2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

💬۲۴۰


گوشی رو برداشتم و گفتم

بله؟

صدای زنانه‌ای از اون ور خط گفت

بیا آقا بیا انگار خودش اومد

تا فریبرز با نفس نفس و آهسته گفت

عاطفه

قلبم فرو ریخت ترسیده به عزیز که دورتر ایستاده بود نگاه کردم که فریبرز گفت

عاطفه تورو خدا گوش کن ببین چی میگم

اول اینکه طوری رفتار کن که کسی متوجه نشه من زنگ زدم

همچنان ساکت بودم که گفت

عاطفه میشنوی یه چیزی بگو

صدامو بی جهت صاف کردم و گفتم

میشنوم

عزیز اشاره کرد که کیه

گوشی رو کنار گرفتم و به اجبار به دروغ گفتم

خواهرزاده ناهیده

فریبرز گفت

عاطفه یه چیزی ازت می خوام فقط تورو روح اقات نه نیار

من گیر افتادم میفهمی

دنبالمن به هیچکسم نمیتونم زنگ بزنم به هیچکس اعتماد ندارم الا تو

نفسی گرفت و گفت

کمکم می کنی؟

بازم جوابی دریافت نکرده که با عجله گفت

عاطفه من الان تو خیابونم هر آن ممکنه ردمو بزنن و پیدام کنن

اینایی هم که دنبالمن آدم های خطرناکین اینو میفهمی؟

اگه گیرم بیارن میکشنم

با صدای آهسته گفتم

چرا اینکارو کردی ؟

شاکی گفت

عاطفه الان وقت این حرفها نیست تو فقط بگو کمکم می کنی یا نه

اگه بگی نه الان قطع می کنم

جواب ندادم که با مکث گفت

باشه.

باشه باشه کمکم نکن اما روزای بچگی منو یادت نره اون حس برادرانه که ازش دم میزدی

تا خواست قطع کنه با دلسوزی احمقانه‌ای گفتم

باشه

انرژی گرفته گفت

میدونستم میدونستم نه نمیگی

حالا ببین عاطفه خوب گوش کن ببین چی میگم

باید بری خونه قدیمیمون کلید شو اکبر آقا داره تو انباری بارها جنس های جدید شو میزاره برو بهش بگو من گفتم کلید و ازش بگیری کلید رو که گرفتی میری توی خونه گوشه باغچه کنار بوته گل رز صورتی که دوستش داشتی اونجا رو نیم متری می کنی یک کیف چال کردم اونجا یه ساک دستی مشکی اونو بر می داری برام میاری خیابان طالقانی کنار دکه تلفن  مدرسه راهنماییم یادته که فقط بجنب عاطفه من وقت زیادی ندارم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴۱


اون ساک قبل تاریکی هوا باید به دستم رسیده باشه تا بتونم جون سالم به در ببرم

شوکه از شنیدن این حرفا دستمو به دیوار زدم که فریبرز گفت

مرگ و زندگی من امروز دست تو عاطفه میتونی قبول نکنی اما یادت نره اگه اونا منو بدون ساک پیدا کنن میکشن

من هنوزم بهت ایمان دارم عاطفه به دل مهربونت به وجدانت میدونم تو نمیتونی قاتل من باشی

دوباره نفسی گرفت و گفت

منتظرتم عاطفه


شاید برای من سخت ترین انتخاب اون روز بود

خیلی سخت تر از انتخاب رفتن به روستا خیلی سخت تر از انتخاب ازدواج با سروش

نمیدونم اینکه به فریبرز گفته بودم باشه درست بود یا اشتباه فقط اینو میدونم نمی تونستم راحت از صدای لرزانش پشت خط وقتی گفت تو نمیتونی قاتل من باشی بگذرم


تیک تاک ساعت هر ثانیه که میگذشت شرایط رو برام سخت تر می کرد

مریم هیچ جوره حاضر نبود همراهیم کنه و هر لحظه ممکن بود مهمون ها از راه برسن

تکاپوی تمام نشدنی خانوادم،دیدن اون سفره عقد زیبا که با هنر بیکران عزیز چیده شده بود

اون لباس بلند سفید منجوق دوزی شده،حتی یادآوری چهره سروش درمن می تازید تا مانع رفتنم برای کمک به فریبرز بشه

عاقلانه نبود اما من از دیوار حصار شده مریم برای نرفتن وقتی عزیز در اون لحظات آخر سخت مشغول بود گذشتم


اون روز وقتی پا توی کوچه گذاشتم پر بودم از هراس پر بودم از ترس،ترس از انجام کاری جبران ناپذیر

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴۲


با گریه‌ای بی امان اون باغچه رو میکندم

باغچه حیاطی که روزهای خوش کودکیم اونجا گذشته بود

صدای خنده های مشتاق بچگیمون توی گوشم می پیچید و انگار بهم توان میداد تا اون ساک رو پیدا کنم
خسته از تجسسی تموم نشده نشستم
با سر آستینم صورت خیسمو پاک کردم تا دیده درستی داشته باشم
غمگین به آسمون نگاه کردم
به آسمونی که غروب خورشید زنگ اخطار رو میزد

با دستهای ناتوان بالاخره اون ساک
رو از دل خاک بیرون کشیدم و با سر و وضع آشفته و گِلی به اون خونه به خونه آقای شاکری به خونه فریبا به خونه ای که ۱۰ سال روزها و شب های خوب و خوشی اونجا گذرونده بودم چشم دوختم و زیر لب زمزمه کردم

قسم میخورم این آخرین دیدار و یادآوری گذشته باشه


گریان و نگران تا از خونه بیرون زدم صداش مثل همیشه آروم اما اینبار واضح شکسته گفت

عاطفه

ایستادم

سوز اون صدا هر آن ممکن بود قلبم رو محکوم به نرفتن کنه

برگشتم سمتش اما چشم روی هم گذاشتم و آهسته گفتم

باید برم

شوک بود اما پرسید کجا؟

با بغض گفتم

میدونم که مریم گفته کجا

همونطور که بهت زده نگاهم می‌کرد کوتاه سر تکون داد و گفت

گفت ولی من،من باور نکردم

گفتم

باید کمکش کنم

فوری پرسید

به کی ؟

شرمنده گفتم

به همبازی بچگیم به کسی که جای یک برادر بوده ببخشید اما من نمیتونم ۱۰ سال گذشته رو کنار بزارم و ساده از درخواست کمکش بگذرم

عمیق توی چشمام زل زد و با صدایی گرفته طوری که تا بحال ازش نشنیده بودم پرسید

میتونی از امشب بگذری؟

دوباره چشمامو بستم که گفت

نگام کن عاطفه

طبق دستورش با تردید نگاهش کردم و گفتم

منو ببخش

دستشو گذاشت روی زخم پهلوش و با تاخیر با نفسی که بیرون فرستاد گفت

برو

یک قدم برداشتم اما دوباره برگشتم سمتش و با اشک گفتم

اون غول بی شاخ دم یک فرشته نجاته منم دزد احساسش...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
عزیزززم ببخشید این چند روز درگیر تدارک مهمونی تولد برای آقای همسرم که بیش از حد باهوشه به همین خاطر ...

ان شاالله همیشه سالم باشند و تولدشون هم مبارک باشه.

بعد تولدشون ان شاالله بشه برامون پارت بیشتری بذارین تا ببینیم ماجرای آقا سروش به کجا می رسه.

 واسه شفای کوچولوم هر تعدادی که دوست داشتین صلوات بفرستین http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=878483
ان شاالله همیشه سالم باشند و تولدشون هم مبارک باشه. بعد تولدشون ان شاالله بشه برامون پارت بیشتری بذ ...

ممنون عزیزم تشکر🌷

چششم اما چرا فکر کردم شاکی ازم🥺

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ممنون عزیزم تشکر🌷 چششم اما چرا فکر کردم شاکی ازم🥺

سلام گل قشنگم

تولدت همسرتون کللللی مبارک باشه و عشقتون پایدار

من فضولی میکنم و جای دوست عزیزمون میگم چون بوخدا خیییلی طول کشید😭😭 

من هر بار باید ۵ ۶ تا پارت برگردم عقب تا برم توی حس داستان عزیزم

بوس به کله ات مهربون

سلام گل قشنگم تولدت همسرتون کللللی مبارک باشه و عشقتون پایدار من فضولی میکنم و جای دوست عزیزمون می ...

دقیقا

خودم این داستان رو خیلی دوست دارم و بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم دقیقا همین جوری هست که شما عزیز دل گفتین

 واسه شفای کوچولوم هر تعدادی که دوست داشتین صلوات بفرستین http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=878483
سلام گل قشنگم تولدت همسرتون کللللی مبارک باشه و عشقتون پایدار من فضولی میکنم و جای دوست عزیزمون می ...

ممنون عزیزم🌷

ببین من خودم خیلی رو این موضوع حساس بودم دیگه شما که منو میشناسی حتما روز پارت گذاری ۱۰ پارت میزاشتم اما داستان‌های قبلی فرق می‌کرد من اونهارو کامل نوشته بودم فقط میومدم پارت گذاریشون می‌کردم این داستانو یه صفحه بنویسم پارتشم میزارم دلم نمیخاد داستانی که از اول به دل نشسته بخاطر نبود وقت من برای نوشتن سر تهش هم بیاد و تموم شه.

میدوونم چقدر بمن و نوشته هام لطف دارین بهتون حق می‌دم این کوتاه کوتاه خوندن ممکنه چقدر اذیتتون کنه اما می‌خوام یه خورده دیگه صبوری کنید تا داستانو خوب پیش ببرم نه هول هولکی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
عزیزززم ببخشید این چند روز درگیر تدارک مهمونی تولد برای آقای همسرم که بیش از حد باهوشه به همین خاطر ...

سلام محیا جانم تولدهمسرتونو تبریک میگم ان شاالله سالیان سال باخوشی و درکنار هم تولد بگیرین و ارزوهاتو بشن خاطره،

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

سلام محیا جونم 

تولدت آقا مصطفی بهتون تبریک میگم ان شاءالله تولد ۱۲۰ سالگیش🌹🌹🌹

محیایی ما بچه های خوبی هستیم سری بعد به جای کیک تولدی ،پارتهای بیشتری برامون بفرست😉

دورهمی خوبی داشته باشین بهتون خوش بگذره🌺

......

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز