2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست
سلام عزيزم خدا قوت  ممنون و متشكرم بخاطر زحماتتون ولي به نظرم داستان خيلي بي مقدمه و بد پَريد ...

سلام ممنون دوست عزیز بابت نظر به موردت اما بعد از ازدواج عاطفه و سروش داستان اگر در اون زمان ادامه پیدا می‌کرد می‌شد تعریف زندگی مشترک یک زوج عاشق و پر تلاش که داستان زندگی مسلما بدون فراز و نشیبی دارن و این از جذابیت داستان کم می‌کرد چون قرار نبوده دیگه اتفاق خاصی توی زندگیشون رخ بده

من تا تونستم قبل از بهم رسیدن اون دو نفر از هدف مشترکشون،روستا،سختی ها و... گفتم تا بعد از اون جای ابهامی نمونه.

قبل‌تر هم گفتم داستان قراره به زمان حال برگرده و خیلی علامت سوال ها اون موقع حل بشه مثل اینکه شب نامزدی چی بین سروش و فریبرز گذشته

در مورد کلمات هم حق با شماست اما من اینجا داستانهامو به زبان محاوره‌ای مینویسم و کاملا از حالت کتابی جدایم انگار مثلا دارم داستانی رو از زبان خودم تعریف میکنم اما در هر صورت سعی میکنم من بعد دقت بیشتری بکنم🌷

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام ممنون دوست عزیز بابت نظر به موردت اما بعد از ازدواج عاطفه و سروش داستان اگر در اون زمان ادامه پ ...

عزيزم ممنون كه اينقد فهيم هستيد. 

الهي موفق و سربلند باشيد. 

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

💬۲۵۳


بعد از شنیدن کلمه عاطی که فقط یک نفر در گذشته اینطوری صدا میزد بهش نگاه کردم

همون لحظه سروش رسید فاطمه تعجب پرسید

بابا شماین

سروش سلام کلی کرد و با نگاه به مهمان کنار روح الله گفت

ببخشید باید خبر میدادم که شب برمیگردم

روح‌الله جلو رفت  به سروش دست داد و گفت

به موقع که نه ولی بدموقع هم نیومدی فکر کنم آتنه غذا برات نگه داشته باشه

سروش لبخندی زد که روح الله به آیدا نگاه کرد و گفت

آیدا هم رشته دانشگاهیم که چند ترمی  از من پایین تره و امشب اینجا دعوت بوده

سروش که من اونو در جریان علاقه روح‌الله گذاشته بودم تعجبی نکرد اما نگاه معناداری به من انداخت و گفت

خوش اومدین

کیفش رو توی دستش جابجا کرد و گفت

بفرمایید راحت باشید

همونطور که آیدا سر میز شام گفته بود انگار دیدن سروش براش جذاب بود

بیشتر از قبل صحبت می‌کرد اما مخاطبش رو فقط سروش قرار داده بود رو به اون پرسید

استاد درسته که برگزاری نمایشگاه دو روز دیگه است؟

سروش اخم کرد و گفت

نمایشگاه؟

با فکرت ادامه داد

آهان نمایشگاه برگزاری هنر های برتر منظورتونه  بله شروعش دو روز دیگه است

روح الله گفت

اما ما که دانشجوی هنر نیستیم نمیتونیم تو این نمایشگاه شرکت کنیم

آیدا گفت

میتونیم

به سروش نگاه کرد و گفت

مگر نه استاد؟

سروش گفت

رشته شما به شرط گرایش ساخت و تولید بله میشه

ایدا لبخند پررنگی زد و گفت

به نظرم با شرکت گروه من در نمایشگاه دیگه نیاز به حضور بقیه نیست

روح الله متعجب پرسید

گروه تو؟

آیدا در جوابش گفت

بله من و دوستانم سازه های جدیدی برای ارائه و رونمایی در نمایشگاه داریم که مطمئناً امسال بی برو برگرد برنده خواهد بود

سروش که نایب‌رئیس برگزاری این نمایشگاه بود مشتاق از شنیدن این حرف گفت

این سازه ها رو به چه منظور ساختین؟

آیدا گفت

به منظور برطرف کردن خیلی از ایرادات و اشکالات شهرسازی

سروش سر تکون داد و گفت

مشتاق شدم این سازه ها رو از نزدیک ببینم

آیدا گفت

من هم می خواستم در همین مورد با شما یک ملاقات داشته باشم شنیدم فقط شما هستید که از ایده های جدید دانشجویان استقبال می کنید

