2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست
عزیزم مرسی ازت خیلی گلی🧡 خداروشکر امروز بهتره 

سلام محیاجانم‌خوبی عزیزم؟گل پسرت خوبه الحمدلله،؟چطوره بهتر شده؟

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

💬۲۴۸


زندگی مشترک ما تو یه خونه روستای بازسازی شده توسط اهالی شروع شد

منو سروش روزها و شب‌های زیادی کنار هم کار کردیم و برای محقق شدن هدفمون دست از تلاش بر نداشتیم

سروش مرد آرومی بود که مشکلات رو با صبر و حوصله کنار میزد

خانواده مرندی هم درست مثل همیشه نسبت به من که عضو جدید خانواده شون شده بودم خوب و مهربان بودن

اون روزها من توی زندگی چیزی کم نداشتم

شاید مقدمه همه خوشبختی هامم عشق بود

عشق به عزیز عشق به خانواده ام عشق به همسرم و کارم .....


روح الله از از پنجره فاصله گرفت و گفت

پس هیچ وقت از پدر و مادرم خبری نشد؟

غمگین سر تکون دادم و گفتم

هیچ وقت

صندلی مقابلمو عقب کشید و گفت

به نظرت اونها منو رها کردن ؟

سر تکون دادم و گفتم

نه مطمئنم تو ثمره عشق اونها بودی

اهی کشید و گفت

حالا که همه چی رو برام گفتی می خوام آیدا رو امشب اینجا دعوت کنم از نظر تو مشکلی نداره؟

با لبخند گفتم

خیلی مشتاقم با کسی که دوستش داری آشنا بشم

سیبی از روی میز برداشت و گفت

آیدا دختر امروزیه نمیدونم با گذشته من کنار میاد یا نه

گفتم

بسپر به من من باهاش حرف میزنم

روح الله هم لبخندی زد و گفت

با وجود نبود پدر و مادرم من خیلی خوشبخت بودم که خواهری مثل تو داشتم تو همیشه پشتم بودی

آهسته به دستش ضربه زدم و گفتم

تو تنها کسی هستی که من همه گذشته رو براش تعریف کردم حتی سروش به بعد این همه سال زندگی از حس واقعی من قبل ازدواج در مورد خودش نمیدونه

روح الله گازی به سیب دستش زد و گفت

شانس بیاری من چیزی بهش نگم

بلند شدم و گفتم

اون وقت خودت هم با آیدا حرف میزنی

بلند خندید و گفت

نه نه قول میدم رازدار خوبی باشم

گفتم

حالا که شب مهمون داریم باید بری خرید سروش امروز کنگره داره خونه نمیاد دلم میخواد خیلی خوب از همسر آیندت پذیرایی کنم

گوشیشو برداشت و گفت

بزار قبل هر کاری به خودش بگم ببینم اصلاً قبول میکنه بیاد اینجا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۴۹


حرف های محمود آقا اون شبی که رفت چیزی نبود که من از یاد ببرم

توی همه این سال‌ها نهایت تلاشم رو برای موفقیت برادرم یعنی روح الله انجام داده بودم

حالا بعد از ۲۰ سال گذر زمان اون در رشته مهندسی دانشجوی سال آخر بود و به دختری هم رشته خودش علاقه‌مند شده بود

روح الله روحیه شوخ طبع و بلندپروازی داشت که عزیز همیشه از این بابت نگرانش بود

اون خیلی ساده تر از اون چیزی که ما فکرش رو بکنیم از کنار مسائل مهم زندگیش گذر می کرد و حالا که از من خواسته بود همه گذشته رو براش بگم تا به دختر مورد علاقش از خودش و آنچه برایش اتفاق افتاده بگه جای تعجب داشت

همونطور که بهش گفته بودم خیلی مشتاق بودم دختر مورد علاقه شو ببینم به همین خاطر تدارک حسابی برای شب و آشنا شدن با آیدا دیدم

حالا که بازنشست شده بودم وقت زیادی به جز تایم کوتاهی از صبح که به کارگاه قالی بافی سر میزدم داشتم


روح الله همونطور که جلوی آینه مشغول خشک کردن موها بود بی وقفه پاسخگوی سر به سر گذاشتن های فاطمه هم بود

کلافه از سر و صدایی که ایجاد کرده بودن بهشون توپیدم

وای بچه ها سرم رفت

فاطمه به روح الله اشاره کرد و گفت

آخه مامان دایی یه جوری داره به خودش میرسه انگار قراره براش بریم خواستگاری

روح‌الله سشوار رو خاموش کرد و گفت

مگه من توی وزه رو با خودم میبرم خواستگاری ؟

فاطمه گفت

حالا بزار ببین اصلا مامان برات میره خواستگاری

روح‌الله حوله رو پرت کرد سمت فاطمه و گفت

خواهر من به این مظلومی زبونتو به کی رفته خدا عالمه

فاطمه حوله رو توی هوا گرفت و با خنده گفت

دایی زشت نباشه آیدا خانم داره میاد اینجا ما گاوی گوسفندی چیزی براش قربونی نمیکنیم میخواین سفارش بدم اسماعیل همونطور که داره میاد یه بره‌ای چیزی برداره بیاره

روح الله به من نگاه کرد و گفت

تحویل بگیر اینه نتیجه ۱۸ سال زحمتت این بچه باباش کجاست من یه صحبتی در مورد دخترش باهاش بکنم

با شنیدن صدای سر رفتن شیر های جوشیده روی اجاق گاز غر  زدم

وای از دست شما دوتا من امشب یه عالمه کار ریخته رو سرم جای سر به سر گذاشتن هم یکیتون بیاد کمک من

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۰


روح‌الله گفت

فاطمه پاشو پاشو اینقدر زبون نریز برو کمک مامانت منم برم کم کم آماده شم به آیدا گفتم ساعت ۷ میرم دنبالش

فاطمه اومد توی آشپزخونه و آهسته گفتم

مامان میگم یوقت بابا ناراحت نشه بی خبر ازش مهمون داره میاد

اخم کردم و گفتم

کی تا حالا بابات به خاطر اومدن مهمون ناراحت شده که این بار دومش باشه

فاطمه گفت

آخه این بار فرق داره مسلماً آیدا هم عین دایی دانشجوی بابا بابا هم که روی کارش حساسه

گفتم

تو نگران نباش اصلا امشب بابا قرار نیست بیاد خونه کنگره داره کارش طول میکشه

فاطمه ناخنکی به غذا زد و گفت

چه کردی مامان ها قشنگ حکم خواهر شوهرو به جا آوردی

زدم روی دستش رو گفتم

راستی بگو ببینم تو از کجا میدونی اسماعیل برگشته؟

فاطمه توی جویدن تعلل کرد و با مکث گفت

فقط همینجوری گفتم

سر تکون دادم و باور نکرده گفتم

سر فرصت در موردش حرف می‌زنیم


وقتی فاطمه از پنجره به پایین نگاهی انداخت و اعلام کرد مامان اومدن تقریباً همه کارهامو انجام داده بودم

ذوق خاصی برای دیدن دلداده روح الله داشتم

مثل همیشه روح‌الله در رو باز کرد و گفت

صاحب خونه مهمون نمیخوای؟

لباسمو مرتب کردم و از آشپزخونه به قصد استقبال ازشون بیرون رفتم و گفتم

بفرمایید

روح‌الله کنار در ایستاد و گفت

اینم خواهر بنده

آیدا با قدم های کوتاه داخل اومد و بلافاصله گفت

سلام

در اون لحظه هیچ چیز جز نمای کلی از صورت آیدا نمیتونست مانع به آغوش گرفتنش بشه

عکس لبه اتاقم توی خونه عزیز عکسی از خودم و فریبا داشتم

انگار اون دختر همون عکس دوران دبیرستانم بود

شوک زده ایستادم بدون هیچ حرفی

روح‌الله داخل اومد و گفت

به‌به به‌به استقبال گرمی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۱


فاطمه زودتر از من دستش رو سمت آیدا دراز کرد و گفت

خوش اومدین

آیدا پیشقدم شد و بعد از تشکر از فاطمه جلو اومد و آهسته گفت

خوشحالم که می بینمتون

نزدیکم شده بود و این فرصت بهتری برای مقایسه بین اون دختر و اون عکس قدیمی در ذهنم بود

