من بودم فقط تنفر
جاریم چند وقت پیش به شوهرش لباس مشکی اورده بود برا مغازه اش لباس فروشی داره خیلی شیک بود گفت محمد این مشکیو میدی من خیلی قشنگه
شوهرش برداشت گفت هر وقت داداشت مردن مشکی بپوش
چندماه بعد دوتا داداشش و مادرش تصادف کردن هر ۳ تاشون فوت شدن
لعنت به همچین مردایی
من باشم دلم اتیش میگیره ازش متنفر میشم
حتی دوماهی بود مادرشو ندیده بود باردار بود جمعه گفت به شوهرش گفت دلم غذا مامانمو میخواد بیا بیاکاری امروز بریم خونشون اونم نبردش فرداش مادره تصادف کرد