2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

تمام رگ های گردن سروش متورم شد که مریم گفت

عاطفه جان یکم آروم باش درستش میکنیم دیگه قرارشد فاطمه که اومد باهاش صحبت کنیم

با گریه به مریم نگاه کردم و گفتم

چه حرفی مریم وقتی فریبرز با اطمینان تو چشای من زل میزنه و میگه دخترت اینقدری عاشقم هست که حاضره زندگی و خانوادشون این‌جا ول کنه همراه من بیاد این‌قدر مطمئن در مورد فاطمه حرف می‌زد که منی که مادرشم تا حالا این‌قدر..

یهو بی هوا سروش بلند گفت

کجا دیدیش؟

تو تمام این چند  سال زندگی مشترک نشده بود که صداشو بالا ببره حتی تو سختترین شرایط حتی موقع عبور از مشکلات ریز و درشتی که بوجود میومد حتی وقتی ازم شاکی می‌شد

تا مریم از اتاق بیرون رفت همون طور که هر لحظه پلک می‌زدم و اشک می‌ریختم نگاش کردم و گفتم

داد بزن حق داری.گذشته‌ای که حالا سرمون آوار شده داد زدنم داره

پوفی کشید و گفت

این‌قدر نگو گذشته عاطفه تو گذشته اشتباهی از ما سر نزده که حالا سرمون آوار بشه

گفتم

داده اشتباهات بزرگی هم رخ داده

ولی تو هر بار گفتی جبرانش کردی تو هر بار گفتی نمیزاری تاوان اشتباهت دامن گیر من بشه گفتی نمیزاری بمن آسیب بزنه.حالا چی؟حالا اون اشتباه قدیمی برادرمو ازم گرفته دخترم داره ازم میگیره

سروش صورتشو پوشوند و گفت

چه ربطی به اون داره عاطفه؟

بلند شدم و گفتم

ربط نداره؟ تو اگه به فریبا نه نمیگفتی اونم ازدواج نمی‌کرد

سروش مات زده نگام کرد و گفت

عاطفه چی داری میگی؟بعد ۲۰ سال زندگی چطور روت می‌شه این حرفو به من بزنی؟

با گریه گفتم

چون مقصرش تویی سروش اشتباه همون غول بی شاخ و دمی که داره خانوادمو ازم می‌گیره

سروش نفسشو با بهت بیرون فرستاد وگفت

دستت درد نکنه

دوباره عصبی کتشو تنش کرد اما قبل بیرون رفتن از اتاق بدون این‌که نگام کنه گفت

یه چیزو یادت نره عاطفه اون غول بی شاخ و دم اگه ۱۰۰ سال دیگه هم بگذره از عشقت دست نمی‌کشه حتی اگه بعنوان یه شریک چند ساله اشتباهشو به رخش بکشی

اگه اشتباه من باعث شد تو رو به دست بیارم همون اشتباهم باعث میشه دخترمو برگردونم. بزرگترین قشنگی اون اشتباه قدیمی داشتن تو کنارمه زشتیشم لابد اینه که دوباره با یه رقیب شکست خورده روبه رو شم اون موقع به‌عنوان یه مرد عاشق و الان بعنوان یه پدر  بااون زشتی میجنگم.

فاطمه برمی‌گرده حتی اگه به قیمت زنده شدن اون غول و شاخ دم بعد ۲۰ سال تموم شه


تا سروش رفت صورتمو تو لباس فاطمه  گم کردم و با صدای بلند گریه کردم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶۸


ظهر شده بود مریم تو اشپزخونه مشغول بود منم تو سکوتی که خونه رو فرا گرفته بود از پنجره به بیرون خیره شده بودم

بعد این همه سال زندگی نمیدونم چرا بازم سروش رو مقصر میدونستم از حرفهایی که بهش زده بودم پشیمون بودن اما دلم ازش گرفته بود نمیخواستم مثل همیشه آروم باشه دلم نمی خواست این مشکلو با آرامش حل کنه شاید به همین خاطر هم باهاش تندی کردم

اسماعیل سکوتو شکست و گفت

من برم دنبال آقا ؟

مریم جای من فوری از آشپزخانه گفت

آره اسماعیل جان پاشو پاشو برو دنبالش یه وقت بلایی سر خودش نیاره اون یه مرده بااون حرف هایی که عاطفه بهش زد بعید نیست بره سراغ فریبرز میترسم اتفاق بدتری بیفته

تا اسماعیل بلند شد گرفته گفتم

بشین اسماعیل

همونطور که اون شب خودش تنها رفت الانم باید تنها بره سراغش

مریم از آشپزخونه بیرون اومد و گفت

چه طلبی ازش داری عاطفه ۲۰ سال پیش اون شب سروش به خاطر تو رفت سراغ فریبرز چون تو ازش خواستی

گفتم

اما من نگفتم به پلیس تحویلش بده

مریم گفت

اهان انتظار داشت اون ساکو بهش تقدیم کنه بگه همونطور که عاطفه بهت قول داده من شب نامزدیم قبل از ازدواجم اومدم جای زنم به رقیبم ادای عهد کنم

گفتم

مریم من توی زندگیم به کسی خیانت نکردم نه به رفیقم نه به برادر رفیقم پس این اشتباه گردن من نیست اونشب فریبرز فقط از من یه درخواست داشت اگه تو بهش نگفته بودی اگه سروش نیومده بود سراغم من میرفتم و خودم اون ساکو به فریبرز میدادم همه چی تموم می شد

مریم سر تکون داد و گفت

ببخشید که من به سروش،به داماد بدبختی که اون شب زنگ زده بود جویای احوال تو بشه گفتم رفتی پی قولی که به فریبرز دادی ببخشید که سروش اومد پی دلداده‌اش که یه ساعت دیگه قرار بود زنش بشه

در جریان باش عاطفه اگه سروش بهت نمیگه از آقاییشه مقصر همه این بدبختی ها اتفاقا خود تویی

تویی که باید یه نه محکم به فریبرز میگفتی و گوشی رو میذاشتی نه اینکه شب نامزدی بری توی کوچه و خیابون دنبال یه ساک پر از مواد و صاحبش بگردی

سروش دوست داشت وگرنه همون شب به راحتی می تونست بابت اون گندی که زدی نامزدی رو به هم بزنه خجالتم خوب چیزیه اون داماد بدبخت زخم‌خورده اون فریبرز خدانشناس بود

چطور روت شد اون ساکو به سروش بدی و بگی برو بده به فریبرزی که هفته پیش به خاطر من بهت چاقو زده و تا دم مرگ تو رو برده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نه عزیزم من اصلا نظرتو پای انتقاد نزاشتم اما فیلم هام یه نویسنده داره یه داستان داره که شروع و انتها ...



سلام عزیزدلم خیلی خسته نباشی خواستم بگم که روال داستانت خیلی هم معموله،الان جوونا تو ۲۰۲۳همه از شوگر ددی و شوگرمامی حرف میزنن و بخاطر رفاه و رسیدن به ارزوهاشون ممکنه باکسایی خیلی بزرگتراز خودشون هم ازدواج کنن،البته من کاری به تایید یا رد این مسئله ندارم فقط خواستم بگم چیز غیر معمولی نیست که فاطمه بعنوان جوون امروزی یه شیطنتی تو دلش نسبت به فریبرز که خیلی ازش بزرگه بخاطر رفتن به خارج شکل بگیره،حس انتقام فریبرزم کاملا منطقیه چونکه اون تواوج جوونی علاوه بر شکست عشقی که ازطرف عاطفه خورده اون روهم مقصر دستگیریش و تباه شدن عمرش تو زندان میدونه پس یه عقده ایی تودلش ایجاد شده و تو زندان بفکر انتقام از عاطفه بوده،ممنونم ازت و خسته نباشی❤️🌹

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

💬۲۶۹


بلند شدم و با اشک بلند گفتم

این تقصیر من نبود که فریبرز دوستم داشت من که بارها بهش گفته بودم اون برادرمه

مریم هم بلند جواب داد

اینم تقصیر سروش نبوده که به فریبا نه گفته فریبایی که حالا دختری به اسم آیدا داره

یه رابطه اشتباهی بین سروش و فریبا در گذشته بوده و تمام شده صدبار بابتش تقاص پس داده حالا تو میای بعد بیست سال اون اشتباهو میزنی توی سرش؟ تو سر مردی که دخترش عاشق رقیب عشقی زنش شده


فاطمه در و باز کرد و ماتش برده کولش زمین افتاد به من نگاه کرد و فقط با بغض گفتم

مامان

روح الله هم پشت سرش وارد خونه شد و اهسته سلام کرد

فاطمه اشک ریخت و دوباره فقط کوتاه گفت

چرا

مریم جلو رفت و گفت

فاطمه عزیزم ما باید ...

فاطمه دستشو مقابل مریم بلند کرد و همونطور که نگام میکرد گفت

بزارین مامانم بگه.به منی که دخترشم بگه چرا کسی که دوستش داشته حالا اومده سراغ من

بگه با زندگی رفیق و برادر رفیقش چیکار کرده که حالا اومدن پی انتقام

چشم روی هم گذاشتم و آهسته گفتم

ما کاری نکردم نه من نه پدرت راهیو  اشتباه نرفتیم کسی که اومده پی انتقام اشتباهاتش گردن خودشه

اما من از اون غریبه گِله‌مند نیستم از دخترم گله مندم دختری که فکر میکردم از کوچک ترین تصمیم های زندگیش بهم میگه نه اینکه به یه آدم اشتباهی دل بسپاره و همه زندگیشو در اختیارش قرار بده

هیچ چیز نمی تونست تا به این حد منو شکسته کنه

شما وسیله انتقام گذشته شدین چون هردوتون اشتباه کردین

زیادی به خودم غره بودم که بچه هام کمبود محبتی توی زندگیشون ندارن که بخوان از یک غریبه طلبش کنن اما هر دوی شما تمام زحمات من و سروشو تو همه این چند سالها به باد دادین

اون غریبه سراغتون اومده چون خیلی راحت زندگیتونو در اختیارش قرار دادین همیشه کنارتون بودم توی همه لحظات چه خوب چه بد اما شما بد جواب یک مادریو دادین که همه وجودش بودین اما اینبار منو کنار تون نخواهی داشت تنها تون میزارم چون خیلی سخت منو شکستین

تا خواستم از کنار فاطمه بگذرم دستمو گرفت و با گریه گفت

مامان بغضم داشت خفم میکرد اما نگاش نکردم و گفتم

فکر نمیکردم دختری که من تربیت کردم دختری که نوه عزیز خانومهبتونه از احساسات آدمی که میدونه دوسش داره سوء استفاده کنه خامی تو حتی با زندگی اسماعیل هم بازی کرد و من از این بابت هم نمی بخشمت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۰


تا دستمو از دستش رها کردم گفت

مامان تو رو خدا شما همه چیز منی

نگاش کردم و عصبی گفتم

دروغ نگو فاطمه من همه چیز تو نیستم که اگر بودم از یک غریبه دعوتنامه برای رفتن نمیگرفتی بلیط برای هفته آینده نمیگرفتی چیزی رو از من پنهان نمیکردی

به خودم اشاره کردم و گفتم

به من نگاه کن من همه داراییم توی زندگیم عزیزم بود عزیزی که ۲۰ سال از من پنهان کرده بود دختر واقعیش نیستم

فقط چند ساعت فقط یک شب تا صبح ازش دور شدم فرو ریختم نتونستم داغون شدم

سر تکون دادم و گفتم

باورم نمیشه،چطور تونستی به این راحتی تصمیم به رفتن بگیری اونم بی خبر از من با یه مرد غریبه‌ای که سن پدرتو داره

من به کنار فکر قلب پدرتو نکردی؟ پدری که روزی که تو به دنیا اومدی آسمونو به زمین دوخت تا اولین کسی باشه که بغلت بگیره

اشک ریختم و گفتم

کاش میمردم و حرفهای اون غریبه رو در موردت نمیشنیدم

فاطمه پا به پای من اشک ریخت و گفت

غلط کردم مامان ببخشید

نگاهمو ازش گرفتم که روح الله گفت

حق با تو ابجی ما طعمه شدیم چون از خودمون ضعف نشون دادیم ولی باور کن بجون خودت من نمیدونستم فاطمه قراره بره

به روح الله نگاه کردم و زیر لب گفتم

بمیرم برای دلت

فاطمه نزدیکم شد و گفت

مامان میشه به حرفام گوش بدی؟

مریم در سکوت من گفت

آره خاله  ما همه اینجاییم تا باهم حرف بزنیم کهاین مشکلو حل کنیم

فاطمه به مریم نگاه کرد و گفت

قصدم از رفتن فقط پیشرفت بود چون میدونستم مامان صددرصد مخالفه وقتی ف ...

مکث کرد و گفت

پیش خودم فکر کردم اگر دعوتنامه داشته باشم وقتی مامان بفهمه از طرف یه شرکت به نام اونجا دعوت شدم دیگه مخالفتی نمیکنه میخواستم مامان و بابا رو توی عمل انجام شده قرار بدم تا بزارن برم

به خدا به جون مامان نمیدونستم اون آقا کیه حتی نمیدونستم آیدا باهاش نسبت داره

فاطمه رو به روح الله گفت

دایی تو که شاهدی من آیدا رو همون شب اینجا برای اولین بار دیدم

اشک ریخت و گفت

ارتباط من با اون آقا فقط به همین دلیل بود مامان

اگه ملاقاتش کردم فقط به همین خاطر بوده به خدا که عشق و عاشقی در کار نبوده و نیست

دوباره دستمو گرفت و گفت

مامان چیکار کنم باورم کنی؟

به اسماعیل نگاه کرد و گفت

تو بگو اسماعیل من که به تو گفته بودم احساسی این وسط نیست مثلاً تو فکر خودم آقا رو طعمه کردم برای رسیدن به هدفم

باهاش قرار گذاشتم تا اعتمادشو جلب کنم آره چند بار دیدمش ولی نه به قصدی جز رفتن به خدا دوسش ندارم فقط ازش استفاده کردم تا برام دعوت نامه بفرسته

هر چی هم اون ابراز علاقه میکرد من بهش جوابی نمیدادم به جون بابا سروش فقط برام یه طعمه بود برای رسیدن به...

بی اراده بی اختیار دست مو بلند کردم و کوبیدم توی صورت فاطمه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۱


فاطمه جا خورده در کسری از ثانیه چند قدم عقب رفت بهت زده دستشو گذاشت روی صورتش

همونطور که چونم می لرزید با صدایی مرتعش گفتم

نتیجه تربیت من اینه؟ این همه وقاحت؟

از چشم های خیس منه مادر نه

به اطراف اشاره کردم و گفتم

از حضور این آدم ها خجالت نکشیدی؟

مریم یه قدم برداشت سمت فاطمه و شاکی گفت

عاطفه

به اسماعیل نگاه کردم و گفتم

به خدا پیش تو که چندین و چندسال دانش آموبودی آب شدم من شرمندم اسماعیل منه مادر خطاکار شرمنده ام که دخترم اینقدر وقیح تو منو ببخش

قلبم طوری تیر کشید که باعث شد زانوهام خم بشه

روح الله فوری اومد سمتم و گفت

آبجی خوبی ؟

دستمو به دیوار زدم و گفتم

حال این مادر دل شکسته دیگه محال خوب بشه...



پتو رو کشیدم روی صورتم حتی نور مهتاب اذیت می کرد

این قدر خسته بودم که انگار عین اون روزها تمام مسافت روستا تا شهر رو با قاطر طی کرده بودم

صدای باز شدن در باعث شد چشم هام روی هم بفشارم و حتی زیر پتو وانمود کنم که خوابم

سروش لبه به تخت نشست و گفت

توی همه این سال‌ها نشده از هم بپرسیم چیشد که عاشق هم شدیم امشب می خوام فرض کنم تو این سوال رو از من پرسیدی و من می خوام برات بگم چی شد که عاطفه بانو شد همه زندگیم


اهی کشید و گفت

یادمه اولین بار وقتی مخاطبت قرار گرفتپ که اومده بودم مرخصی سربازی تا به کوچه رسیدم ریز ریز و آهسته چیزی گفتی که اصلا نفهمیدم با منی یا نه خیلی تند و سریع طوری که راستش اصلا درست نفهمیدم گفتی برم امامزاده

