بچه ها اون مدت حدودا یک سال ما هی ب دلایلی جدا بودیم اما نیمیشو متوجه میشدم بابام تهدیدش کرده بود گاهی فقط تو بیو گرافی چت میکردیم بعدش گاهی با استوری واستاپ اما فایده نداشت مرتب عشقمو جدا میکردن
ی روز ظهر ی کار درسی واجب با گوشی داشتم بابام گوشیو اورد دیدم ای داد یکی واسش پیام داده ینی بچه ها خورد شدم از جلو چشمم کنار نمیرفت
بابای من واسه ی نفر دیگه پیام داده بود میام واست کادو میخرم از دلت در میارم
بابایی ک بلد نبود از دل دخترش در بیاره الان رفته بود نازکشی ی نفر دیگه تن تند شات گرفتم واسه خودم فرستادم شب انگار حالت جنون بهم دست داده باشه رفتم پی وی سید سبحان پیام دادم نمیخوای جواب بدی نده ولی این شات هارو واسه من بفرس میخوام جنون وار داد میزدم با مامانم اینا بحث میکردم با تیغ خودزنی میکردم واقعا دیگه خیلی خسته شدم بودم
اخه بگد دنیا نامردی تا چه حد؟؟؟ مگ این دختر تا حالا خوشی دیده بود چرا هرچی ازمون سخته رو روی این دختر پیاده میکنی ها؟؟؟؟
بگو بسش نبود از اول ی مامان بزرگ نداشت ک همدمش باشه
بگو اخه همبازی و همدل بچگی هاشم ک گرفتی
خودشم ک بهش تعارض شد
اریای لعنتی هم ک از اعتمادش سو استفاده کرد با رفیقش ریختن رو هم
الان چرا باید اینطوری بشه چرااا؟؟
چرا الان فقط سبحان میتونه ارومم کنه و همونم ازم گرفتی چرااا؟؟؟
تو اون دوران مدام با همه دعوا داشتم میزدم از خونه بیرون اول میرفتم سر قبر داییم و تاجایی ک جا داشت اشک میریختم بعدش برا اینکه پیدام نکنن میرفتم جاهایی ک با سبحان قرار داشتیم
زهرا و مهلا گاهی نگران همه جارو میگشتن اما من هیچ جا نبودم گاهی ساعت ها بیرون بودم و گریه و گریه
من هیجوقت این دنیارو نمیبخشم چون بهم خبلی بد کرده خیلی
ی روزی اگ خدا جاومو گرفت گفت چرا با بدنت این کارو کردی میشینم واسش تعریف میکنم میگم خداوکیلی خودت بودی با این همه درد کم نمیووردی؟؟؟
خیانت باباتو عینه ببینی اما ن بتونی ب کسی بگی و ن کسیو داشته باشی ارومت کنه
د اخه لنتی این خودش مرگه مررررگ
منی هیچوقت زندگی نکردم من فقط زنده بودم و به اجبار نفس میکشیدم