بچه ها داییم صبح زنگ رد بمامانم که انگار صبح موقع خوردن صبحانه نون میپره تو گلو زنداییم بعد گفته که زنگ بزن به همسرم و فلان مامانم زنگ زد حرف زد با زنداییم مامان گفت بیام پیشت گفت زحمته مامانم خواست بزه من نذاشتم چون اخلاقشونو میدونم یه دلستر خریدم دستخالی نباشم رفتم براش دمنوش و این چیزا دادم اصلا باهام حرف نمیرد به تلویزیون نیگا میکرد بخاطر همین اخلاقشون نذاشتم مامانم بره ولی ما بهشون نیاز داشتنی نیستن