سروش گفت

در واقع نیت اصلی برگزاری نمایشگاه هم این۶ که دانشجوهای پرتلاشی همچون شما هر آنچه در چنته دارن رو کنن تا ما ازشون حمایت کنیم

آیدا گفت

خب استاد پس حتما باید قبل برگزاری نمایشگاه شما روبا کارکرد سازه ها و قطعات ساخته شده آشنا کنم

سروش گفت

چرا که نه حتما این کارو بکنید

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۴


ایدا خوشحال فوری گوشیش رو از کیفش درآورد و گفت

استاد لطف کنید شماره همراه تون رو به من بدید

وقتی جوابی دریافت نکرد و با سکوت سروش مواجه شد نگاهی به تک تکمون انداخت و گفت

بابت تنظیم قرار آشنایی با سازه ها

روح الله با تاخیر گفت

اون قرار رو من تنظیم می کنم

ایدا خندید و بی پروا گفت

اما تو که جزو اکیپ ما نیستی

روح‌الله نگاهش رو از آیدا گرفت و دلخور گفت

بالاخره در ارتباطیم باهم

سروش بلند شد و گفت

منو ببخشید خسته راهم و باید استراحت کنم

آیدا هم بی تعلل بلند شد و گفت

منم دیگه باید کم‌کم رفع زحمت کنم


نیمه شب بود و ذهن من حسابی درگیر اون دختر

به قول عزیز نمیدونم چرا هیچ جوره به دل نمی نشست

برای رفع بی خوابی باید به یک لیوان آب خنک اکتفا می‌کردم

تا پا توی آشپزخانه گذاشتم روح الله رو دیدم که اونجا روی صندلی نشسته بود وعمیق به فکر فرو رفته

  با تردید اما جلو رفتم به خودش اومد و آهسته گفت

تو هم خوابت نبرده

لیوان آبی که قرار بود خودم بخورم رو پر کردم مقابلش گذاشتم و گفتم

نه

اشاره کرد و گفت

میشینی؟

تا نشستم نگاهم کرد و گفت

تو راه برگشت بالاخره از گذشته‌ام بهش گفتم

نگران پرسیدم

اون چی گفت؟

روح الله گرفته گفت

خیلی راحت کنار اومد

با لبخند گفتم

این که خیلی خوبه پس چرا ناراحتی؟

روح الله سر تکون داد و گفت

خوب نیست آتنه این اندازه بی‌تفاوتی خوب نیست

پرسیدم

از خانوادش چی میدونی؟

روح‌الله سرشو پایین انداخت و گفت

راستش اونم امشب یه واقعیتی رو از گذشته‌اش بهم گفت

دلم فرو ریخت به همین خاطر بی تعلل پرسیدم

چه واقعیتی؟

روح الله نفس بلندی کشید و گفت

آیدا بچه طلاقه

خیلی بچه تر که بوده پدر و مادرش از هم جدا میشن اما اون میگه نا پدریشو خیلی بیشتر از یک پدر واقعی دوست داره

روح‌الله نگاهم کرد و گفت

هر دوی ما گذشته تلخی داشتیم اما امشب فرق بین ما این بود که من از اعتراف اون شوکه و اون از اعتراف من به راحتی گذر کرد

طوری که انگار اصلا براش مهم نبوده یا نمیدونم انگار از قبل میدونسته چی بر سر من اومده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۵


گفتم

نمیدونم اما شاید اخلاقش اینه که ...

روح الله فوری گفت

چیزی که توی دلته رو بگو آبجی

گفتم

ببین روح الله به نظر من شما هنوز هیچ شناختی نسبت به هم ندارین باید به هم زمان بدین با ید به خانواده‌ها فرصت آشنایی بدین فقط این دوست داشتن نیست که مهمه

روح الله غمگین حرفم رو تایید کرد و گفت

کمکم می کنی؟

گفتم

معلومه حتی اگر تو نخوای هم من کمکت می کنم تا موفق بشی


صبح روز بعد همکنطور که سروش به قصد رفتن لباس می پوشید بی‌مقدمه گفتم

میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟

کتش رو تنش کرد و گفت

بله چرا که نه

گفتم

میشه تحقیق کنی ببینی این دختره آیدا توی دانشگاه چطوریه خانوادش کیه اصلاً کلاً چه جور دختریه

سروش نگاهم کرد و گفت

این کارو می کنم اما به نظرت تاثیری هم داره؟

گفتم

معلومه که داره روح الله شناختی نسبت به آیدا نداره ما باید کمکش کنیم تا بتونه درست تصمیم بگیره

سروش گفت

باشه هرچی تو بخوای


همیشه توی این جور شرایط زندگی جای خالی عزیز بیشتر از همیشه برام هویدا بود

دلم میخواست می بود تا ازش کمک می گرفتم راستش مسئولیتم در قبال روح‌الله خیلی سنگین‌تر از فاطمه بود

روح‌الله برای من یک امانت با ارزش بود که به خواست عزیز باید عین چشمهام ازش محافظت می کردم

اون روزها روح الله سرخوش گرفته به نظر می‌رسید حتی سر به سر فاطمه هم نمیذاشت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۶


یه دار قالی کوچیک توی اتاق برای خودم برپا کرده بودم و جدا از کارگاه به یاد اون روزها و طرح ترنج مورد علاقم غرق بافتن بودم که زنگ در به صدا دراومد

با دیدن اسماعیل فوری در رو باز کردم و منتظر اومدنش شدم

مثل همیشه دست پر اومده بود زنبیل پر از وسیله شو قبل از هرچیزی سمتم گرفت و گفت

سلام ببخشید ناهید سفارش کرده خودم نیام ولی اینها رو برسونم بهتون

زنبیل رو از دستش گرفتم و گفتم

لابد ترسیده این دفعه هم عین قبل ماست و سرشیر ها توی صندوق عقب ماشینت خراب بشه

اسماعیل کفشاشو کند و گفت

اون یک بار رو یادتون مونده ها

تعارفش کردم داخل و گفتم

یکبار نبوده و چند بار بوده

خندید و گفت

عذر تقصیر

گفتم

خب راستی رسیدن بخیر خبر میدادی میومدیم فرودگاه استقبالت

گفت

راستش تا رسیدم رفتم روستا دلتنگ اهالی بودم

گفتم

کار خوبی کردی حالا بشین برات چایی بیارم


به گل و گیاه های طبیعی کنار خونه رسیدگی می کرد که سینی چای رو روی میز گذاشتم نشستم و گفتم

همه خوب بودن؟

نگاهم کرد و تا متوجهم شد اومد مقابلم  نشست و گفت

سلام رسوندن

گفتم

خودت چه خبر خوبی؟

گفت

ای شکر راستش با تموم شدن این دوره سنگین این بار اومدم حسابی استراحت کنم

گفتم

خوشحالم که به سلامتی این دوره هم تموم شد اما جای استراحت حسابی باید دنبال مطب جدید باشی

اسماعیل خندید و گفت

شما هنوزم که هنوزه به تلاش بی وقفه معتقدین

گفتم

اصلش همینه همین تلاش بی‌وقفه باعث شده الان یک آقا دکتر البته متخصص روبروی من بشینه

اسماعیل چایشو برداشت و گفت

خیلی فکر کردم حتی با استاد هم مشورت کردم اما نظرم همونه تخصص باعث میشه من بیام شهر مطب بزنم

گفتم

خدمت به اهالی روستا از جانب تو که فرزند اونجایی یک وظیفه است اما در کنارش میتونی اینجا هم توی بیمارستان مشغول بشی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۷


سر تکون داد و گفت

وای نه بیمارستان که اصلا حرفشم نزنید حالا شاید به خواست شما یک مطب کوچیک اینجا زدم که آخر هفته ها میام شهر کاری برای انجام داشته باشم و بتونم به کسی کمک کنم

قندون قند رو مقابلش گرفتم و گفتم

با هم می گردیم یک جای خوب پیدا میکنیم

بلند شدم و گفتم

ناهار کشک و بادمجون میزارم همونی که دوست داری

اسماعیل فوری گفت

راستش میخواستم بهتون زنگ بزنم دارم میام کشک بادمجون رو براه کنید اما دیدم ناهید یک عالم قرمه تازه برای ناهار گذاشته

گفتم

قرمه رو میشه کنار کشک بادمجون خورد

وارد آشپزخونه شدم و گفتم

چون میدونستم میای بادمجون تازه سرخ کردم

بلند پرسید

میدونستین میام؟

بلند جواب دادم

توی این خونه یکی هست که خوب میدونه تو کی میری کی برمیگردی

جوابی نداد اما طولی نکشید که آهسته از پشت سر گفت

روم سیاه اینبار تقصیر من بود

من بهش گفتم دارم برمیگردم البته فقط چون ازم خواسته بود یک چیزی براش بخرم

با اخم گفتم

چی؟

جواب داد

یک لپ تاپ برای استاد میخواد انگار تولدشون نزدیکه

سر تکون دادم و گفتم

تولد و هدیه و این چیزها دیگه از سن ما گذشته بعدشم فاطمه بگه تو چرا گوش دادی و خریدی