از این فاصله انگار ذهنم با قلبم یکی شد و مطمئن شدم اشتباه می کنم

به خودم اومدم بغلش کردم و گفتم

خیلی خوش اومدی عزیزم

طوری که معلوم بود  آیدا روحیاتی شبیه به خود روح‌الله داشت خوش مشرب و البته با خنده‌هایی دلربا حرف میزد

نمیدونم چرا از دور تماشاش می کردم و رفتارش رو زیر نظر گرفته بودم

بعید میدونستم بتونم به قول فاطمه خواهر شوهر بازی در بیارم ولی حالا رفتارم در مقابل اون دختر با تاخیر بود به نظرم ذهنم رو درگیر یک مقایسه بیهوده کرده بودم اما دست خودم هم نبود

روح‌الله زد روی شونم و گفت

حالا که شوهرت نیست نمیخوای به منو مهمونم شام بدی ؟

نگاهش کردم و با لبخندی زورکی گفتم

میز آماده است از مهمونت دعوت کن تا من غذا رو بکشم

روح‌الله چشاشو تنگ کرد و آهسته گفت

از آیدا خوشت نیومده

سر تکون دادم و گفتم دختر خوبی به نظر میاد

روح الله گفت

میدونم اخلاقش طبق آداب و رسوم ما نیست ولی باید بهش حق بدیم اون چند سال اون خارج از کشور زندگی کرده

نفسمو بیرون فرستادم و پرسیدم

واقعاً ؟

روح‌الله سر تکون داد و گفت

ببخشید باید زودتر بهت میگفتم اما به نظرم این مسئله اهمیتی نداره مگه نه؟

دستی به صورتم کشیدم و با تاخیر گفتم

برو اینجا نمون نباید مهمانت رو تنها بزاری من غذا رو بکشم میام


دور یک میز نشسته بودیم و شکی خور مانند به جانم افتاده بود

برای آرام کردن خودم و دور کردن افکاراتم پرسیدم

آیدا جان پدر و مادرت که مخالفتی از این بابت که امشب مهمان ما هستی نداشتن

آیدت دست از خوردن کشید و گفت

نه راستش من در مورد روح الله و رابطه ‌مون خیلی قبل‌تر بهشون گفته بودم و اونها کاملا در جریان هستن

لبخند زدم و گفتم

تو هم عین فاطمه تک فرزند هستی؟

لبخندم رو پاسخ داد و گفت

بله من خواهر و برادری ندارم

روح الله گفت

خواهر داشتن نعمت بزرگی که انگار توی این جمع فقط نصیب من شده

گفتم

و من آتنا رو که فراموش نکردی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۵۲


روح‌الله خندید و گفت

جوونای جمعو گفتم آبجی

اخم ساختگی کردم و گفتم

سروش اگر اینجا بود باهات مچ مینداخت و بهت ثابت می کرد دود از کنده بلند میشه

آیدا گفت

اوه راستی استاد تشریف نمیارن؟

جای من فوری فاطمه گفت

بابا تو یکی از شهرهای اطراف کنگره داشته و امشب نمیاد

آیدا سر تکون داد و گفت

راستش امشب از این بابت استرس داشتم به نظرم خیلی جذابه که آدم خونه‌ی استادش دعوت بشه

روح الله گفت

البته که تو به خواست من و به دعوت خواهرم اتنه اینجایی

گفت

به هر حال اینجا خونه استاد پرآوازه دانشگاهه و خود تو هم یه جورایی اینجا مهمانی

روح الله به من نگاهی انداخت و گفت

آره یه مهمون قدیمی

گفتم

آیدا جان اینجا خونه روح الله هم هست ما هیچ چیز جدایی از هم نداریم روح الله برای من فقط یک برادر نیست عین پسر نداشتمه

ایدا  خنده ای کرد و گفت

به همین خاطره که روح الله همیشه از شما برام میگه مثل اینکه شما همیشه پشتیبانش هستین

گفتم

برای من همیشه موفقیت روح الله شرط بوده اما تلاش خودش باعث شده یک آقا مهندس مقتدر بشه

آیدا به یکباره موضوع رو تغییر داد و گفت

راستی شما دیگه تدریس نمیکنید؟ شنیدم در گذشته معلم خیلی خوبی بودین

نمیدونم چرا کلمه گذشته توی حرف هاش بیشتر برام خودنمایی کرد به همین خاطر بی اختیار پرسیدم

گذشته؟ از کی شنیدی ؟

شونه ای بالا انداخت و گفت

خب معلومه از روح الله

لبم رو جدیدم و گفتم

بر خلاف سروش من به بازنشستگی احتیاج داشتم به نظرم وقت استراحت من رسیده

فاطمه گفت

البته مامان یک کارگاه قالی بافی داره که این روزها میره اونجا و اونجا سرگرمه

ایدا گفت

خیلی خوبه پس معلوم هنوز هم سخت کوش هستین

حرفاش کلافم کرده بود

طوری در موردم حرف می زد انگار غیر از تعاریف روح‌الله شناخت اجمالی در موردم داره و این به شک ذهنیم دامن می‌زد

روح‌الله قاشق رو گذاشت توی بشقاب خالی مقابلش و گفت

مثل همیشه عالی ممنون آبجی

به آید نگاه کرد و گفت

غذاهای آتنه تنها غذاهایی که تعریف نشدنی

آیدا ابرویی بالا انداخت و گفت

همینطوره خیلی خوب بود ممنون عاطی خانوم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام محیاجانم‌خوبی عزیزم؟گل پسرت خوبه الحمدلله،؟چطوره بهتر شده؟

سلام عزیزم ممنون

 نمی‌دونم واقعا چی بگم از هفته پیش چهارشنبه خوب بود بچه‌ام اما شبش بشدددت تب کرد پایین بیا هم نبود بردمش اورژانس خیلی اذیت شد خلاصه😭

الهی هیچ بچه‌ای مریض نشه 

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
جذاب میشه😉

سلام عزيزم خدا قوت 

ممنون و متشكرم بخاطر زحماتتون

ولي به نظرم داستان خيلي بي مقدمه و بد پَريد از يه زمان به زمان ديگه و تغيير زمانش بي مقدمه جذابيتش خيلي كم كرد و حالت تخيلي و غير قابل باور بهش داد اصلا از دنياي اون داستان جالب جدا شد. 

عذر ميخوام بعضى كلمات رو همش اشتباه مينويسيد مثل افكار

افكار جمع فكر هست و نبايد (ات) جمع بهش اضافه كنيد خودش جمع هست. 

بازم عذر ميخوام براى اينكه اشكالاتتون برطرف بشه زياد كتاب بخونيد چون بعضى كلمات اشتباه مينويسيد حالا بين داستان اگه نارحت نميشيد به اين اشكالات اشاره ميكنم. 

دوباره هم كمال تقدير و تشكرم رو اعلام ميكنم. 

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
سلام عزیزم ممنون  نمی‌دونم واقعا چی بگم از هفته پیش چهارشنبه خوب بود بچه‌ام اما شبش بشدددت تب ...

ای خدا عزززیزدلم پسرگلم،چیزی نیست قربونت نگران نباش شاید دندون دربیاره یااینکه سرماش شده باشه به هرحال خیلی ناراحت شدم،ان شاالله خوب خوب میشه،امین الهی هیچ جگرگوشه ایی مریض نشه

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792