2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۶۱


مقابل مردی جا افتاده ایستاده بودم که جلوی پیشانیش خالی از مو شده بود عینک گردی به چشم داشت با ریش همسطح تقریباً بلند جو گندمی

چین و چروک کنار پلک هاش وقتی با دیدنم چشمهاشو تنگ کرد نمایان‌تر شد و بهت من رو به گریه تبدیل کرد

درست عین گذشته با همون لحن مختص به خودش صدام زد

عاطفه

ادامه داد

انتظار نداشتم به این زودی بیایی سراغم اما باهوشی که ازت سراغ داشتم بعید هم نبود

لب هام خود به خود جنبید و اهسته پرسید

چرا؟

جلوتر اومد دزدگیر ماشینشو زد و گفت

چی چرا؟ چرا تو اینجایی یا چرا من اینجام؟

اشک های مزاحممو پاک کردم و گفتم

میدونستم حسم به من دروغ نمیگه میدونستم پای گذشته درمیونه ولی حالا چرا؟ حالا که روح الله دلباخته

حرفم رو ادامه داد و گفت

حالا که دخترت دنبال ویزا برای رفتنه

با خشم نگاش کردم و گفتم

تو حق نداری به خانواده من نزدیک بشی

دستاشو باز کرد و با لبخندی آشکار گفت

از این نزدیکتر؟

برادرت عاشقت دختر خواهرم شده و دخترت عاشق خودم

با شنیدن این حرف با اهی که بیرون فرستادم قلبم تیر کشید و آتشوار سوخت

دستمو به دیوار زدم و قامتم بلافاصله خم شد نفس ها به شماره افتاده بود اما در جدال برای سرپا ایستادن بودم که گفت

کمک میخوای عاطفه؟

زیر لب تکرار کردم

فا،فاطمه...

سرشو خم کرد نزدیکتر به چشمام نگاه کرد و گفت

شبیه خودته

رنگ چشاش لحن صداش پشتکار و مهربونیش

لبخند زد و ادامه داد

عین خودته عاطفه اون روزهایی که توی حیاط خونمون با صدای بلند میخندیدی و من رو بیشتر از قبل عاشق خودت میکردی اون وقت هایی که سربه سر هم میذاشتیم و تو تنها کسی بودی که از من دلخور نمیشدی

سرتکون داد و گفت

آره عاطفه دخترت شبیه خودته ساده و بی آلایش

نگاهشو ازم گرفت فاصله‌ای گرفت و با صدای دورگه گفت

ولی هرچی که هست عاطفه نیست عاطفه عزیز خانم نیست

دختر یه بچه بسیجی گول زن محله دختر دزد عشقمه دزدی که تو قسم خوردی دوستش نداری ولی عاشقش بودی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶۲


عینکش رو بالا داد نم چشمهاشو گرفت و گفت

فاطمه عاطفه نیست ولی عاشقمه، همسفرمه قراره باهم بریم اونور

عجله کردی وگرنه خودش قرار بود همین چند روزه بهت بگه به تو و...

پوزخندی زد و گفت

به بابای استاد نماش

قرار بود غافلگیرتون کنه ولی احساسات تو بازم گند زد به نقشه ها و کارهای من

توانی برای حرف زدن نداشتم اما انرژیمو با خشم جمع کردم و گفتم

تو حق نداری به فاطمه نزدیک شی

جواب داد

متاسفم عاطفه دیگه کار از کار گذشته  حتی الان اگر من هم نخوام فاطمه ولم نمیکنه

دستمو گذاشتم روی قلبمو گفتم

آدما به زور عاشق نمیشن فریبرز تاوان عشق نداشته من به تو عشق دخترم نیست

فوری عصبی گفت

تاون ۵ سال آب خنک خوردنم تو زندان چی؟

چشاشو تنگ کرد و گفت

پنج سال از جوونیمو پنج سال از بهترین دوران عمرمو به خاطر تو و شوهرت توی زندان کنار آدم های خلافکار گذروندم