خنده کوتاهی کرد و گفت

اونروز با خودم فکر کردم این دختره اصلا بلد نیست حرف بزنه ولی دومین بار وقتی انباری مسجد روآتیش زدین و اومدی دست زخمیمو بستی و با جسارت و طعنه گفتی کسی چیزی نفهمه فهمیدم نه حرف زدن بلدی فقط حاضر نیستی با نامحرم جماعت هم کلام بشی

دوباره خنده کوتاهی کرد و گفت

به جاشاون روز با خودم فکر کردم چقدر بد اخلاق و بی جنبه ای

سومین بار هم که شب مهمونی توی خونمون بود که تو گفتی هدفت باسواد کردن بچه های روستاست و من گفتم این کار امکان نداره اما تو یه جوری با اعتماد و پر جذبه مقابل همه گفتی هر کاری از دستت بر بیاد انجام میدی که به غیرتم برخورد

با خودم گفتم عجب دختر سرسختی پس چرا نمیشه این دختر عزیز خانم رو دقیق شناخت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۲


گیج شده بودم رفت و آمدت به اداره تلاشت برای گرفتن اون نامه حتی وقتی بغض کرده گفتی اداره راضی نشده نیرو بفرسته روستا ذهنمو به هم ریخت

به عنوان بازرس همراهت اومدم چون فقط میخواستم بدونم اونجا چی داره که تو اینقدر بهش اهمیت میدی و از خونه و زندگیت گذشتی

میخواستم بدونم اونجا کجاست که باعث شده دختر ته تغاری عزیز خانم رو زبانزد نهضت کنه

تو اونطرف برکه نشستی و از آرزوت گفتی

هوا تاریک اما اون شبه روستا عجیب مهتابی بود

اونجا بود که برای اولین بار به صورتت نگاه کردم

به نقشی از صورتت که روی آب زیر نور مهتاب خودنمایی می‌کرد

انعکاس برق چشمهای شهلاییت قلبم رو تکون داد

صورت گرد سفیدت که معلوم بود ترس از شنیدن صدای سگ ها گونه هاش رو اناری کرده

دنباله موهای حنایی بلندت که ناخواسته از زیر روسری کوتاه سفید گل گلیت بیرون زده بود

تو هم حرف زدن بلد بودی هم خوش اخلاق بودی هم با جسارت و با غیرت

اون شب واضح تورو فهمیدم

برگشتم اداره ولی فکرت و نقشت از ذهنم بیرون نرفت که نرفت

تعریف و تمجید های مامان و مائده هم از تو بهش اضافه شده بود راستش اولش تلاش کردم بتونم برای کمک بهت یه نیرو بفرستم روستا ولی اَد همون روزی که اداره قبول کرد پشیمون شدم

چرا پشیمون شدم ؟چون قلبم آروم نمی گرفت دلتنگت شده بودم دلتنگ اون عاطفه ای که قلبم رو قلقلک داده بود و ذهن و عقلم رو با یک هدف بزرگ روبرو کرده بود

از بازرسی انصراف دادم و با هر ترفندی که بود به عنوان معلم نامه گرفتم برای اومدن به روستا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۳


سروش مکث کرد و گفت

یادته توی بیمارستان چی بهم گفتی؟ گفتی خدا کنه کسی باشه توی این مدتی که نیستی به بچه ها کمک کنه فردین بازیم گل کرد کارهای ناتمام زیادم رو یک روزه تموم کردم و راه افتادم سمت روستا

دلم میخواست وقتی میای همه چیز روی روال باشه هر کاری میکردم به خاطر خوشحالی تو بود

اما تو همون ۲-۳ ماه نبود تو بچه ها و اهالی اینقدر به من لطف و محبت کردن که شدن جزئی از هدف زندگیم

درسته وقتی برگشتی باهام تلخی کردی و از دیدنم خوشحال که نشدی هیچ شاکی هم شدی ولی من عاشق همین دختر شده بودم دیگه

دختری که قوی بود و شریکی برای محکم بودنش نداشت

چنان با جذبه سوار به قاطر رفتی شهر پی کارهای راه اندازی مدرسه که راستش ترسیدم.اونروز فهمیدم به دست آوردنت به اون آسونی ها هم که فکر میکردم نیست

آهی کشید و گفت

یک دیوار بین کلاسهامون فاصله بود اما همین که صداتو میشنیدم دلم پر میکشید برای داشتنت

آرزوم شده بود برای یک بار هم که شده نگام کنی تا من مستقیم بتونم توی چشمات زل بزنم و رنگ چشم هاتو تشخیص بدم

خندید و گفت

آدم عاشقه دیگه هرشب کنارم تصورت می کردم به خودم قول داده بودم از روزی که مال من بشی عین یک برگ گل باهات رفتار کنم

دست بکشم روی موهای حناییت و کنار گوشت آهسته زمزمه کنم خیلی دوست دارم عاطفه بانو


چند لحظه ای ساکت شد اما دوباره ادامه داد

خبر نداری اما اون بارونی که اون شب توی راه روستا تنت کردی رو نگه داشتم اون پرده اتاقت اون آسمون دست سازی که درست کرده بودی اون مهتابی که اون ستاره هارو روشن میکرد شدهمه زندگی من

روزی که چاقو خوردم کامل احساس کردم که نه دیگه تمومه دارم میرم ولی یک آن یک لحظه صدات صدایی که با گریه گفت به خاطر من هم که شده برگرد رو شنیدم

انگاری توی برزخ بودم اما همونجا بود که بهم ثابت شد عشق قدرت جنگش خیلی بالاتر از این حرفهاست

وای نمیدونی اون لبخندت وقتی توی بیمارستان بعد به هوش اومدنم بهم گفت خدا نکنه چقدر بهم چسبید انگار همه دردها مو شست و برد

اما آرزوی داشتنت بی تاب ترم کرد برات تو یه تکه کاغذ نوشتم آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا میداند دادم دست همین روح الله که بیاد بده بهت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۴


تا پتو رو از روی صورتم پس زدم سروش دستی به چشمهاش کشید و گفت

اگر بهت بگم شب نامزدی نمیتونستم ببخشمت دروغ نگفتم

دیر رسیدم چون توی خیابان راه می رفتم و به این فکر میکردم که تو چی؟تو هم واقعا دوستم داری؟ تو تونستی بهم دل بسپاری یا نه هنوزم منو همون غول بی شاخ و دم میدونی

برگشت نگاهم کرد و گفت

به روح عزیز خانم که میدونی چقدر برام با ارزشه از همون شبی که شریک زندگیم شدی تا همین الان که دارم باهات حرف میزنم سر سوزنی از عشقم بهت کم که نشد هیچ هزار برابر هم شده

سر تکون داد و گفت

همه تلاشم رو کردم توی ذهنت یه سروش جدید نقش ببنده سروشی که گذشته رو از یادت ببره ولی تو یه خورده قدر نشناسی کردی

عیبی هم نداره به قول مریم خانم عاطفه است دیگه ذهن خوبی داره ولی امشب بعد مدتها بازم احساس می کنم نمیتونم بابت حرف های تلخت ببخشمت

لبخند غمگینی زد و گفت

از جانب خودم نمیدونم برای چندمین بار اما ازت می خوام منو بابت اشتباه گذشتم ببخشی و اینو بدونی من هنوزم پی جبرانش هستم

بلند شد و گفت

من سر حرفم هستم عاطفه نمیزارم اشتباهم به تو و خانوادمون آسیبی بزنه بعد این همه مدت کنار هم بودن برای یک بار دیگه هم که شده بهم اعتماد کن


تا خواست از اتاق بیرون بره صداش زدم

سروش

بلند شدم روی تخت نشستم و گفتم

من اگر بازم به گذشته برگردم انتخابت می‌کنم

میشه منم از جانب خودم برای اولین بار اما از تو بخوام منو بابت حرفهای تلخم ببخشی؟ شاید متوجه نشده باشی شایدم دیر گفتم اما می خوام اینو بدونی عشقی که از تو توی قلبم هست هزار برابره.

تا با لبخندی غمگین، با چشم های بسته سر تکون داد خودمو به آغوش امنش رسوندم و زمزمه کردم

منو ببخش...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز