💬۲۶۳
تا وارد مزون شدم آسیه که در حال پوشوندن لباس عروس جدید به تن مانکن بود چشمش به من افتاد و گفت
سلام عاطفه خانم خوش اومدین
با صدابی گرفته پرسیدم
مریم هست؟
آسیه که متوجه حال و روزم شد به طبقه بالا اشاره کرد و گفت
بالا هستن عروس دارن
روی نزدیک ترین صندلی نشستم و گفتم
میشه صداش کنی
آسیه کارش رو رها کرد و گفت
بله چشم الان صداشون می کنم
سرمو پوشیده بودم و با چشم های بسته به حرف های فریبرز فکر میکردم که صدای مریم اومد بلند بلند می گفت
عاطفه خانم عین این عروس های خجالتی که اومدن برای شب نامزدی شون لباس انتخاب کنن اونجا نشین روی صندلی یه تکه پا بیا بالا هب من هزارتا کار دارم
بدون اینکه نگاهش کنم سر تکون دادم که نزدیکم شد و گفت
لابد باز پیاده اومدی و جونی برات نمونده آره؟
تا چشم باز کردم و مریم نگام کرد خنده و شادی چهرهاش به کل از بین رفت
مریم خیلی خوب منو میشناخت به همین خاطر صندلی رو مقابل کشید و گفت
آسیه لطفاً یه لیوان آب بیار
مریم نگران پرسید
چه اتفاق بدی افتاده عاطفه؟
دوباره قلبم تیر کشید اشک هام سرازیر شد و گفتم
بچه ها مریم بچه هام
مریم گفت
چی شدن بچه ها؟
شونه هام لرزید و گریه ام شدت گرفت که مریم لیوان آب رو از دست آسیه گرفت و گفت
عاطفه میگه چی شده یا میخوای دقم بدی
به آسیه که نگران سرپا ایستاده بود نگاه کرد و گفت
آسیه جان تو برو بالا به عروس کمک کن لباسشو تنش کنه
مریم لیوان آبی که نخورده بودم رو از دستمرفت و گفت اصلا لازم نکرده آب بخوری بگو ببینم چی شده تا جون به سر نشدم
نگاش کردم و گفتم
فریبرز، فریبرز برگشته
مریم با فکر اخم کرد و گفت
برگشته؟خب برگشته که برگشته حالا بعد این همه سال تو که دیگه...
با گریه گفتم
فاطمه
مریم گیج پرسید
فاطمه؟
پوف بلندی کشید و کلافه گفت
با منه خنگ گیج راست و حسینی صحبت کن عاطفه یه کلمه یه کلمه میگی انگار که من میفهمم؟
با زاری گفتم
فاطمه عاشق فریبرز شده
مریم تا حرفمو شنید محکم کوبید روی گونهاش و گفت
وای خدا مرگم بده
مریم براق شده پرسید
کی گفته از کی شنیدی؟خودت باهم دیدیشون؟
گفتم
روح الله دلباخته دختر فریبا شده و فاطمه...
زار زدم و گفتم
چیکار کنم مریم بچه هام...
مریم دستمو گرفت و گفت
آروم باش عاطفه.سروش میدونه؟
سر تکون دادم و گفتم
سروش، وای از سروش که کینه کاشت تو دل اون دو نفر.حالا بعد ۲۰ سال اومده انتقام ۵ سال حبسشو از بچه های من بگیره