پنج سال آرزوم بود خلاص شم و بیام بیرون

چشامو بستم و گفتم

اون پنج سال تاوان کار اشتباه خودت بوده دخلی به منو خانواده‌ام نداره

بلند گفت

چرا عاطفه داره

چرا بهم دروغ گفتی؟ چرا اون روز پشت تلفن قبول کردی که کمکم میکنی؟چرا؟

منکه بهت گفتم اگر نه بگی قطع می‌کنم

درست عین دوران نوجوانیش در کسری از ثانیه چشم‌هاش پر از اشک و آهسته تر گفت

اون روز شوهرت منو اون ساکو باهم تحویل پلیس داد درست وقتی که کنار اوت دکه تلفن مدرسمون چشم انتظار اومدن تو بودم با آژیر ماشین پلیس اومد سراغم چون تو بهش گفته بودی

گریه کرد و گفت

تو به اعتماد منم عین فریبا خیانت کردی عاطفه

بهم اشاره کرد و با تاکید گفت

تو یه نامرد خیانت کاری که حقته حالا من دارایی های زندگیتو ازت بگیرم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶۳


تا وارد مزون شدم آسیه که در حال پوشوندن لباس عروس جدید به تن مانکن بود چشمش به من افتاد و گفت

سلام عاطفه خانم خوش اومدین

با صدابی گرفته پرسیدم

مریم هست؟

آسیه که متوجه حال و روزم شد به طبقه بالا اشاره کرد و گفت

بالا هستن عروس دارن

روی نزدیک ترین صندلی نشستم و گفتم

میشه صداش کنی

آسیه کارش رو رها کرد و گفت

بله چشم الان صداشون می کنم


سرمو پوشیده بودم و با چشم های بسته به حرف های فریبرز فکر میکردم که صدای مریم اومد بلند بلند می گفت

عاطفه خانم عین این عروس های خجالتی که اومدن برای شب نامزدی شون لباس انتخاب کنن اونجا نشین روی صندلی یه تکه پا بیا بالا هب من هزارتا کار دارم

بدون اینکه نگاهش کنم سر تکون دادم که نزدیکم شد و گفت

لابد باز پیاده اومدی و جونی برات نمونده آره؟

تا چشم باز کردم و مریم نگام کرد خنده و شادی چهره‌اش به کل از بین رفت

مریم خیلی خوب منو میشناخت به همین خاطر صندلی رو مقابل کشید و گفت

آسیه لطفاً یه لیوان آب  بیار

مریم نگران پرسید

چه اتفاق بدی افتاده عاطفه؟

دوباره قلبم تیر کشید اشک هام سرازیر شد و گفتم

بچه ها مریم بچه هام

مریم گفت

چی شدن بچه ها؟

شونه هام لرزید و گریه ام شدت گرفت که مریم لیوان آب رو از دست آسیه گرفت و گفت

عاطفه میگه چی شده یا می‌خوای دقم بدی

به آسیه که نگران سرپا ایستاده بود نگاه کرد و گفت

آسیه جان تو برو بالا به عروس کمک کن لباسشو تنش کنه

مریم لیوان آبی که نخورده بودم رو از دستمرفت و گفت اصلا لازم نکرده آب بخوری بگو ببینم چی شده تا جون به سر نشدم

نگاش کردم و گفتم

فریبرز، فریبرز برگشته

مریم با فکر اخم کرد و گفت

برگشته؟خب برگشته که برگشته حالا بعد این همه سال تو که دیگه...

با گریه گفتم

فاطمه

مریم گیج پرسید

فاطمه؟

پوف بلندی کشید و کلافه گفت

با منه خنگ گیج راست و حسینی صحبت کن عاطفه یه کلمه یه کلمه می‌گی انگار که من میفهمم؟

با زاری گفتم

فاطمه عاشق فریبرز شده

مریم تا حرفمو شنید محکم کوبید روی گونه‌اش و گفت

وای خدا مرگم بده

مریم براق شده پرسید

کی گفته از کی شنیدی؟خودت باهم دیدیشون؟

گفتم

روح الله دلباخته دختر فریبا شده و فاطمه...

