتی لذت عشق رو هم نداشتی عزیزم.پس شاکر باش

اینجاهاشو ک میگم دلم میخواد زار بزنم تروخدا ارومم کنید بکید اخه چراااااااااااا ی جیزی بگید قانعم کنه ...

ایشالاااا پایان خوبییی داره من امیدوارم چون عشقتون واقعیه🙂💞

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت ۴۵ دقیقه‌ای دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی داره، هم یه کد ۴۵۰ هزار تومنی داره.

کد: NS450

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

چون گوشی نداشت دیر ب دیر پیام میداد زار میزد اعتراف کردم ب همه کارای نکردم ولی جوابمو بده و ....

اما تا میخوندم میخوایتم جواب بدم پیامش میومد ک پیام نده گوشیرو پس میدم دوبارع واست بتونم پیام میفرستم


دو سه روز گذشت ی روز ب رفیقش گفتم برین پیشش ببینم گوشی شمارو میگیره پیام بده یا ن

دیدم نگرفت و پیام نداد داغون شدم 


همون شب خالم زهرا واسه مامان سبحان پیام میده و همه چیزو میگه بعدم میگه نازنین شبا حالش خوب نیست اصلا با ما حرف نمیزنه تو خودش میریزه و نگرانشیم منم خبر نداستم از هیچی


شبش انقد فشار روانی روم بود ک شرو کردم قرص خوردن حدودا ۱۸ تا خوردم نیم ساعت گذشته بود ک با خودم گفتم اگ سبحان بی گناه باشه و دیگه تکرار نکنه جی با خودم گفتم اگ خدا بعد این برام خوشبختی نوشته باشه چی چرا خودم لگد ب بخت خودم بزنم رفتم پی وی مهلا گفتم مهلا ساعت ۴ زنگ بزن ب من اگ دیدی رد ندادم ب زهرا خبر بده 


حالم بد بود دو تا یا یکی دیکه قرص بازم خوردم نمیگم چ قرصی ک بد اموزی باشه اما تحقیق کردم بالا ۶ تا میتونه ادمو ببره تو کما و من حدودا ۲۰ تا خورده بودم


مهلا فهمید باز ی گندی زدم ی رفیق سبحان هم گفتم هواشو داشته باشید و اینا 


اما مهلا ک نگران شده بود ب زهرا حرفامو گعته بود زهرا هم حدس میزد رفت پی وی رفیق سبحان دری وری گفت الحمداللخ مامان عشقم خواب بود و گوشبس خاموش شده بود 


خلاصه زنداییمم بیدار کردن گفتن پاشو بریم دکتر گفتم من نمیام و خوابیدم اما انگار خدا نمیخواست بمیرم میخواست بمونم و بازم زجر بکشم

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
شهلااایییییی نکبتتتت چقددد ازت بدم اومدم خاک عالمممم سرت عوضیییییی الان اینجا بود سنگسارش میکردم😒😒 ...

ممنونواز نطرت گلم مرسی ک وقتتو واسم گذاشتی

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
ایشالاااا پایان خوبییی داره من امیدوارم چون عشقتون واقعیه🙂💞

شاید ان‌شاءالله

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

خیلی داغون بودم طاقت بی توجهی از سبحانو نداستم و بی توجهیش منو ب جنون کشیده بود


دم دمای صبح قبل اذان معدم شدوع کرد ب جوشیدن سرم ینگین بود چشمام سباهی میرفت 

سطلو گذاشتم کنارم ک یهو شرو کردم عوق زدن مدام عوق میزدم مامان بابام باید میرفتن سر کار اصرار ک ببریمت دکتر گفتم چیزیم نی اما با هر کلمه عوق میزدم از اون شب هیچی نخورده بودم و من بدبخت یه تازه داغدار بودم ک هنوز چهل روز از نرگ پدربزرگم نگذشته بود


ینی قشنگ زیر بدترین فسار های روحی قرار گرفته بودم


بالاخره زنداییم زنگ زد گف من میبرمش دکتر شما برید سر کار بردنم خونه زنداییم همه راهو عوق زدم زنداییم اناده سد تو راه دکتر فقط عوق زدم بیمارستان اول ک رفتیم چون قرص خورده بودم بستریم نکردن رفتیم ی جا دیگه تو راه بالخره سبحان زنگ زد نمبخواستم جیزی بدونه با سردی جواب سلامشو دادم گفت کجایی ک میتونی حرف بزنی گفتم با زنداییم تو اسنپم گفت کجا داری میری ک یهو عوق زدن امونم نداد مدام بالا میوودم معدم انگار زخم شده بود بیس از ۳ ساعت بود داشتم عوق میزدم خودش فهمید دارم میرم دکتر گفت کودوم بیمارستان منم اسم گفتم


رفتیم و بستریم کردن حدودا یک ساعتی طول کشید کارای بستریم شایدم یکم بیشتر نیم ساعت ک گذشت دیدم سبحان اومده بالا سرم 


کلی راهو کوبیده بود اومده بود ببینه من چمه 


دکتر اومد بالاسرم نمیخواستم بفهمه خودکشی گردم دستامو گرفت تو دستش گعتم میشه بری از زندایی گوشبمو بگیری گفت بعدا میرم تازه لباس پوشیده  بودم بهم کلاه داده بودم چون گردنم مشخص بود راحت نبودم گفنم پ برو واسم روسری بگیر میخواستم دست ب سرش کنم باز گفت بعدا میرم 


دکتر گفت خوب چندتا قرص خوردی نگاهش چرخید روم نمیدونستم چیکار باید بکنم سبحان درمونده نگاهم میگرد اروم گفتم حدودا ۱۸ ۱۹ تا


یکم دیگه سوال پرسید دکتر و رفت

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
اخی بمیرم برااااااتتتتت چقددد ناراحت شدمممم😭😭😭ایشالا زودی بهم برسین قشنگممم من هرروز بخدا فقط منت ...

خدانکن

مممنون ان‌شاءالله 


تا اینجاش ک قشنگ نبوده شاید با دعای شما از اینجا ب بهدشو خدا قشنگ بمویسه واسمون 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

سبحان ناباور نگام میکرد دستامو گرفته بود و فشار میداد  نگاهش نمیکردم گفت نگام کن سرمو تکون ندادم گفت باتوم نگام کن نگاش کردم گفت اخه چرا؟ من چیکار کردم با ت ها؟ بعض داش بغضم گرفته بود خیلی وقتا اشکشو ب خاطر خودم دیده بودم میدونسم هرچی باشه طاقت غممو نداره


اروم گفت ببخشید تروخدا دیگه از این کارا نکن


زنداییم  اومد میخواست بره خونه سبحان نگام کرد گفت اگه اجازه بدی زندایی رو ببرمو بیام پیشت گفتم باشه ببر ماشین باباشو برداشته بود..


از اون طرف صبح مامانش پیام میده واسه خالم ک نازنین چطوره خالمم میگه بستریش کردن 


مامانش میگه خدا کنه سبحان نفهمه خیلی بهش وابستس ی بلای بدتر سر خودش میاره خالمم میگه سبحان فهمیده و پیش نازنینه


سبحان بعدش اومد باز همشو تو سکوت دستمو گرفته بود نگاهش عاشقم بود دروغ نمیگفت اما نمیدونم چرا اینطوری همه چی بهم ریخته شده بود


میخواستم برم دسشویی دکتر گفت سم (اگ اشتبا نگم نمیدونم چیه نوع نوشتش) بهت وصل کنیم اما گفتم ن گفتن لگن بدیم گفتم ن میتونم با اصرار خودم سرم ها و گیره هایی ک واسه نبض و نفس و ضربان قلب بهم بودو باز کردن سبحان دستمو گرفت با سر گیجع اروم قدم بر می‌داشتم سبحان مثل یه مادر واقعی کنارم میومد و کمکم میکرد رفتم دستشویی با یختی وضومو گرفتم و دوباره سبحان کمکم کرد واسه برگشتن بغلم کرد رو تخت گذاشتم با حصله دمپایی هامو در اورد گذاشت کنار همشو با عشق نگام میکرد انگار ن انگار ی چهره مریض زرد جلوشه جوری با عشق نگام میکرد حس میکردم من عروسم با ی میکاپ جذاب


زیاد نزاشتن بمونه بیرونش کردن گفت هروقت کار داشتی یا چیزی خواستی بهم بگو اما گوشی هم نداشتم چون بخش خودکشی بود اجازه نمیدادن

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
استارتر دیگه امشب نمیذاری؟

چرا دارم میزارم اخراشه دیگه میخوام تموم کنم امشب

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز