💬۲۴۰
گوشی رو برداشتم و گفتم
بله؟
صدای زنانهای از اون ور خط گفت
بیا آقا بیا انگار خودش اومد
تا فریبرز با نفس نفس و آهسته گفت
عاطفه
قلبم فرو ریخت ترسیده به عزیز که دورتر ایستاده بود نگاه کردم که فریبرز گفت
عاطفه تورو خدا گوش کن ببین چی میگم
اول اینکه طوری رفتار کن که کسی متوجه نشه من زنگ زدم
همچنان ساکت بودم که گفت
عاطفه میشنوی یه چیزی بگو
صدامو بی جهت صاف کردم و گفتم
میشنوم
عزیز اشاره کرد که کیه
گوشی رو کنار گرفتم و به اجبار به دروغ گفتم
خواهرزاده ناهیده
فریبرز گفت
عاطفه یه چیزی ازت می خوام فقط تورو روح اقات نه نیار
من گیر افتادم میفهمی
دنبالمن به هیچکسم نمیتونم زنگ بزنم به هیچکس اعتماد ندارم الا تو
نفسی گرفت و گفت
کمکم می کنی؟
بازم جوابی دریافت نکرده که با عجله گفت
عاطفه من الان تو خیابونم هر آن ممکنه ردمو بزنن و پیدام کنن
اینایی هم که دنبالمن آدم های خطرناکین اینو میفهمی؟
اگه گیرم بیارن میکشنم
با صدای آهسته گفتم
چرا اینکارو کردی ؟
شاکی گفت
عاطفه الان وقت این حرفها نیست تو فقط بگو کمکم می کنی یا نه
اگه بگی نه الان قطع می کنم
جواب ندادم که با مکث گفت
باشه.
باشه باشه کمکم نکن اما روزای بچگی منو یادت نره اون حس برادرانه که ازش دم میزدی
تا خواست قطع کنه با دلسوزی احمقانهای گفتم
باشه
انرژی گرفته گفت
میدونستم میدونستم نه نمیگی
حالا ببین عاطفه خوب گوش کن ببین چی میگم
باید بری خونه قدیمیمون کلید شو اکبر آقا داره تو انباری بارها جنس های جدید شو میزاره برو بهش بگو من گفتم کلید و ازش بگیری کلید رو که گرفتی میری توی خونه گوشه باغچه کنار بوته گل رز صورتی که دوستش داشتی اونجا رو نیم متری می کنی یک کیف چال کردم اونجا یه ساک دستی مشکی اونو بر می داری برام میاری خیابان طالقانی کنار دکه تلفن مدرسه راهنماییم یادته که فقط بجنب عاطفه من وقت زیادی ندارم