گفت

نمیشد که نه بگم بعدشم خودم قصد داشتم یک لپ تاپ جدید به استاد هدیه بدم

گفتم خوش به حال استاد که همه اینقدر بفکرشن

گفت

شما هم بودین نبودین؟

گفتم

نه والا من تولد خودم رو یادم میره چه برسه به سروش این حرف ها برای شما جووناست

اسماعیل خندید و گفت

یک طوری میگید ما جوونها انگار شما سالخورده اید

مکث کردمو گفتم

فاطمه سر به هوا شده اسماعیل

به هوای رفتن درس نمیخونه اینبار تو بهش بگو من اصلاً راضی به رفتنش نیستم

اسماعیل گفت

آخه چرا شرایطی که اونجا هست اینجا نیست اینجا شرایط خیلی کمتره

گفتم

کمتره ولی بهتره فاطمه یک دختر ناز دردونه‌ است اون نمیتونه توی غربت از عهده خودش بر بیاد

اسماعیل گفت

ولی شما همسن فاطمه بودید که تنها اومدین روستا

با یادآوری اون روزها لبخند پر از بغضی زدم و گفتم

من پشتیبان داشتم.عزیز عین یه کوه پشتم بود

اسماعیل گفت

انتظار فاطمه هم از شما همینه همین که پشتش باشید

با بغض گفتم

من عزیز نیستم اسماعیل من تاب دوری فاطمه رو ندارم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۸


گفت

اما فاطمه این روزها ...

تا خواست ادامه حرفشو بگه صدای زنگ موبایلش بلند شد

با عذرخواهی از من رفت اما جوابی به تماسش نداد و فقط گفت

من برم یه چندتا نون تازه بگیرم با غذای ظهر بخوریم


یه مادر بودم و حالا می فهمیدم عزیز چه دل بزرگی داشته که تونسته من و روح الله رو به فرزندی قبول کنه و به نحو احسن بزرگمون کنه

یه مادر بودم و حالا میفهمیدم عزیز چه از خود گذشتگی ها کرده تا منه الان من بشه

عزیز درد های فراوانی رو متحمل شده بود در حالی که هیچ کس ازش خبر نداشت حتی من وابسته به عزیز

خیلی سخت بود خیلی خیلی سخت بود اینکه درست روزی عزیز بهم گفت تو شکست ناپذیر ترین زن جهانی که با رفتنش من شکستم و از دید خودم هنوزم که هنوزه نتونستم بدون عزیز سرپا شم با وجود اینکه وجود شکسته‌ام رو بین خانوادم تقسیم کردم

بعد رفتن عزیز از اون عاطفه پر انرژی پر آرزو یک همسر و یک مادر باقی مونده که باید طبق دستور عزیز به وظایفش عمل می‌کرد

مثل همیشه عکس عزیز رو گذاشتم مقابلم و شروع کردم به درد و دل باهاش

راستش از آینده بچه ها می ترسیدم از برآورده شدن آرزوهای بزرگ شون

دلم میخواست کنارشون باشم نمیخواستم تنهاشون بزارم تا مبادا مرتکب اشتباه بشن اما انگاری دنیایی اونها با من مادر فاصله های زیادی داشت‌...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۹


سروش یه لیوان چایی گذاشت روی دسته کاناپه و گفت

خیره عاطفه بانو

به بخار لیوان چایی خیره شدم و گفتم

بچه ها خوابیدن؟

گفت

 رفتن بالا اسماعیل فیلم گذاشته نشستن به تماشا

نفس بلندی کشیدم و گفتم

نمیدونم چرا دلم نمیخواد باور کنم بزرگ شدن

سروش لبخند زد و گفت

نگرانیتو درک می کنم اما تو داری خودتو اذیت می کنی بزار یه جاهایی روی پای خودشون بایستن قرار نیست که همیشه منو تو کنارشون باشیم

گفتم

روح الله دلباخته من نمی خوام خدایی نکرده دچار شکست بشه فاطمه هم که فکر رفتن درس زندگیشو مختل کرده به نظرت حق ندارم نگران باشم ؟

سروش زد روی پیشونیش و گفت

ای وای گفتی روح‌الله امروز پاک یادم رفت در مورد این دختره تحقیق کنم

گفتم

از فردا خودم میرم پی این مسئله من به روح الله قول دادم کمکش کنم

سروش اخم کرد و گفت

قهر کردی؟

باور کن امروز درگیر کارهای افتتاحیه برگزاری نمایشگاه بودم اما خودش اومد سراغم سازه هایی که ازشون تعریف کرده بود قابلیت های خاصی داشت معلومه دختر باهوشیه گرچه فکر می‌کنم یه بلد کار کمکش کرده

نتونستم حسم رو در مورد آیدا از سروش پنهان کنم به همین خاطر گفتم

یه چیزی بگم؟

سروش گفت

میدونم چی میخوای بگی میخوای بگی آیدا اونی نیست که فکرشو میکردی

سر تکون دادم و گفتم

نه راستش...

تا ساکت شدم سروش گفت

چی شده؟

نفسمو بیرون فرستادم و گفتم

اون شبی که اینجا دعوت بود یه طور خاصی صحبت میکرد یه طوری که انگار از گذشته باخبر

سروش متعجب گفت

گذشته؟ چه گذشت ای؟

چشم روی هم فشردم و گفتم

نمیدونم چرا لحظه اولی که دیدمش یاد، یاد فریبا افتادم

سروش به یک باره با شنیدن اسم فریبا رنگ عوض کرد و با اخم غلیظی گفت

عاطفه

با بغض گفتم

برای تو تا حالا اتفاق نیفتاده که...

سروش بلند شد و گفت

نه اتفاق نیفتاده چون من همون ۲۰ سال پیش همه چی رو دور انداختم

گفتم

پس چرا شنیدن اسمش اینقدر به همت ریخت؟

نگاهم کرد و گفت

چون یک اشتباه بوده که من جبرانش کردم و دیگه هیچ وقت تحت هیچ شرایطی نمیخوام ازش بشنوم

گفتم

اما حالا این مسئله به روح‌الله مربوطه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶۰


سروش نزدیکم شد و سعی کرد مسلط بگه

کدوم مسئله عاطفه؟

با یه حس و یه فکر اشتباه قرار نیست چیزی تغییر کنه این فقط تویی که خودتو ذهنتو درگیر این افکار احمقانه کردی

گرفته گفتم

در موردش تحقیق کن سروش خودتم خوب میدونی حس من هیچ وقت به من دروغ نمیگه من حتم دارم اون دختر از گذشته میدونه

سروش دستی به صورتش کشید و گفت

کدوم گذشته عاطفه؟

گذشته ما یعنی ساخت مدارس مختلف توی روستاهای مناطق محروم گذشته ما یعنی باسواد کردن بچه هایی که آرزوی تحصیل داشتن گذشته ما یعنی افرادی شبیه به اسماعیل

سر تکون داد و گفت

عاطفه گذشته ما یعنی عشق بینمون عشقی که براش جنگیدیم تا درست بدست بیاد


اونشب سروش سعی کرد با حرفاش متقاعدم کنه چیزی در گذشته وجود نداشته که حالا نگرانم کنه اون سعی کرد این باور رو بهم بده که حسم  در مورد آیدا اشتباه بوده اما راستش مثل همیشه من نمی تونستم افکار و احساساتم رو نادیده بگیرم

صبح روز بعد وقتی همه به قصد رفتن سرکار خونه رو ترک کردن من هم بیرون زدم

بدون اینکه کسی بدونه و حتی به سروش و روح الله بگم رفتم دنبال نشونه هایی از آیدا دختری که اون روزها عجیب ذهن من رو به خودش درگیر کرده بود


قبل ها روح الله شنیده بودم علاوه بر تحصیل تو یه شرکت خصوصی مشغول به کار

مقابل اون شرکت تو ماشین نشسته بودم و با فکر اینکه کارم چقدر درسته با خودم کلنجار میرفتم که آیدا از ماشینی که جلوتر ترمز کرد پیاده شد

تا خواست وارد شرکت بشه راننده اون ماشین پیاده شد و صداش زد

نمیدونم چم شده بود نمیدونم چرا این دختر تا به این اندازه انرژی منفی به سمتم سوق می‌داد نمیدونم چرا دیدنش دلمو آشوب می کرد

شیشه رو پایین کشیدم تا نفس بگیرم اما شنیدن اون صدای مردانه قدیمی تنم رو به لرزه انداخت

اون صدای آشنا، صدای قدیمی که اون روزها تازه بَم شده بود و حالا جا افتاده اما تغییری نکرده بود

شنیدن اون صدا رمق رو از دست و پام برد درست شبیه به عزیز اونروز وقتی پشت تلفن صدای آشنای کهنسال حسین نجار رو شنید و ماتش برد

دلم نمیخواست اون صدا رو باور کنم به همین خاطر بی اراده تااون ماشین حرکت کرد بیخیال آیدا پشت سرش حرکت کردم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز