سلام خانوما جای من بودید چیکار میکردید.
داستان طولانیه،حوصله دارید بخونید و نظر بدین وگرنه توهین نکنین🙌
من با خانواده شوهرم و شوهرم با خانواده من بدلایلی ک خودش و ننش مقصرن دعوا و الان تقریبا سه ماه قهریم.ب شوهرم گفتم بیا ی عذرخواهی کن نمیاد،اما باوجود اینکه مامانش موقع دعوا بددهنی کرد و... میگه اون بزرگتره تو بیا و فلان.اما نرفتم،الان توی ماه دوم بارداریم مامانامون میدونن،مامانم بهم تبریک گفته و هوامو داره اما شوهرم ک ب مامانش گفته حتی ی تبریک نگفته.از اولم وقتی از پله ها رد میشد مثل موقع دعوا زیاد چرت و پرت میگفت و خودشو دست بالا میگیره درضمن کلاس قرانم میره😂
حتی باعث اینکه چند ماه پیش بخاطر همین دعواها نطفه تشکیل نشد شوهرم و ننش بودن.الان هفته دیگه انشا... اگ قلب نینی تشکیل شده بود شوهرم میگه هم خونه مامان تو بریم هم من.اما من دلم نمیخاد با اون حرفا ،بااون دستورای اون افریته ک ب من میداد ،برم خونشون،بهش گفتم نه اونم گفت منم نمیام.و موقعیت خودشو با من یکی میکنه،باوجود اینکه من بخاطر اون خیلی جاها ک دعوت کردن نرفتم،حتی مامان ک سید بود دیدنش نیومد.نمیخام برم،زنیکه فکر میکنه بلهههه من خوبم و ....،اما دلم نمیخاد خونه مامانم اینا تنها برم و شیرینی بدم.
شرمنده تازه خلاصش کردم😅💛