زار زدم و گفتم

چی‌کار کنم مریم بچه هام...

مریم دستمو گرفت و گفت

آروم باش عاطفه.سروش میدونه؟

سر تکون دادم و گفتم

سروش، وای از سروش که کینه کاشت تو دل اون دو نفر.حالا بعد ۲۰ سال اومده انتقام ۵ سال حبسشو از بچه های من بگیره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶۴


مریم گفت

غلط کرده مگه من میزارم الکی که نیست با فاطمه حرف می‌زنیم با روح الله حرف می‌زنیم گذشته رو براشون تعریف میکنیم  بچه ها دیگه بزرگ شدن عاقلن حقیقتو که بدونن خودشون متوجه اشتباهشون میشن

سرمو گذاشتم روی میز و با گریه گفتم

به خیال خامم تو تمام این مدت فکر می‌کردم فاطمه اسماعیلو میخاد

گوشیمو گرفتم سمت مریم و گفتم

زنگ بزن بگو اسماعیل بیاد این‌جا اون تنها کسیه که میتونه با فاطمه حرف بزنه

مریم گوشیمو گرفت و گفت

تو آروم باش درستش میکنیم توروخدا این‌قدر گریه نکن دوباره حالت بد میشه ها


اسماعیل مثل همیشه خودشو به موقع رسوند با اومدن اسماعیل مریم هم مزون رو تعطیل کرد و شاگرداشو فرستاد رفتن

اسماعیل که نگران شده بود بعد از تشکر از مریم برای چایی که مقابلش گذاشته بود سراسیمه پرسید

میشه تا بیشتر از این نگران نشدم بگین چی شده

تا خاستم با گریه چیزی بگم مریم گفت

عاطفه اجازه بده من میگم

مریم به اسماعیل نگاه کرد و گفت

اسماعیل جان تو این مدت چیزی بین تو وفاطمه بوده؟

اسماعیل شوکه از این سوال بی مقدمه نفسش حبس شد و با ترید نگاهشو به زمین داد و فقط گفت

نه

مریم لبشو خیس کرد و دوباره پرسید

حسی از جانب تو به فاطمه هست؟

اسماعیل به من نگاهی انداخت و گفت

چرا اینارو میپرسین؟

مریم گفت

ببین اسماعیل عاطفه امروز متوجه یه،یه‌....

مریم مکث کرده گفت

تو میدونی فاطمه با کی رابطه داره؟

اسماعیل انگشتاشو درهم کشید و سر به زیر گفت

رابطه فاطمه با من عین رابطه‌اش با روح الله

باورکنید چیزی بین ما نیست من سر سفره خود شما بزرگ شدم نمک خوردم ولی قرار نیست نمکدون بشکنم

مریم گفت

اینو میدونیم اسماعیل میدونیم تو چطور پسری هستی اما بحث الانمون این نیست ما فقط میخواییم بدونیم تو خبر داری فاطمه با کی در ارتباطه؟کی برای رفتن تشویقش میکنه؟

اسماعیل با تاخیر گفت

بله می‌دونم

مریم گفت

خب اسمش چیه؟

اسماعیل بمن نگاه کرد و گفت

ببخشید خانم من می‌خواستم زودتر از اینها بهتون بگم

انگار بغض کرده ادامه داد

درست چند روز قبل رفتن من خاستم بیامو مثل همیشه حرف دلمو راز قلبمو به خود شما بگم به شمایی که همیشه راز دار من بودین.درست عین قدیم وقتی برای عمل مادر مه لقا اومدین و به کسی نگفتین این من بودم که بهتون زنگ زدم.

