💬۲۷۵
تازه اسماعیل رو بدرقه کرده بودم که فاطمه روی راه پله ایستاد و گفت
مامان
در و بستم و بدون اینکه نگاهش کنم رفتم داخل خونه دنبالم اومد وسایلی که دستش بود رو روی کانتر آشپزخونه گذاشت و گفت
اینا همهی اون چیزایی که اون بهم داده دعوتنامه بلیط هدیه...
بی توجه کیفمو برداشتم داشتم چادرمو سر میکردم که فاطمه مقابلم ایستاد و گفت
مامان نگام کن
نگاش نکردم دل نداشتم صورت خیس شو ببینم
روی صورتم دست کشیدو گفت
میشه نگام کنی تو رو خدا
تا با تردید نگاهش کردم بغلم کرد و گریهاش شدت گرفت
طول کشید اما اونو بخودم فشردم و زمزمه کردم
گریه نکن دخترم
با حالی گرفته از تعریف همهی گذشته برای فاطمه راهی شدم سمت کارگاه
صداهای ایجاد شده از بافت قالی منو از حال درونیم دور می کرد
چشم دوخته بودم به نقش ترنج قالی مقابلم و غرق صداها بودم که کسی روی شونم ضربه زد و کوتاه گفت
سلام
درست نمیدونستم صدایی که شنیدم درسته بوده یا نه به همین خاطر فوری سر برگردونم و نگاش کردم
باورم نمیشد کسی که میبینم رفیق ۱۰ ساله نوجوانیم بود ؟
چشم روی هم فشردم تا مطمئن بشم اشتباه نمیکنم تا تشخیص بدم اون فریباست یا خاله
با لب بسته لبخندی زد و گفت
شناختی؟
هنوز نشسته در بهت داشتم وارسیش میکردم که اومد مقابلم و گفت
میشه بشینم؟
بدون جوابی از من روی صندلی مقابلم نشست و گفت
هنوزم عین گذشته مهمان نوازی یا نه؟
لحنش چیزی بود که تغییر نکرده بود با بغض گفتم
فریبا
خندید و گفت
قبلا باهوش تر بودی البته حقم داری این روزا هرکی منو میبینه دیگه نمیشناسه
خیلی شکسته شده بود خیلی حتی چندین برابر فریبرز
با یاداوری دیروز به خودم اومدم و گفتم
نقشه تون لو رفته اگه تو هم عین برادرت اومدی با حرفات آزارم بدی باید بهت بگم سخت در اشتباهی تاوان سختی های زندگی شماهارو من نباید بدم برادر و دختر من...
توی حرف اومد و گفت
برحلاف من تو هیچ تغییری نکردی عاطی