💬۲۴۳
وقتی تا کسی که براش دست بلند کرده بودم مقابلم ایستاد بهش نگاه کردم
به مردی که کت شلوار دومادی به تن کرده بود و شاهد شتاب من برای کمک به کسی بود که زخمش زده بود
چند ثانیه بیشتر نبود اما با خودم کلنجار رفتم که سوار شم اما نتونستم،نتونستم از احساس مردی گذر کنم که من هم دوستش داشتم
ساک رو گرفتم سمتش و گفتم
نمیتونم از امشب بگذرم اما دلمم نمیخواد قاتل همبازی بچگیام باشم بهش قول دادم این کیف رو بهش میرسونم
با تاخیر ساک رو از دستم گرفت اما چیزی هم نگفت
همین که برگشتم خونه عزیز شاکی اومد سمتم و پرسید
کجا رفته بودی؟
سرمو پایین انداختم خواستم حقیقت رو به عزیز بگم به همین خاطر نفسی گرفتم و گفتم
رفته بودم خونه ی ....
مریم فوری از پشت سر عزیز گفت
خونه ما
من ساکت شدم که عزیز برگشت به مریم نگاه کرد
مریم لبه پله نشست و با نفس راحتی که با دیدن من بیرون می فرستاد گفت
راستش من قرصی که دکتر گفته بعد از ناهار بخورم رو فراموش کردم عاطفه تا فهمید جنگی رفت خونه ما
عزیز رفت سمت مریم و پرسید
حالت خوبه مادر؟
مریم که حسابی بابت رفتن و نرفتن با من جدل کرده بود بی انرژی گفت
اگر این عاطفه بزاره خوبم
با دلهره اما با کمک آتنا و مریم تقریبا آماده شده بودم که مهمون ها از راه رسیدن
هیچکس جز خودم نمی دونست من دومادو فرستاده بودم پی چکاری
ساعت ۸ که شد همه اومده بودن جز خانواده مرندی
خنده و صحبتهای بقیه از نگرانیم کم نمیکرد بلکه دقیقه به دقیقه نگران ترم میکرد
آتنا به ساعت نگاهی انداخت و اهستع گفت
به نظرت دیر نکردن؟
همون لحظه عزیز همونطور که استکان های خالی رو جمع کرده بود وارد آشپزخونه شد
آتنا اهسته دوباره حرفشو تکرار کرد و گفت
عزیز به نظرتون دیر نکردن ؟
عزیز به من نگاه عاقلانی انداخت و گفت
شاید عاطفه بدونه
آتنا فوری نگاهم کرد و متعجب پرسید
عاطفه؟