من اومدم به شما بگم به فاطمه علاقه دارم اما درست همون روز...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶۵


سر تکون داد و گفت

همون روز فاطمه یه چیزی ازم خاست یه درخواست داشت که مانع گفتن حرف هام بشما شد.

اسماعیل این بار واضح بغض کرده گفت

برای یه مردی میخاست یه بسته بفرسته میخاست مدارکشو برای آقایی بنام فریبرز شاکری بفرسته آمریکا

من اون آقا رو اونجا ملاقات کردم وقتی هم دیدمش که فاطمه شدیدا بهش ابراز علاقه می‌کرد

اسماعیل نفسی گرفت و گفت

به روح مادر مه لقا من میخاستم زودتر از این بهتون بگم اما فاطمه گفته بود اگر کسی چیزی بفهمه حتی بدون این‌که منم بدونم بی خبر میزاره میره

من ناچار تر از قبل با شنیدن حرفه‌ای اسماعیل غالب تهی کردم اما مریم گفت

مدارکشو برای اون فرستاده بود که چی بشه؟

اسماعیل جواب داد

برای گرفتن دعوت نامه اون آقا اون‌جا یه شرکت ساخت سازه داره

مریم که انگار تازه متوجه عمق فاجعه شده بود عصبی گفت

وای اسماعیل چرا اینارو زودتر از این بهمون نگفتی

اسماعیل گفت

چون فاطمه قرار بود خودش شب تولد آقا اینارو بهتون بگه

مریم گفت

اینم میدونستی که آیدا خواهر زاده همین فریبرز گور به گور شده‌است؟

اسماعیل جا خورده پرسید

آیدا همون دختری که...

مریم سر تکون داد وفت

بله همونی که روح الله میخوادش

اسماعیل متعجب گفت

چطور ممکنه همزمان اون آقا و خواهرزاده‌اش باهم....

مریم که حسابی کفری بود بی فکر گفت

فریبرز در گذشته خاطر خواه عاطفه بوده فریبا مادر آیدا هم رفیق عاطفه 

اسماعیل شوکه دست برد تو موهاش و گفت

باورم نمی‌شه..

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
دیدی گفتم تخیلی میشه مث فیلمهای ایرانی😓😥یاد فیلم دلدادگان افتادم همش انتقام

عزیزم بنظرت محتوای یک داستان چطور باید باشه؟

داستان باید پر از اتفاقات خوب و بد باشه پر از عشق و شکست پر از شخصیت های منفی و مثبت.

گل و بلبل ادامه پیدا میکرد داستان بنظرت قشنگ می‌شد؟

تاوان و انتقام گذشت چند سال از شروع موضوع فاصله از واقعیت نبود و خلق شخصیت های جدید همیشه جز پایان داستانه

اینم که می‌گی تخیلی دقیق متوجه منظورت نمی‌شم تخیلی بیشتر برای وقتی هست که شخصیت ها قابل باور نیست فکر نمی‌کنم این‌جا چیزی تخیلی باشه.

منم سعی کردم همیشه داستانهام نزدیک به واقعیت باشه 


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
عزیزم بنظرت محتوای یک داستان چطور باید باشه؟ داستان باید پر از اتفاقات خوب و بد باشه پر از عشق و شک ...

تخیلی منظورم مث فیلماس ..

داستان خیلی خوب داشت پیش میرفت اینکه فاطمه دختر یه خانواده مذهبی بیاد عاشق یه مرد همسن پدرش بشه غیر واقعی هس فریبرز میتونس طوری دیگه ضربه بزنه به عاطفه 

شرمنده انتقاد کردم من همه داستانات خوندم اینکه داستان که تقریبا نزدیک به واقعیت هست شکل رمان بگیره نمی پسندم.

تخیلی منظورم مث فیلماس .. داستان خیلی خوب داشت پیش میرفت اینکه فاطمه دختر یه خانواده مذهبی بیاد عاش ...

