بابای نازنین اون سب قاط زده بود گفت میدمت بزی دیگه نمیخوامت نازنین خوسحال بود فکر کرد همه چی تمومه گفت بعد ی مدت خانوادمم خوب میشن باهامون بزار ازدواج کنیم اما نمیدونست مامان و بابای نازنین انقد راحت دختر نمیدن
مامانش گفت مگ خریم اینطوری دختر بدیم بره اما باباش گفت بزار بدیم بره میخوایم چیگار با این پسر کمر بستن به بردن ابرومون
سبحان با شجاعت زنگ زد گفت هر حرفی دارین ب من بزنین نازنین هیچ کارس هر کاری هم کرده ب خاطر من بوده دعوا دارید بیاید منو دعوا کنید اون دختره کاریش نداشته باشید دخترا زود رنجن نمیخوام ناراحت بشه
بابای نازنین توپید حالا ک اینطوری حرف میزنی پاشو بیا خاستگاری اگ واقعا مردی و میخوایش
سبحان گفت چرا نیام خاستگاریشم میام منتظر اجازه شما بودم بابام گفت پس منتظرم بابات زنگ بزنه
سبحان سر حرفش بود همون شب به باباش گفت باباش ی چند روزی دستش بند بود ولی گفت زنگ میزنم
باورتون نمیشه حس میکردم رو ابرام دنبال لباس بودم
بر عکس مامانم هی تیکه مینداخت دوس داشتنشم دیدیم چق باباش زنگ میزنه
اما من میدونتسم بالاخره میزنه
یکی از شبا بعد اینکه کلی من کنایه تحمل کردم باباش زنگ زد تا با بابام قرار بزارع
اما بابای من به تقشش رسیده بود الکی گفته بود بیاید خاستگاری تا اونارو خار و ذلیل کنه و سبحان مجاب بشه منو ول کنه