خیلی داغون بودم طاقت بی توجهی از سبحانو نداستم و بی توجهیش منو ب جنون کشیده بود
دم دمای صبح قبل اذان معدم شدوع کرد ب جوشیدن سرم ینگین بود چشمام سباهی میرفت
سطلو گذاشتم کنارم ک یهو شرو کردم عوق زدن مدام عوق میزدم مامان بابام باید میرفتن سر کار اصرار ک ببریمت دکتر گفتم چیزیم نی اما با هر کلمه عوق میزدم از اون شب هیچی نخورده بودم و من بدبخت یه تازه داغدار بودم ک هنوز چهل روز از نرگ پدربزرگم نگذشته بود
ینی قشنگ زیر بدترین فسار های روحی قرار گرفته بودم
بالاخره زنداییم زنگ زد گف من میبرمش دکتر شما برید سر کار بردنم خونه زنداییم همه راهو عوق زدم زنداییم اناده سد تو راه دکتر فقط عوق زدم بیمارستان اول ک رفتیم چون قرص خورده بودم بستریم نکردن رفتیم ی جا دیگه تو راه بالخره سبحان زنگ زد نمبخواستم جیزی بدونه با سردی جواب سلامشو دادم گفت کجایی ک میتونی حرف بزنی گفتم با زنداییم تو اسنپم گفت کجا داری میری ک یهو عوق زدن امونم نداد مدام بالا میوودم معدم انگار زخم شده بود بیس از ۳ ساعت بود داشتم عوق میزدم خودش فهمید دارم میرم دکتر گفت کودوم بیمارستان منم اسم گفتم
رفتیم و بستریم کردن حدودا یک ساعتی طول کشید کارای بستریم شایدم یکم بیشتر نیم ساعت ک گذشت دیدم سبحان اومده بالا سرم
کلی راهو کوبیده بود اومده بود ببینه من چمه
دکتر اومد بالاسرم نمیخواستم بفهمه خودکشی گردم دستامو گرفت تو دستش گعتم میشه بری از زندایی گوشبمو بگیری گفت بعدا میرم تازه لباس پوشیده بودم بهم کلاه داده بودم چون گردنم مشخص بود راحت نبودم گفنم پ برو واسم روسری بگیر میخواستم دست ب سرش کنم باز گفت بعدا میرم
دکتر گفت خوب چندتا قرص خوردی نگاهش چرخید روم نمیدونستم چیکار باید بکنم سبحان درمونده نگاهم میگرد اروم گفتم حدودا ۱۸ ۱۹ تا
یکم دیگه سوال پرسید دکتر و رفت