میومد خونمون خالش میپرسید کجایی میگفت پیش حاج خانومم هسم همه جا بهم میگف حاج خانومم همه میدونستن با هم میریم و میایم گوشیش خزاب شده بود سختمون بود اما بازم با دوری ساختیم چون بهم اعتماد داشتیم ب نظرم تا قتی اعتماد باشه ارامش هم هست
ی شب خیلی تلخ خیلی سرد وخیلی بد تو اوج تابستون واسم ی اتفاق سخت افتاد
من و سبحان همیشه باهم میساختیم دعوا داشتیم اما میساختیم کنار میومدیم همه زندکی ها پر تلخ و شیرینه اما انگار ما یهو خیلی تلخ شد
انگار یهو مزه قهوه عربی ب خودش گرفت بدون شکر
اون شب مبینا پیام داد مازنین هستی گفتم اراه گفت هنوز با سبحان هستی گفتم ازه چطور ولی الان گوشی نداره
دلشوره افتاده بود مث خوده ب جونم
اخه جرا همه شادیای من زود میگذرن چراااا؟؟؟.
مبینا گفت نازنین ی نفر اینجاست مثل سبحان توعه کنار دوتا زن
تعجب کردم سبحان من؟؟؟ کنار دوتا زن؟؟؟ مگ میشه؟؟؟ سبحان من نگاه ب دختر نمیکنه اینا همش چرنده چرند
قلبم نمیتپید عکس داد دقیقا لباسی بود ک من واسش خریده بودم
باورم نمیشد فیلم داد دیدم خودشه عزیز دل من کسی ک دور بودم ازش اما به اندازه چشمام بهش اعتماد داشتم
فهمیدم با یه اقایی ب اسم مثلا رامین ت پارکه بغل دوتا زن رفتم ب زهرا گفتم پاشو برو پارک ببین چی شده زهرا هر طوری لود رفت دید خودشه
رامین شوهر خواهر دوست صمیمی سبحان بود زنگ زدم ب دوستش گفتم تروخدا زنگ بزنین رامین بگین گوشیو بده سبحان بهش بگین ازت توقع همچین کاریو نداشتم خیلی نامردی
دوستش زنگش زد زهرا ک داشت میدیدش امارشو بهم داد ک نازی الان رفت با گوشی حرف زد بعدشم خدافزی کرد و رفت