یادن رفت بگم این وسط ی شب از شبایی ک من پیام میدادم واسه سبحان که اخه ی کلمه حرف بزن بگو چی شده سبحان ی شب پیام داد مثلا اقای رایانی خوبه؟ منم تعجب کردم گفتم همچین چیزی نیست و این کیه
بچه ها این رایانی همون رل مبینا بود ی بار ک من قهر بودم از خونه زده بودم بیرون مبینارو پیدا کردم بعد چون چند ساعتی بیرون بودیم این پسره برامون کیک و شیر کاکایو اورد
خلاصه سبحان هم ک هم غرور داشت هم دوسم داشت رفته بود پیش این پسره ک تو با فلانی هستی یا نه اونم گفته بود ن بابا من خودم با مبینا هستم و شاتاشونو نشون داده بود و از اون جا دوست شده بودن
خلاصه با تلاش های دوباره مبینا و این بار رلش سبحان جوری ک غرورش نشکنه از طرف رل مبینا با من چت میکرد ک شرط و شروط میزاشت ک سبحان اگ برگرده دوست داره حجابت دیگه کانل باشه و با پسر حرف نزنی اخه اون زمان من بدبخت خاطر خواه پیدا کرده بودم چند تا و ی بار ی نفرشون شدید بهم گیر میداد وسط خیابون وایمیستاد میگف تو کجا میری چرا تو خیابونی چرا جورابت ساق کوتاه هس و.. با این ک من محل نمیدادم اما اون کنه بود
منم ب سبحان گفتم چون شهرمون کوجیک بود مطمئن بودم خودم نگم ب گوشش میرسه اما سبحان شنید قاط زد و باز حواب نداد
سر همین چیزا من فوبیای جواب ندادن دارم هروقت دوثانیه دیر حواب بده اشکم در میاد