شوهرم رفته شهرستان ، مونده خونه ی باباش، چون کارشو گرفته اونجا، ده ساله اوضاع زندگیه ما همینه ، ماهی دوماهی یه بار میاد ، عین مهمون ، دو سه روز میمونه و میره ، مارو هم نمیبره
امروز طبق معمول ، ماشینو برده بودم تعمیرگاه ، اون منطقه کلا منطقه ی مکانیک و ...هست
جز من و دخترم هیچ زنی اونجا نبود
خسته شدم انقدر کارای مردانه کردم
خسته شدم از اینکه اینجور جاها تنها برم و خجالت بکشم و برای اینکه پررو نشن یا سرم کلاه نزارن ، بگم شوهرم ماموریته
خسته شدم از این زندگیه گند