2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

💬۲۷۵


تازه اسماعیل رو بدرقه کرده بودم که فاطمه روی راه پله ایستاد و گفت

مامان

در و بستم و بدون اینکه نگاهش کنم رفتم داخل خونه دنبالم اومد وسایلی که دستش بود رو روی کانتر آشپزخونه گذاشت و گفت

اینا همه‌ی اون چیزایی که اون بهم داده دعوتنامه بلیط هدیه...

بی توجه کیفمو برداشتم داشتم چادرمو سر میکردم که فاطمه مقابلم ایستاد و گفت

مامان نگام کن

نگاش نکردم دل نداشتم صورت خیس شو ببینم

روی صورتم دست کشیدو گفت

میشه نگام کنی تو رو خدا

تا با تردید نگاهش کردم بغلم کرد و گریه‌اش شدت گرفت

طول کشید اما اونو بخودم فشردم و زمزمه کردم

گریه نکن دخترم


با حالی گرفته از تعریف همه‌ی گذشته برای فاطمه راهی شدم سمت کارگاه

صداهای ایجاد شده از بافت قالی منو از حال درونیم دور می کرد

چشم دوخته بودم به نقش ترنج قالی مقابلم و غرق صداها بودم که کسی روی شونم ضربه زد و کوتاه گفت

سلام

 درست نمیدونستم صدایی که شنیدم درسته بوده یا نه به همین خاطر فوری سر برگردونم و نگاش کردم

باورم نمیشد کسی که میبینم رفیق ۱۰ ساله نوجوانیم بود ؟

چشم روی هم فشردم تا مطمئن بشم اشتباه نمیکنم تا تشخیص بدم اون فریباست یا خاله

با لب بسته لبخندی زد و گفت

شناختی؟

هنوز نشسته در بهت داشتم وارسیش میکردم که اومد مقابلم و گفت

میشه بشینم؟

بدون جوابی از من  روی صندلی مقابلم نشست و گفت

هنوزم عین گذشته مهمان نوازی یا نه؟

لحنش چیزی بود که تغییر نکرده بود با بغض گفتم

فریبا

خندید و گفت

قبلا باهوش تر بودی البته حقم داری این روزا هرکی منو میبینه دیگه نمیشناسه

خیلی شکسته شده بود خیلی حتی چندین برابر فریبرز

با یاداوری دیروز به خودم اومدم و گفتم

نقشه تون لو رفته اگه تو هم عین برادرت اومدی با حرفات آزارم بدی باید  بهت بگم سخت در اشتباهی تاوان سختی های زندگی شماهارو من نباید بدم برادر و دختر من...

توی حرف اومد و گفت

برحلاف من تو هیچ تغییری نکردی عاطی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۶


چشم روی هم گذاشتم و گفتم

چرا اومدی اینجا ؟

کیفشو روی زمین گذاشت و گفت

برای گفتن خیلی حرفها

فوری گفتم

حرف هایی که دیگه مطمئنا ارزشی نداره

سر تکون داد و گفت

اتفاقاً ارزش داره حداقل برای من داره

به دار قالی خیره شد و با آه سوزناکی گفت

کاش اون شب به بابام اصرار نمیکردم همراهش بیایم خونه شما

مکثی کرد و با نگاه به من ادامه داد

شبی که کوثر خانم ناپدید شده بود  شبی که با شاهرخ اومدیم خونتونو عزیز خانم قالی دستبافی که جفتش رو بافته بودی داد بهم

با افسوس ادامه داد

راستش اندازه که تو از رفتن من از محل ناراحت بودی من نبودم من از اول موافق این بودم که بالا شهر نشین بشیم

اون روزا فکر میکردم رفتن به مدرسه اونور شهر باعث پیشرفت بیشتری میشه گرچه اون سال اصلاً فکرم پی درس و مشق نبود

عمه بهجتم قبل رفتن ما به اون خونه سالی یه بار به ما سر میزد اونم با هزار پیف و افاده وقتی رفت و آمدش به خونه جدیدمون بیشتر شد تعریف تمجیدشم از شاهرخ بیشتر شد

مکث کرده گفت

مثل اون موقع ها وقت داری بشینی پای حرفام؟

متعجب نگاش میکردم که لبخند زد و گفت

تغییر کردم چون مجبور به تغییر بودم زندگی اون سر دنیا تک و تنها اون طوری هم که من فکر میکردم راحت نبود

خندید خنده‌ای تلخ خنده‌ای غمگین کرد و گفت

همیشه بهم میگفتی.یادته میگفتی تو آخرش با این کارات نمیتونی دیپلمتم بگیری

من نتونستم اونجا ادامه تحصیل بدم فکرشو بکن اون همه تلاش اون همه برو بیا به مدرسه اونهمه درس خوندنای شبانه اون همه تقلب های قایمکی تهش شد هیچی


احساس کردم خیلی غمگین تر از چیزی که داره وانمود میکنه اما هنوزم در تعجب بودم چرا بعد این همه سال اومده بود و داشت از گذشت با من حرف می زد

ذهنمو خوند و گفت

برات از اول میگم چون آخرش خیلی تلخه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

💬۲۷۷


ادامه داد درسته نتونستم درسمو ادامه بدم اما رفتم دنبال آرزوهای طول و درازم شاهرخ بیشتر ساعات روز سر کار بود و من میتونستم آزادانه برم پی چیزهایی که می خواستم

ساکت شد اما یهو گفت

دیدی دیگه یه جایی آدم به خودش میاد و میگه خوب که چی این همه امکانات داری ولی تهش چی؟ صبح تا شب تنها بودم حتی بعضی شبا هم توی کشور غریب تنها صبح میکردم

دوباره ساکت شد انگار نفس تازه می کرد و ادامه میداد

گفت رفاقت ۱۰ سالمون برام تبدیل به تنفر شده بود اما خیلی وقتا دلتنگش می شدم از نامردی که در حقم کرده بودی نسبت بهت خیلی دل چرکین بودم ولی خب خاطرات قشنگی داشتیم که نمیتونستم فراموششون کنم

اون موقع ها از فرط دلتنگی شاهرخ یه چند وقت یکبار منو می آورد ایران یه ماه پیش خانواده میموندم خودشم برمی‌گشت

اون روزا فریبرز پر بود از عشق به تو

به هر راهی متوسل میشدم تا فکر تو از ذهنش دور کنم ولی اون از بچگی تو رو دوست داشت

بحث و جدل من باهاش بدتر هواییش میکرد تا جایی که دیگه دعوا سر تو کلاً فریبرز رو از من دور کرد و من بازم تورو مسبب این مشکل میدونستم

به صورتم خیره شد و گفت

تو همیشه یه آرامشی تو انجام کارهات داشتی که من نداشتم همیشه عجول بودم همیشه همه چیز رو با هم می خواستم همیشه آرزوهای محال داشتم همینم باعث شد سخت زمین بخورم

بغض کرده گفت

همزمان با شروع مشکلات زندگیم مامانم مریض شد بابام بازنشسته و فریبرز  تو اون اوضاع و احوال آشفته غرق رفیق بازی شد

قطره اشکی ریخت و گفت

وقتی یه زن دیگه رو توی خونم دیدم فقط بیست سالم بود

بیست سالم بود که فهمیدم شاهرخ یه زن دیگه داشته فهمیدم عمه بهجتم با اینکه میدونسته پسرش زن داره اومده خواستگاری من

من فقط بیست سالم که فهمیدم چه کلاهی سرم رفته

دعوا بین بابام و عمه‌ام عود کردن مریضی مامانم و خراب شدن زندگی من باعث شد از اون خونه هم اثاث کشی کنیم

بازم خنده غمگین و تلخی کرد و گفت

اونجا بود که حالتو روز اثاث کشی درک کردم انگار غم عالم نشسته بود توی دلم تو دلی که یه تو راهی داشت

یه بچه از شاهرخ که در حقم ناجوانمردی کرد یه نوه برای عمه‌ای که تمام بدی های دنیا رو در حقم کرد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷۸


اینقدر آزارم داد اینقدر اذیتم کرد اینقدر منو برای جدایی به دادگاه برد و آورد تا وقتی که به خودم اومدمو دیدم مامانم نیست رفت زیر خاک داداشم نیست افتاده زندان و بابامم افسرده کز کرده گوشه خونه

تند تند اشک ریخت و گفت

من آیدا رو با چنگ و دندون بزرگش کردم عاطفه اگه الان میبینی با فریبرز یکی شده گناه من نیست

۲۰ سال پیش من تو و حرفاتو باور نکردم ولی تو الان باورم کن

باور کن منه شکست خورده پی انتقام تصمیمات اشتباه خودم از تو نیستم

صورتشو پاک کرد و گفت

دیروز که حالو روز فریبرزو دیدم فهمیدم بازم تورو دیده

شاید من زیادی تعطیلم ولی تازه دیروز بود که فهمیدم چی به چیه

بلند شد و گفت

شاید عین گذشته حریف احساسات فریبرز نشم ولی حریف دختر خودم میشم

مطمئن باش دیگه سمت آیدا به زندگیت آسیبی نمی‌رسه

کیفشو  برداشت و خواست بره که بی ارده گفتم

صبر کن

نگاهم کرد که گفتم

هنوز مهمان نواز خوبی‌ام دلم نمیخواد مهمونم بدون خوردن چایی از اینجا بره


دیدن یه رفیق ۱۰ ساله ای که رفاقتش طی یه سری اتفاقات تلخ از دست رفته بود نمیتونست مانع به آغوش کشیدنش بشه

فریبای ۱۷ ساله‌ای که پر بود از هوای تو خالی آرزو پر بود از شیطنت و جاهلیت

اما کسی که اونجا تو اون لحظه توی آغوش من جای گرفته بود و شونه هاش از فرط گریه های بی امانش میلرزید فریبای ۱۷ساله نبود

یه زن بود

یه زن پر از تجربه. تجربه های تلخ و شیرین

درد مشترکی بینمون بود حالا که هر دو مادر بودیم درد نداشتن وجود پر برکت مادر رو خوب می فهمیدیم

نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت ولی اون ته ته قلبم هنوز برای رفیق ۱۰ ساله‌ام میتپید

با همه اتفاقات ناخوشایندی که شاید اگر اتفاق نمی افتاد زندگی رو برای هردومون قشنگتر میکرد

افسوس برای اون روزهای خوبی که ساخته نشده از دست رفته بود...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬پایان


افتتاحیه مطب اسماعیل بعد از ماه‌ها دوندگی اولین جایی بود که سروش و فریبا بعد از سال ها همدیگر رو دیدن

شاید زیبا به نظر نمی‌رسید ولی جای منو فریبا توی اون ملاقات برخلاف ۲۰ سال پیش عوض شده بود

جایگاه هر کدوم از ما رو گذشته بینمون، بین ما سه نفر تغییر داده بود

گذشته‌ای که حتی در زندگی بچه هامون هم بی تاثیر نبود

درسته فریبا سختی‌های زیادی توی زندگی با شاهرخ کشیده بود اما ورود احمد پسر همکار آقای شاکری که همون روزها هم خاطر خواه و خواستگار فریبا بود حالا به زندگیش رنگ و لعاب جدیدی داده بود

احمد فریبا رو دوست داشته و حالا هم معلوم بود چیزی از این دوست داشتن کم نشده

اون روز توی مطب جدید اسماعیل هر کدوم از ما تو یه نقطه از زندگی ایستاده بودیم که لایقش بودیم

به نظرم خیلی چیزها تغییر کرده بود مثل نوع نگاه آیدا به روح‌الله،مثل اومدن دقایق آخری فاطمه به مطب مثل سکوت فریبرز وقتی من تنها کسی بودم که دیدمش تو ماشین نشسته و نظاره گره.

درسته حالا دیگه خیلی چیزها تغییر کرده بود خیلی چیزهای قابل تعییر.

📓

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

محیااااا بانوووووو

از آخرین پارت هفته ی پیش هر روز چک کردم و انتظار کشیدم برای ادامه اما برخلاف تصورم خیلی زود تمومش کردی

چرااا خوب؟ کاشکی بازم صبر میکردم و پایان جذاب تری میخوندم😔

راستی سلام گل

خداقوت مهر بانو

محیااااا بانوووووو از آخرین پارت هفته ی پیش هر روز چک کردم و انتظار کشیدم برای ادامه اما برخلاف تصو ...

سلام عزیزم

تو این هفته فرصت نکردم پارت هاشو بزارم وگرنه پایان همین بود

دیگه دلیلی برای کشش نبود همه چیز روشن بود فقط همه منتظر عواقب رفتار فریبا بودیم که اونم پارتهای آخر اومد.😉

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

سلام محیا جانم خوبید؟

خسته نباشید بانو❤️

ممنون ک‌بازم افتخار دادید و برامون نوشتید 

من این چند روز فرصت کردم داستانو خوندم ولی باور کن اصلا نمی‌دونم چرا حواسم نبود لایک کنم🙈

الان چندتایی رو لایک کردم ترسیدم اعلاناتت بترکه😅

اگه امکانش هست تا همینجا رو ازم قبول کن❤️🙈



سلام عزیزم تو این هفته فرصت نکردم پارت هاشو بزارم وگرنه پایان همین بود دیگه دلیلی برای کشش نبود هم ...

وااای نکنه من آدمیزادی نیستم پس؟؟؟ من منتظر چیزه دیگه ای بودم

میدونی گلم با توجه به رمان های قبلی و خلاقیت ذهنی بالایی که داری من پایان داستان رو چیزه دیگه ای میدونستم

عزیزدلم ممنونم از وقتی که برای ما گذاشتی و نوشتی

وااای نکنه من آدمیزادی نیستم پس؟؟؟ من منتظر چیزه دیگه ای بودم میدونی گلم با توجه به رمان های قبلی و ...

قربونت برم🌷

دلم نمی‌خواست تهش نه غمگین باشه نه خوب و کلیشه ای 


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
محیا جان نکنه با ما قهری؟🥺 آخه دیدم ریپ زدی بعد پاکش کردی🥲

ننه عزیزم برات نوشتم بعد دیدم ازت تشکر نکردم خاستم پاکش کنم دوباره بنویسم که خطای سرور داد ولی انگار پاک شده.🤦‍♀️

رفیق جانم وجود شما کنارم این‌قدر باارزشه که این حرفها رو نداریم ما باهم همین‌که وقت گذاشتی و داستانو خوندی ازت ممنونم

شما لایک نکرده هم عزیزی خانوم🧡

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ننه عزیزم برات نوشتم بعد دیدم ازت تشکر نکردم خاستم پاکش کنم دوباره بنویسم که خطای سرور داد ولی انگار ...

عزیزدلمی 

ممنونم از لطفت 

امیدوارم بازم لیاقت خوندن داستانهای قشنگت رو داشته باشم و از قلم زیبات بهره ببرم  


سلامت باشی رفیق جان ❤️


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز