2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۴۳


وقتی تا کسی که براش دست بلند کرده بودم مقابلم ایستاد بهش نگاه کردم

به مردی که کت شلوار دومادی به تن کرده بود و شاهد شتاب من برای کمک به کسی بود که زخمش زده بود

چند ثانیه بیشتر نبود اما با خودم کلنجار رفتم که سوار شم اما نتونستم،نتونستم از احساس مردی گذر کنم که من هم دوستش داشتم


ساک رو گرفتم سمتش و گفتم

نمیتونم از امشب بگذرم اما دلمم نمیخواد قاتل همبازی بچگیام باشم بهش قول دادم این کیف رو بهش میرسونم

با تاخیر ساک رو از دستم گرفت اما چیزی هم نگفت


همین که برگشتم خونه عزیز شاکی اومد سمتم و پرسید

کجا رفته بودی؟

سرمو پایین انداختم خواستم حقیقت رو به عزیز بگم به همین خاطر نفسی گرفتم و گفتم

رفته بودم خونه ی ....

مریم فوری از پشت سر عزیز گفت

خونه ما

من ساکت شدم که عزیز برگشت به مریم نگاه کرد

مریم لبه پله نشست و با نفس راحتی که با دیدن من بیرون می فرستاد گفت

راستش من قرصی که دکتر گفته بعد از ناهار بخورم رو فراموش کردم عاطفه تا فهمید جنگی رفت خونه ما

عزیز رفت سمت مریم و پرسید

حالت خوبه مادر؟

مریم که حسابی بابت رفتن و نرفتن با من جدل کرده بود بی انرژی گفت

اگر این عاطفه بزاره خوبم


با دلهره اما با کمک آتنا و مریم تقریبا آماده شده بودم که مهمون ها از راه رسیدن

هیچکس جز خودم نمی دونست من دومادو فرستاده بودم پی چکاری

ساعت ۸ که شد همه اومده بودن جز خانواده مرندی

خنده و صحبتهای بقیه از نگرانیم کم نمی‌کرد بلکه دقیقه به دقیقه نگران ترم میکرد

آتنا به ساعت نگاهی انداخت و اهستع گفت

به نظرت دیر نکردن؟

همون لحظه عزیز همونطور که استکان های خالی رو جمع کرده بود وارد آشپزخونه شد

آتنا اهسته دوباره حرفشو تکرار کرد و گفت

عزیز به نظرتون دیر نکردن ؟

عزیز به من نگاه عاقلانی انداخت و گفت

شاید عاطفه بدونه

آتنا فوری نگاهم کرد و متعجب پرسید

عاطفه؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴۴


عزیز جلوتر اومد و جدی گفت

امشب یه چیزی تو دلته که آرومو قرارو ازت گرفته بعد اون تلفن درست عین روزی که حسین نجار زنگ زد و منو آشفته حال کرد بی قراری

لبمو خیس کردم و زیر لب گفتم

من کاری نکردم عزیز

عزیز که خوب میدونست من دروغ میگم اه بلندی کشید و گفت

خدا کنه همینطور باشه

تا عزیز رفت آتنا دستمو فشرد و گفت

عزیز راست میگه تو امشب یه چیزیت هست بگو چیکار کردی

نکنه جا زده باشی

با ترس و غمگین بع آتنا نگاه کردم که آتنا نگران گفت

بگو چیکار کردی عاطفه

آبرومونو پیش این خ مهمون نبرده باشی عزیز رو روسیاه نکرده باشی

صورتمو پوشوندم و گفتم

اشتباه کردم سروش رو فرستادم پی فریبرز

اتنا تا حرفم رو شنید کوبید روی گونه اش و گفت

وای خاک بر سرم

عاطفه،عاطفه تو چه غلطی کردی

بی حال روی صندلی نشستم و گفتم

کاش دستم می‌شکست و اون تلفن رو نمی‌داشتم

آتنا دوباره به صورتش چنگ انداخت و گفت

وای خدایا تویی بی عقل شب نامزدیت چه کار کردی

با بغض گفتم

آتنا اگه دوباره با هم درگیر شده باشن چی ؟

آتنا عصبی مشتش رو توی هوا تکون داد و گفت

هر بلایی سر سروش بدبخت بیچاره که دل به دل تو داده بیاد مقصرش تویی

چشام پر از اشک شد و گفتم

نه خدا نکنه

آتنا گفت

چیه حالا که فرستادیش توی آتیش دلت براش سوخته؟

تا صدای زنگ در بلند شد فوری امیدوار گفتم

خودشه


درسته خانواده مرندی بودن

رقیه خانم مائده سیامک زهرا همشون بجز سروش

رقیه خانوم که تشویش صورت خندانش رو فرا گرفته بود بغلم کرد و کنار گوشم آهسته گفت

ببخشید عزیزم سروشم الانا میرسه

قطره اشکم چکید روی روسریش اون نمی‌دونست این خود من بودم که باعث نیومدن سروش بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴۵


چهره های نگران از نبود سروش پشت هیاهوی نمایشی پنهان شده بود و به قول آتنا مقصر همه اینها من بودم

با قلبی نگران و حس عذاب وجدانی وصف ناپذیر به اتاقم پناه بردم

به آسمون دست ساز اتاقم چشم دوختم و آهسته گفتم

کاش امشب ستاره درخشان این آسمون تو باشی

نمیدونم چقدر گذشته بود که دیگه صدای مهمونها رو میشنیدم که واضح سراغ سروش رو می گرفتن و این آقای مرندی بود که پاسخ هایی برای رد گم کنی می داد برای دلگرم کردن بقیه از اومدن قطعی سروش

با اشک پرده رو کنار زدم پنجره رو باز کردم تا نفسی بگیرم

تصمیمم رو گرفته بودم باید به بقیه اعتراف میکردم سروش کجاست

گناه من نباید خانواده‌ها رو بیشتر از این نگران می کرد به خصوص رقیه خانوم رو که یک مادر بود

چشم روی هم گذاشتم و مصمم برای گفتن حقیقت نفسی گرفتم اما همین که خواستم از پنجره فاصله بگیرم سروش رو ایستاده مقابل چارچوب در دیدم

بی قرارتر از روز بیمارستان برای به هوش اومدنش آهسته صداش زدم که جلوتر اومد اما بازم بی هیچ حرفی فقط گذرا نگاهم کرد


اونشب وقتی منو سروش بعد از اونهمه ماجرای تلخ و مشکل کنار هم نشستیم حس هیجان انگیزی نداشتم

از خودم دلخور بودم و اینو خوب میدونستم که سروش هم همین حس رو داره

لبخندی که به لب داشت هیچ شبیه قبل نبود غمگین و البته برای من معنادار بود

حتم داشتم با اون همه تلاشی که کرده تصوری جزء این از اون شب داشت

تلاشش رو با درخواست احمقانه‌ام نادید گرفته بودم و شب نامزدیمون رو با خاطره‌ای تلخ براش به جا گذاشتم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴۶


دلم میخواست میتونستم باهاش حرف بزنم اما اون چهره گرفته که سعی در خوب نشان دادن داشت مانعم میشد

هر دو ساکت و گرفته کنار هم نشسته بودیم تا برای هم بشیم

طولی نکشید که با صدایی آرام و پر از بغض با دلی گرفته و قلبی پر از دلجویی بله رو با نگاه در چشمان عزیز و البته پدر و مادرم به سروش گفتم و امیدوار بودم بعد از اون بتونم فرصتی پیدا کنم برای بخشش اونم از جانب کسی که حالا همسرم شده بود


بچه های مدرسه تنها کسانی بودن که اون شب صحبت و البته خنده های دروغین سروش رو داشتن

با اینکه دیگه به عقد هم در اومده بودیم اما بازم هیچ حرکت و رفتار خوشحالی از سمت سروش عایدم نشده بود


سرزنش های گاه و بی گاه آتنا با دیدن رفتار قابل تشخیص سروش برام تمومی نداشت حتی زمانی که با دوربین آقا حجت ازمون عکس میگرفت

راستش ترسیده بودم

از اینکه احساس سروش رو که حالا محرمم شده بود نداشته باشم از اینکه دیگه لبخند و صدای آرومش رو برای خودم نداشته باشم از این که شریک زندگیم منو بابت اون درخواست نبخشه

بغض کرده بودم و هیچ جوری نمی تونستم رفتارش رو هضم کنم یا حداقل نادیدش بگیرم تا زمانی که فرصت توضیح داشته باشم


وقت شام سفره هایی که عزیز حسابی زحمتشو کشیده بود توی حیاط پهن شده بود و همه‌ی مهمون ها دور تا دور سفره نشسته بودن و چیزی نخورده از عزیز متشکر بودن که عزیز توی آشپزخونه یه دیس غذا دست سروش که در حال کمک بود داد و گفت

برای شما  توی اتاق عاطفه سفره پهن کردم

با شنیدن حرف عزیز نگاهمون بهم تلاقی شد من خجالت زده خودم رو سرگرم چیدن لیوان‌ها کردم اما سروش گفت

بله ممنون

مائده لیوان‌ها رو از دستم گرفت و گفت

عروس که شب نامزدیش کار نمیکنه بده من لیوات هارو میبرم

رقیه خانوم لبخند پهنی زد و گفت

برو عروس قشنگم برو شام تو بخور

تا به عزیز نگاه کردم همونطور که واضح اونم ازم دلخور بود گفت

مائده راست میگه فقط دو تا لیوان برای خودتون ببر تو اتاق

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴۷

با تردید دستگیره رو باز کردم و وارد اتاق شدم

سفره کوچیک و رنگارنگی اونجا پهن شده بود اما خبری از سروش نبود

کنار سفره نشستم و به غذاها چشم دوختم که سروش همونطور که آستین هاشو پایین می‌کشید وارد اتاق شد

بی دلیل نگاهم رو ازش دزدیدم که درست مقابل نشست

برام غذا کشید و گفت

بسم الله بفرما

نمیتونستم بی تفاوت باشم قبل اینکه چیزی بخوره بی مقدمه پرسیدم

پشیمون شدی؟

کوتاه خندید اما سریع لبخندش جمع شد و گفت

شاید قسمت بوده امشب اینطوری بگذره

گفتم

حق داری ازم دلخور باشی اما می خوام دلیل کارم رو بدونی

نگاهم کرد و گفت

در موردش صحبت نکنیم هان؟ چطوره؟

گفتم

ولی من نمیخوام شما رو...

بغض بی جامو فرو خوردم و گفتم

از وقتی برگشتی انگار یک آدم دیگه شدی

فقط گفت

ببخشید

گفتم

این رو نگفتم که عذرخواهی کنی اونی که باید ببخشه من نیستم درسته من اشتباه کردم اما برای اشتباهم دلیل داشتم

با آرامش اما کوتاه گفت

میدونم

کلافه گفتم

میشه خواهش کنم اینطوری حرف نزنی؟

لبخند کمرنگی زد و گفت

شام بخوریم؟

نمیدونم چم شده بود اما حس میکردم هر آن ممکنه بغضم بترکه شاید زیاده خواهی بود اما دلم رفتار و گفتار سروش همیشگی رو میخواست

با مکث و سکوتی که بینمون شده بود دستش رو سمتم دراز کرد چشم برهم زد و گفت

بیا فراموشش کنیم

با تردید اما دستم رو توی دستش گذاشتم و اشک هام سرازیر شد...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

بچه ها انگاری ماهان داره دندون کرسی در میاره سه روزه تب خیلی خیییلی شدید داره و کاملا بی اشتهاست بچه های شما هم این‌طوری بودن؟ دکتر بردم گفت ویروسه از مهد گرفته اما هیچ علائمی جز همین تب و بی اشتهایی نداره وقتی هم هیچی نمیخوره نمی‌تونم بهش دارو بدم تبش کنترل شه چند باری شیافش کردم اما اونم تبشو کم میکنه رو۳۸،۳۹ قطعش نمی‌کنه 

اگه راه حلی دارین راهنماییم کنید توروخدا😭

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
بچه ها انگاری ماهان داره دندون کرسی در میاره سه روزه تب خیلی خیییلی شدید داره و کاملا بی اشتهاست بچه ...

چند وقتشه؟ شاید تب سنجاقک هس بعد سه روز بدنش دونه میریزه بیرون تبش میاد پایین خوب میشه

دختر منم اینجور شده بود قبلا

فقط مایعات آب هویج آب پرتقال سوپ سبزیجات بهش بده درحد کم هم خورد اشکال نداره

بچه ها انگاری ماهان داره دندون کرسی در میاره سه روزه تب خیلی خیییلی شدید داره و کاملا بی اشتهاست بچه ...

عزیزم من که اصلا بچه ندارم که تجربه ای در این مورد داشته باشم،

انشالا هیچی نیست تقویتش کن زود خوب میشه...

سوپ پر ملات واسش درست کن بریز تو مخلوط کن یا با قشق یا سرنگ کم کم بده بخوره، شیر موز هم خیلی خوبه همینجوری درست کن بهش بده، گرسنه نمونه طفلی...


تا در طلب گوهر کانی، کانی                                                                        تا در هوس لقمه نانی، نانی                                این نکته رمز اگر بدانی، دانی                                                                      هرچیز که در جستن آنی، آنی
چند وقتشه؟ شاید تب سنجاقک هس بعد سه روز بدنش دونه میریزه بیرون تبش میاد پایین خوب میشه دختر منم این ...

دندونش زیر لثه متورم شده و درد میکنه ۴ سال و نیمه است خداروشکر امروز تبش کمتر شده

ممنونم ازت عزیزم🌷

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
عزیزم من که اصلا بچه ندارم که تجربه ای در این مورد داشته باشم، انشالا هیچی نیست تقویتش کن زود خوب م ...

عزیزم مرسی ازت خیلی گلی🧡

خداروشکر امروز بهتره 


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
بچه ها انگاری ماهان داره دندون کرسی در میاره سه روزه تب خیلی خیییلی شدید داره و کاملا بی اشتهاست بچه ...

عزیزم ویروسه .اکثر بچه ها درگیرشن. یه هفته طول میکشه  .مایعات اگه بخوره خیلی زودتر خوب میشه که متاسفانه بچه ها مخالفت می کنند

......

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز