💬۲۷۰
تا دستمو از دستش رها کردم گفت
مامان تو رو خدا شما همه چیز منی
نگاش کردم و عصبی گفتم
دروغ نگو فاطمه من همه چیز تو نیستم که اگر بودم از یک غریبه دعوتنامه برای رفتن نمیگرفتی بلیط برای هفته آینده نمیگرفتی چیزی رو از من پنهان نمیکردی
به خودم اشاره کردم و گفتم
به من نگاه کن من همه داراییم توی زندگیم عزیزم بود عزیزی که ۲۰ سال از من پنهان کرده بود دختر واقعیش نیستم
فقط چند ساعت فقط یک شب تا صبح ازش دور شدم فرو ریختم نتونستم داغون شدم
سر تکون دادم و گفتم
باورم نمیشه،چطور تونستی به این راحتی تصمیم به رفتن بگیری اونم بی خبر از من با یه مرد غریبهای که سن پدرتو داره
من به کنار فکر قلب پدرتو نکردی؟ پدری که روزی که تو به دنیا اومدی آسمونو به زمین دوخت تا اولین کسی باشه که بغلت بگیره
اشک ریختم و گفتم
کاش میمردم و حرفهای اون غریبه رو در موردت نمیشنیدم
فاطمه پا به پای من اشک ریخت و گفت
غلط کردم مامان ببخشید
نگاهمو ازش گرفتم که روح الله گفت
حق با تو ابجی ما طعمه شدیم چون از خودمون ضعف نشون دادیم ولی باور کن بجون خودت من نمیدونستم فاطمه قراره بره
به روح الله نگاه کردم و زیر لب گفتم
بمیرم برای دلت
فاطمه نزدیکم شد و گفت
مامان میشه به حرفام گوش بدی؟
مریم در سکوت من گفت
آره خاله ما همه اینجاییم تا باهم حرف بزنیم کهاین مشکلو حل کنیم
فاطمه به مریم نگاه کرد و گفت
قصدم از رفتن فقط پیشرفت بود چون میدونستم مامان صددرصد مخالفه وقتی ف ...
مکث کرد و گفت
پیش خودم فکر کردم اگر دعوتنامه داشته باشم وقتی مامان بفهمه از طرف یه شرکت به نام اونجا دعوت شدم دیگه مخالفتی نمیکنه میخواستم مامان و بابا رو توی عمل انجام شده قرار بدم تا بزارن برم
به خدا به جون مامان نمیدونستم اون آقا کیه حتی نمیدونستم آیدا باهاش نسبت داره
فاطمه رو به روح الله گفت
دایی تو که شاهدی من آیدا رو همون شب اینجا برای اولین بار دیدم
اشک ریخت و گفت
ارتباط من با اون آقا فقط به همین دلیل بود مامان
اگه ملاقاتش کردم فقط به همین خاطر بوده به خدا که عشق و عاشقی در کار نبوده و نیست
دوباره دستمو گرفت و گفت
مامان چیکار کنم باورم کنی؟
به اسماعیل نگاه کرد و گفت
تو بگو اسماعیل من که به تو گفته بودم احساسی این وسط نیست مثلاً تو فکر خودم آقا رو طعمه کردم برای رسیدن به هدفم
باهاش قرار گذاشتم تا اعتمادشو جلب کنم آره چند بار دیدمش ولی نه به قصدی جز رفتن به خدا دوسش ندارم فقط ازش استفاده کردم تا برام دعوت نامه بفرسته
هر چی هم اون ابراز علاقه میکرد من بهش جوابی نمیدادم به جون بابا سروش فقط برام یه طعمه بود برای رسیدن به...
بی اراده بی اختیار دست مو بلند کردم و کوبیدم توی صورت فاطمه