نه عزیزم من اصلا نظرتو پای انتقاد نزاشتم اما فیلم هام یه نویسنده داره یه داستان داره که شروع و انتها داره ممکن هم هست ما خیلی فیلم هارو عین خیلی از داستانها نپسندیم.

داستانهای منم که همه رمانه

حالا این داستانم بقولت خوب پیش می‌رفت اما اگه بنظرت روال زندگی سروش و عاطفه در گذشته ادامه پیدا میکرد به خوبی گذشته بود؟

مسلما نه اتفاقات در گذشته با ازدواجشون تموم و باید در آینده اتفاقات جدیدی رخ میداد.

فاطمه یه دختر امروزیه که عشق رفتن داره اینکه گول دعوت نامه و فریبرزو بخوره خیلی عادیه سختش نکن😉

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

مریم بلند شد و گفت

باید هر چه زودتر با فاطمه صحبت کنیم باید بهش بگیم که تو چه دامی افتاده

اسماعیل گرفته و ناراحت گفت

فکر نمی‌کنم دیگه فایده ای داشته باشه اونا قراره بزدوی برن

مریم گفت

مگه دست خودشه پاشین بریم باید به آقا سروشم خبر بدیم


توی اتاق فاطمه دنبال دعوتنامه می گشتیم که سروش از راه رسید

در اتاق باز کرد و با به دیدن به هم ریختگی اتاق پرسید

اینجا چه خبره ؟

مریم دست از تجسس کشید و گفت

سلام آقا سروش

سروش جواب سلام مریم رو داد و گفت

تا زنگ زدین راه افتادم چی شده؟

جلو اومد تا بهم نگاه کرد بغضم ترکید دستمو گرفت و گفت

عاطفه چرا گریه میکنی؟

آهسته گفتم

دیدی گذشته ما فقط مدرسه و روستا نبود

مریم گفت

شما برین پایین لباس عوض کنید منو عاطفه هم میایم حرف می زنیم

سروش به فکر فرو رفته بود که دعوت نامه رو بین یکی از کتاب های فاطمه پیدا کردم اونو گرفتم سمت سروش و گفتم

بگیرش نگاش کن ببین گذشته‌ای که میگفتم چی بوده

سروش فوری این پاکت رو باز کرد و شروع کرد به خوندنش

بی شک تا چشمش به اسم فریبرز افتاد لباش کبود شد و به من نگاه کرد

وا رفته روی زمین نشستم و گفتم

دخترت عاشق فریبرز شاکری شده هفته آینده هم قراره باهاش بره آمریکا

سروش انگار درست نشنیده باشه یا نمیدونم شاید شنیدن این جمله سوت وار گوشش رو آزار داده باشه

صورتشو در هم کشید و گفت

الان کجاست؟

گفتم

چه فرقی داره الان کجاست مهم اینه که جواب کینه‌ای که تو بیست سال پیش توی دل فریبرز کاشتی حالا بچه من باید بده

سروش اخم کرد و گفت

کدوم کینه عاطفه من فقط...

فوری گفتم

چرا اونشب به پلیس تحویلش دادی؟ چرا اون ساکو بهش ندادی بره پی کارش؟ چرا زیر قول زدی که من بهش داده بودم

سروش با چهره‌ای که ازش به یاد نداشتم کتش رو بیرون آورد و در هم گفت

چی داری میگی عاطفه تو اصلا میدونی تو این ساک چی بود؟

بلتد گفتم

هر چی که بود هر آشغالی که بود به من و تو چه ربطی داشت؟
سروش به صورتش دستی کشید و گفت
عاطفه یه جوری حرف نزن انگار نمیدونی اون چی کاره بوده

اون ساک پر از مواد رو بهش میدادم و میزاشتم راست راست توی خیابون های شهر بگرده؟

با گریه به وسایل های پخش و پلای فاطمه نگاه کردم و گفتم

حالا چی حالا که دخترمونو ازمون گرفته میتونی مانعش بشی؟میتونی نذاری راست راست تو خیابون با دخترت نگرده؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز