متنفر شدم ازش
دیشب داشتیم میرفتیم خونه مامانش یه سری حرفا زدم که یادم نمیاد اصلا
تو سوپری کار میکنه بهش گفتهبودم برام آبمیوه بیار اما نیاوردهبود
بعد اون بحثا بهش گفتم الان آبمیوه من کو؟ گفت کلا فراموش کردم
توقع داشتم بخاطر من بره مغازه و بیاره اما با خنده میگفت کوفت بخوری بعدا میارم
بهش گفتم همه مردم دنیا رو میریزن به پای زنشون یه آبمیوه ازت خواستم نیاوردی!
همین باعث یه بحث بزرگ شد
خونه مامانش باهم مثلا قهر بودیم
همیشه سر سفره برای من جا باز میکنه اما دیشب نکرد و خیلی چیزای دیگه!
آخر شبم میتونست منو ببره نیمچه تفریح اما نبرد و این یعنی تمایلی به اتمام بحث نداشت!
آخرشب خواهراش اومدن کنار ما بخوابن بخاطر اونا یه کم نازمو خریدم که نفهمن قهریم باهم!
من شب ساعت۲خوابیدم اما خانوادهش داشتن نون میپختن و ۵خوابیدن
من اصلا نون پختن بلد نیستم خونه مامانم همچین کاری نکردم ولی با همین حال بهشون گفتم اگه کمک خواستین به من بگین!
صبح شوهر خواهرشوهرم به طعنه بهم گفت خسته نباشید
به خواهرشوهرم گفتم شوهرت این حرفو بهم زده گفت اونو که نمیدونم اما باجناق شوهرم (شوهر خواهرشوهر اولیم) دیشب با وجود اینکه خودش هیچکاری نکرد اما مدام سراغتو میگرفت و میگفت چرا خوابه؟
ببین من اصلا کاری به اینا ندارم اما نمیدونم چرا اینا نمیتونن کار نکردن منو ببینن؟🤦🏻♀️
به شوهرم پیام دادم منو دوست داری گفت آره گفتم روم غیرت داری گفت آره گفتم پس ببینیم و تعریف کنیم
اومد خونه براش تعریف کردم گفت بعدا زنگ میزنم به خواهرم بهش میگم
آخه بعدا به چه درد من میخوره؟
گفتم الان به اون یکی دیگه(اونی که بهم گفت خسته نباشی) یچیزی بگو گفت من حرفی نمیزنم
آیا الان نباید یچیزی میگفت که من احساس بیکس و کار بودن نکنم؟ که من احساس کنم یه مرد همیشه پشتم هست؟
من الان با شوهرم چطور برخورد کنم؟ چطور قهر کنم که بفهمه کاراش اشتباهه؟ جامو عوض کنم؟ چطور کاری کنم که تشنهم بشه و بفهمه من سرراهی نیستم؟😭