2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 30986 بازدید | 628 پست
ممنون اره خودمن همیشه این ایه رو میگم که لایکلف الله و نفسا الی وسعها ینی خدا به هرکسی به اندازه توا ...

وعده خدا حقه فقط کمی صبر داشته باش 

الان ماها اینقدر شوق و اشتیاق شنیدن خبرای خوب رو در آینده از تو داریم که خدا دلش نمیاد غیر از این باشه 

همه چی درست میشه انشالا همچنان صبور باش 

⬇️⬇️ادامش⬇️⬇️ از اون شب دوباره چتمون شرو شد سبحان شده سبحان اوایل شاید حتی عاشق تر راحت وقت اشتب ...

اره گلم بگو،از عاشقانه هاتون بگو،از روزای قشنگتون بگو تا بزودی بهترازونا براتون اتفاق بیفته

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چند روز مونده بود ب تولد نازنین رفتن باغ شبش نازنین باز میخواست تو روضه سبحانو ببینه شب تولدش بود ساعت ۹ و نیم شب دیقیقا

نازنین زود از باغ تا اومد رفت دوش گرفت و اماده شد دوستاش براش نقشه کشیده بودن رفت خونه اقاجونش پیش خاله زهراش بهش گفته بودن بریم خونه مبینا اینا ب بهونه تولدت بعد تو برو پیش سبحان ببینش اما خونه اقاجونش با خانوادش بحثش شد تنها باز زد بیرون میون گریه هاش مبینا اومد پیشش ک یهو مامانش زنگ زد فهمیدن ی پسره رفته به بابای نازنین چرند پرند گفته نازنین شب تولدش زار میرد و گریه میکرد ک اخه این چه شانسیه من دارم مامان باباش از دستش شاکی بودن بهش شک کرده بودن 

خلاصه نازنین دلخور و بدون انید گفت بریم روضه من نمیخوام برم خونه داشتن میرفتن از تو کوچه ای ک همیشه با سبحان قرار میزاشت بجه ها گفتن برو ی دیقه سبحانو ببین تا بریم


نازنین رفت و .....

چی شد ب نطرتون؟؟؟ یکم فعالیت کنین حسته نشید 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
اره گلم بگو،از عاشقانه هاتون بگو،از روزای قشنگتون بگو تا بزودی بهترازونا براتون اتفاق بیفته

ان‌شاءالله امیدوارم

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
وعده خدا حقه فقط کمی صبر داشته باش  الان ماها اینقدر شوق و اشتیاق شنیدن خبرای خوب رو در آینده ...

ممنون ان‌شاءالله ب زودی بعد محرم ماه صفر بیام تاپیک بزنم خاستکاریمه نظر بدید چی بپوشم 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

سید سبحان ی دستش کیک بود ی دستش باکس منتظر نازنین ایستاده بود کلی با رفیقاش بحث کرده بود ک باید سر ساعت ۹ و نیم نازنین پیش من باشه باید لحظه تولدش کنارش باشم


۹ و نیم نشد یکم دیرتر بود اما واسه نازنین شیرین بود فقط نگاه میکرد سید سبحان بازم گوشیش خراب شده بود اما تولد عشقشو راس ساعت یادش بود براش ی باکس لوازم ارایشی از لاک و رژ و خط چشم و ریمل خریده بود 


نازنین ذوق داشت کیکو گرفت اما تا اخر شب هی دست به دست شد نازنین دلش نمیومد شب تولدش اغوش عشقشو نچشه اما انگار اون شب قسمت نبود نازنین و سبحان با گوشی باهم حرف میزدن نازنین میگف من خونه نمیرم سبحان بهش میگفت تا تو نری منم هیچ جا نمیرم اصلا بیا بریم پارک پیش خودم باشی یا بیا بریم خونه ما اما نازنین قبول نکرد بالاخره نازنینو راضی کرد شب بره خونه اقاجونش نازنین و مبینا و مهلت و زهرا همه رفتن تا شب پیش هم بخوابن 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

خیلی حسای شیرینی بود هر روزشون پر از عاشقانه بود شب حمعه ها نازنین خونه زهرا اینا میخوابید یکی از شبا رو شوخی وقتی با سبحان حرف میزد سبحان گف الان میام اونجا


سبحان نصفه شب با پیاده اومد پیش نازنین سریع اومد تو خونه اول همو بغل کردن همه خواب بودن زود باهم رفتن تو اتاق تا صبح باهم حرف میزدن قبل اذان صبح سید سبحان رفت و انگار این شب جمعه ها شد عادتشون شبا حرف میزدن و عکس میگرفتن کلی تعریف میکردن 


خیلی سرد شده بود اما سبحان کوتاه بیا نبود و میومد تا نازنینشو ببینه


قبل ولنتاین نازنین ی باکس از انواع شکلات اماده کرد و یکی از این شب جمعه ها به سید سبحان داد هفته بعدش وقتی سید سبحان اومد پیش نازنین ی باکس بزرگتر دستش بود پر شکلات و خرس و گل نازنین مات مونده بود هنوزم بعد ۲ ۳ سال اون باکسو دست نخورده نگه داشته 


خیلی همو دوست داشتن واسه هم جون میدادن

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

ی روز نازنین رفت پیش سید سبحان از بس دوستاس مسخره بازی در می اوردن نازنین گوشیشو گذاشت رو حالت سکوت چشمتون روز بد نبینه باباش میاد دنبالش و میبینه نیست شک میکنه که با سید سبحانه اون روز سبحان واسه اولین بار ی کاری میکنه ک نازنین شوک زده میشه خیلی اتفاق شیرینی بود واسم شاید بگم بعضیا بی مزه بازی در بیارن گزارش بزنن


خلاصه همه خوشی اونجا زهرم شد بابام باهام دعوای شدید کرد همون شب زنگ زد سید سبحان اونم رو موتور بود صدا گدشیشو متوجه نمیشد فکر کرد از عمد جواب نمیده اما نازنین ک سبحانو میشناخت دیگه از اینجا به بعد ساکت ننشست طرفداریشو کرد و گفت بدین خودم زمگش بزنم زنگ زد چندبار سبحان وقتی جواب داد گفت کجایی چرا جواب نمیدی گفت شرمنده دلبرم رو موتور بودم متوجه نشدم چی شده مازنین گفت زنگ بزن باید با بابام حرف بزنی


اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بابای نازنین اون سب قاط زده بود گفت میدمت بزی دیگه نمیخوامت نازنین خوسحال بود فکر کرد همه چی تمومه گفت بعد ی مدت خانوادمم خوب میشن باهامون بزار ازدواج کنیم اما نمیدونست مامان و بابای نازنین انقد راحت دختر نمیدن


مامانش گفت مگ خریم اینطوری دختر بدیم بره اما باباش گفت بزار بدیم بره میخوایم چیگار با این پسر کمر بستن به بردن ابرومون


سبحان با شجاعت زنگ زد گفت هر حرفی دارین ب من بزنین نازنین هیچ کارس هر کاری هم کرده ب خاطر من بوده دعوا دارید بیاید منو دعوا کنید اون دختره کاریش نداشته باشید دخترا زود رنجن نمیخوام ناراحت بشه

بابای نازنین توپید حالا ک اینطوری حرف میزنی پاشو بیا خاستگاری اگ واقعا مردی و میخوایش

سبحان گفت چرا نیام خاستگاریشم میام منتظر اجازه شما بودم بابام گفت پس منتظرم بابات زنگ بزنه


سبحان سر حرفش بود همون شب به باباش گفت باباش ی چند روزی دستش بند بود ولی گفت زنگ میزنم


باورتون نمیشه حس میکردم رو ابرام دنبال لباس بودم 


بر عکس مامانم هی تیکه مینداخت دوس داشتنشم دیدیم چق باباش زنگ میزنه

 اما من میدونتسم بالاخره میزنه


یکی از شبا بعد اینکه کلی من کنایه تحمل کردم باباش زنگ زد تا با بابام قرار بزارع


اما بابای من به تقشش رسیده بود الکی گفته بود بیاید خاستگاری تا اونارو خار و ذلیل کنه و سبحان مجاب بشه منو ول کنه

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

با بابای سبحان ی جا بیرون از خونه قرار گذاشن چون مامانم گفت من حاضر نیستم خاستگار الکی تو خونم راه بدم انکار همه امیدم نا امید شد.


بابام تو قرار فقط گفته بود پسرتون چ فکری گرده شمارو فرستاده برا دختر من خاستگاری چی تو خودش دیده ک خودشو لایق دختر من دونسته کار داره درس خونده خونه داره ماشین داره چی دارع ک شمارو جلو فرستاده 


انگار ن انگار خودش اجبار کرده بود😔 بمیرم برا دل عشقم ک یک عمر کنایه شنید ب خاطر وضعیتی ک دست خودش نبود


در اخرم گفته بود من قبلا هم شرایطمو ب پسرتون گفتم هروقت تونست شرایط منو اجرا کنه بیاد تا من در حد ی خاستگار بهش نگا کنم


همین همه شوق من تموم شد بعدم باز گف پسرتون حق نداره سمت دختر من بیاد


اما این سری من و سبحان دیگه نمیخواستیم بزاریم سختیا بهمون غلبه کنند باز با این حال از طریق خالم چت میکردیم ک نفهمن اما ی بار ی شات تو گوشی مامانم موند و بازم لو رفتیم 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

روزا خوب و بد میگذشتن تا این که خبر رسید ما باید از شهرمون بریم دنیا انگار رو سر من و سبحان خراب شد بابام افتاده بود خود اصفهان و من باید دور میشدم از سبحان دیگه حتی تو هوای اونم نمیتونسم نعس بکشم دیگ شب جمعه ها تعطیل دیدنای از دور تعطیل و ....


دوتامون بغض داشتیم اما زمان رفتن رسید وسایلمونو جمع کردیم تو این موقعیت ها سبحان از هر زمانی استفاده میکرد میومد پیشم 


وقت رفتن دوتامون اشک میریختیم تا نیمه راه رفیقش با ماشین اوردش اما هرچی همو میدیدیم اشک میرختیم 

طاقت دوری نداشتیم سبحان میگفت اینجا بودی و همش نگرانت بودم حالا میری میون اون شهر بزرگ میون اون همه گرگ چطور دلم اروم بگیره 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بچه ها این وسط ی حاطره رو یادم رفت تعریف کنم ک باحاله واستون میگمش


زمانی ک جدا بودیم پدرم گاهی آموزش رانندگی میداد سبحان هم پیشش میره من گاهی وقتا گاهی وقتا حالت حس ششمی هستم اون زمان وقتایی ک سبحان با بابام کلاس داشت حسم بهم میگفت بعد میگفتم مهلا ب بابام بگه بیاد دنبالش بیارتش خونه ما بریم خونه مامانجونم اما جون حس ششمم درست بود بابام منو نمیبرد تا سبحانو نبینم به جاش نازیلا همیشه با بابام میرفت و سبحان میگفت همش اسم تو رو زبونش بود خوابتو میدید میگفت اجیمو میخوام یا میگف اش ببریم واسه اجی دوست داره


ی بار ک بابام با سبحان کلاس داشت من داشتم اتاقمو درس میکردم پام خورد لبه تختم جدی نگرفتم اومدم یهو دیدم موکت زیر پام خونیه پامو ک بلند کردم دیدم از بین دوتا انگشتام ی انگشتام بریده شده و داره خون میاد شدید یهو ترسیدم مامانمو صدا زدم اونم ترسید و ...‌

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

زنگ زد بابام میدونستم بابام با سبحانه خوشحال شدم گفتم الان میبرتم دکتر سبحانو میبینم اخه اون زمان جدا بودیم اما بابام اومد ی نگا کرد گف چیزیش نی بتادین زد و بست خیلی دلم شکست نشستم کلی گریه کردم 

فرداش دوباره وقتی اون حس اومد سراغم زنگ زدم بابام گفتم باید برم خونه اقاجون درس دارم واجبه بابام اومد تا دم خونه و لج کرد منم با همون پای چلاقم زدم بیرون واسه ی ثانیه چهرشو دیدم و بازم گریه کردم واقعا دلم ب حال خودم میسوخت ک بابام البته اون زمان انقد ازش متنفر بودم ک بابا حاضر نبودم صداش بزنم ولی دلم میسوخت ک اون مرد ب خاطر اینکه من عشقمو نبینم حاصر نبود منو دکتر ببره یا با ماشین ببرتم خونه اقاجونم تا با اون پای زخم پیاده نرم

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز