من از خواهرم ۲ سال بزرگترم
۳ سال عقدم. جایی ندارم ک برم. باید خونه مدرم بمونم تا شوهرم زودتر عزوسی بگیره.
من میام خونه مادرم . صبحانه آماده کنم ظرف بشورم. ناهار بپزم شام بپزم ظرف بشورم.خونه تمیز کنم و....خواهرم اونجا میشینه میگم عیب نداره کوچکتر. دیسک کمر و گردن هم دارم.یبار بهش بگم ابجی ا ظرفا رو بیار میگه عه ول کن خودت ببر من مریص میشم.هر وقت هم جایی بخوام برم . باید قبلش غذا شونو آماده کنم برای ناهار یا برای شام. بعد برم جایی.
دیروز شام رو پختم ک برم خونه مادر شوهرم.صبح اومدم دیدم ظرفای شام و صبحانه ریخته.تازه ناهارم باید درست کنم.گفتم آبجی ظرفا رو بشور من ناهار میپزم.میگه خودت بشور دیگه پس برای چی میای خونه.گاو.
گفتم توچی کاره بودی دیشب ک نشستی،تومیخوری نمیشوری منتظری من بیام و بشورم؟؟.میگه تو ومن نداره که بگیر بشور به مامان زنگ میزنم میگ(مادرم چند روزی نیست )خیلی پروعه.
گفنم منم مثل تو فرزند این خونم.مادر ک نیستم از من انتظارات زیادی داری. به شوهرم اس مس دادم گفتم دیگه خسته شدم. خونه مادر شوهرم هم خواهر شوهرام اینجوری میکنن. از بس خوبی کزدم نزاشتم کسی دست به هیچی بزنه