نه بابا همون جا
بذا برات توضیح بدم
من در حد مرگ بودم، میگفتن ورزش کن و فلان کار رو بکن و .... تا خوب بشی انجام میدادم
ولی ذهنم داغون بود داغون تر از داغون ،انگار از مغزم دود بیرون میزد
هر سال پدرم ماه محرم ما رو میبره امام زاده عبدالله تو روستای آتشگاه شهر اردبیل نزدیکای سرعین
من برای تسکین دردم یه سربندی داشتم همیشه میذاشتم جلو قلبم تا اذیت نشم از افسردگی که داشتم
رفتم همه کسایی که حاجت داشتن یه نخی چیزی می بستن ولی من چیزی پیدا نکردم دیدم سربند دارم درش آوردم گریه کنان بستمش دعا کردم
خدا شاهده وقتی از در بیرون اومدم انگار کل دنیا به روم می خندید😭